محمد تقی صفری دانشجوی ارشد MBA دانشگاه تهران

شنبه 20 مهرماه 92، ساعت 10:25 صبح، ایستگاه متروی شهرری
به سمت درب خروجی مترو در حرکتم که ناگهان مردی لاغراندام و معتاد مانند پیش رویم می‌ایستد:
- آقا، کارت!
-کارتِ چی؟
- از شما چه کارتی میخوان؟
نگاهی به سر و وضع و ظاهر او و همراهانش می‌اندازم. قطعا مأمور نیستند. بیشتر شبیه اراذل و اوباشی هستند که گَه‌گُداری در برنامه‌های مبارزه با مزاحمین نوامیس، دستگیر می‌شوند و «آفتابه به گردن» دور شهر گردانده می‌شوند!! با تعجب میپرسم:
- عذر میخوام، شما؟!
- من؟ پلیسم!!
- کارتتونو لطف کنید.
یکی از همراهانش میگوید:
- چی؟ تو از ما کارت می‌خوای؟؟ یالّا مدارکتو نشون بده بینم!!
- ببین داداش، من به هر کسی که راهمو بگیره همینجوری مدرک نمی‌دم! تا بهم ثابت نکنی مأموری، هیچ مدرکی نشون نمیدم!
دست در جیب میکند و «برگه مأموریت»ی ممهور به مُهر نیروی انتظامی نشانم میدهد، من نیز پاسپورتم را.
- این که ویزا نخورده!
- آقای محترم! من دانشجوام، اینم کارت دانشجوییم! یک ماه پیش پاسپورتم حاضر شده، یکی دو هفته دیگه هم کارای ویزا انجام میشه و خارج میشم و اینا...
- دانشجویی، واسه خودتی! کارت دانشجویی هم واسه ما اعتبار نداره! فقط پاسپورت، اونم با ویزا!
- داداشِ من، دارم میگم ویزاش تا یکی دو هفته...
حرف مرا قطع میکند و با همان لحن اوباشانه میگوید:
- من این حرفا حالیم نیس! باید با ما بیای تا اردوگاه.

ساعت 10:33، همچنان ایستگاه متروی شهرری
در حال صحبت با موبایل هستم که یکی از همان اوباش‌مانندهایی که «حکم مأموریت» برایشان صادر شده، میگوید:
- گوشیتو قطع کن!
- دارم صحبت می‌کنم! چرا قطعش کنم؟!!
- گفتم قطعش کن!
- شما چی‌کاره‌ای که به من بگی گوشیمو قطع کنم؟؟
- من چی‌کاره‌ام؟ حالا رفتیم اردوگاه بهت میگم! بریم پیش رئیس.
- مشکلی نیس، بریم.

ساعت 10:45، خیابان کنار ایستگاه مترو، درون اتوبوس
وارد اتوبوس می‌شویم. پرده‌ها کشیده شده. همکارِ دیگرشان که داخل اتوبوس نشسته می‌گوید:
- تو هم مدرک نداری؟
- این همه مدرک دارم من! این پاسپورتم، اینم کارت دانشجویی، برگه سه‌ماهه ترددم هم خونه‌اس. الان زنگ میزنم بیارن برام.
- الان زنگ منگ نداریم! گوشیتو خاموش کن بده بیاد! میریم اردوگاه، اونجا کسایی که مدرک دارن آزاد میشن!! 
ناخودآگاه به یاد این داستان افتادم: «خرگوشی را دیدند که سراسیمه و هراسان میدوید. پرسیدند: تو را چه شده است ای خرگوش؟! پاسخ داد: خرگوشهایی که دو عدد دُم دارند را میگیرند و آنجایشان را میکِشند!! گفتند: ای خرگوش، خب تو چرا میگریزی؟! تو که فقط یک دُم داری! خرگوش جواب داد: کجای کارید برادرانِ قند؟! اول آنجایمان را میکِشند، آنگاه دُمهامان را شمارش میکنند!!! »
ما نیز باید حتما تا اردوگاه برویم، کلی شاهد تحقیر و توهین شدن هموطنانمان باشیم، از کار و زندگی هم بیافتیم، آنگاه مدارکمان بررسی خواهند شد!!

