دکتر  صحرا  کریمی(ولایت دایکندی)
من امروز برای لحظه ای خواستم مثل مردم اینجا- دایکندی زندگی کنم، که برای خریدن یک کیلو سیب زمینی هم باید فرسنگها راه را تا اولین بازار نزدیک محل زندگی شان پیاده روی کنند. محل اقامت ما از بازار نیلی شاید یک و یا یک و نیم ساعتی پیاده راه باشد تا بازار . کوله پشتی ام را انداختم پشتم و تمام این مسیر را پیاده رفتم برای خرید چند تا آب معدنی و کیک برای بچه های تیم ام. گرمای شدید و سوزان و خورشید وسط فرق سرم می تاپید، خیس عرق شده بودم و پاهایم از پیاده روی درد میکرد و میدیدم پیر مردان و پیر زنانی را که آهسته آهسته این راه را به سوی مسیری می پیمودند. 


حالا می توانم تصور کنم و بگویم که نیمی و یا بیشتر عمر مردم اینجا و همچنین روستاهای اطراف در دل کوههای صعب العبور، در پیمودن این راهها می گذرند، تا دو روز این زندگی لعنتی و سگی را زندگی کنند. 

وقتی با مردم کوهها صحبت می کنی، درد و فقر بیداد میکند. هزاره جات نقطه فراموش شده ای است که خدا هم گوشه چشمی انگار نازک نمی کند. نه آبی، نه درختی میوه ای. کشتزارهای گندم خشک و و در فصل برف و باران رابطه این مردم برای ماهها از تمام دنیا قطع میشود. 

من مانده ام پس این رهبران و وکیل ها و غیره و ذالک مردم هزاره که به نام این مردم و با در شیشه کردن خون این مردم به نان و نوایی رسیده اند و