شنبه 20 مهرماه 92، ساعت 11 تا 12، درون اتوبوس
در انتهای اتوبوس نشسته‌ام. همچنان بر تعداد «بازداشت» شده‌ها افزوده می‌شود. یکی از این اوباشانِ مأموریت‌گرفته – که بسیار وحشی بوده و حیوانیست به شدت بی‌شرف و بی‌وجدان- پرده‌های اتوبوس را می‌کشد و به بهانه‌های مختلف به جان تازه‌واردها می‌افتد. با دست‌بند، دستِ «شکار» را به میلة اتوبوس می‌بندد و با چوب و لگد، جلوه‌هایی از «رأفتِ ... » را به رخ «میهمانانِ کشورِ دوست و برادر» می‌کشد.
تنها صدایی که از درون اتوبوس شنیده می‌شود صدای همان حیوان‌صفت است که دائم در حال ناسزا گفتن و « دَو زدن» است و لَت و کوب کردن و شوک الکتریکی دادن!!
معدود دیالوگ‌هایی هم که برقرار می‌شود این‌چنین است:
- دستتو بنداز پایین! گفتم بنداز پایین دستتو! (در حالی که گارد گرفته تا با «پوتین»های سنگ‌مانندش چند لگد بر بدن جوانِ هموطن وارد کند)
- می‌خوره تو شِکَمم!
- منم میخوام بزنم تو شکم و سینه‌ات!!
در موردی دیگر نیز جوانی که شوک الکتریکی را بر بدنش تجربه میکرد، با التماس و زاری میگفت:
- داداش، من قلبم مشکل داره! شوک نده، ضرر داره واسه قلبم!
- قلبت مشکل داره به ...َم ! منم اصلا از قصد شوک میدم که بکشمت!! کُشته هم بشی باز میزنمت!!
هر از چند گاهی نیز به سمت من اشاره می‌کند که: «آقای دانشجویی که زبون درازی میکنی! سراغ تو هم میام! تو هم باید زبونت کوتاه بشه!!»
من فقط سکوت میکنم و انتظار میکِشم...

حدود ساعت 12، درون اتوبوس
سرانجام نوبت من فرا رسید:
- آهای دانشجو! بیا اینجا ببینم! میخوام حال تو رو هم بگیرم!
خطاب به هموطنِ بغلدستی‌ام، آرام میگویم:
- فقط دوس دارم جوری بزنتَم که جاش بمونه یا دنده‌ای چیزیم بشکنه؛ اونوقت من دهنی ازش سرویس بکنم که...
وسط اتوبوس، جایی که به عنوان «قربانگاه» استفاده می‌شود می‌ایستم تا «جلّاد» برسد. مرا به سمت خود می‌خواند. جلوی اتوبوس می‌روم و می‌نشینم.
- چی میخونی؟
- فوق‌لیسانس، MBA ، دانشگاه تهران.
از شنیدن این حرف جا می‌خورَد. اندکی به فکر فرو می‌رود. به یکباره لوکیشن را ترک می‌کند و دیالوگ، آغاز نشده، پایان می‌یابد.
دقایقی بعد، در حالی که اتوبوس به سمت اردوگاه عسکرآباد ورامین راهی شده، هر چهار شخصِ «مأمور شده» دورِ هم جمع می‌شوند و به آرامی صحبت می‌کنند. گوشهایم را تیز می‌کنم، اما چیزی متوجه نمی‌شوم.
من همچنان خاموشم و البته چشم انتظارِ عملیاتِ «زبان کوتاه شدن و آدم شدن!!». اما دیگر سراغ من نمی‌آید؛ انگار که متوجه قضیه شده باشد.
اندکی بعد نیز با این بهانه‌ها که «ظهر جایی دعوتم» و «امروز میرم خونه، فردا شیفت وایمیستم» و ... از اتوبوس پیاده می‌شود.

من می‌مانم و روح و ذهنی به شدت آزرده و شکسته از آنچه بر برادرانم گذشته، و البته حسرتِ این که چرا نتوانستم مدرکی تدارک ببینم تا آن «حیوان» را ... .

ساعت 15:30، اردوگاه عسکرآباد ورامین، پایان ماجرا
دربِ خروجیِ سالن باز می‌شود و من به سمت برادرم «پویا» که پایینِ پله‌ها انتظارم را می‌کشد می‌روم.
----------------------------
پ.ن: تشکر بسیار ویژه دارم از «رفیق پویا» که علیرغم مشغله فراوانی که داشت، برای رهایی‌ام از هیچ تلاشی فروگذار نکرد. فی‌الواقع اگر نبود پیگیری‌های فراوان و تماس‌هایِ مکررِ پویایِ قند، باید یکی دو شبی را میهمانِ اردوگاه می‌بودم و بیشتر، آن رأفت‌ِ کذایی را تجربه می‌کردم...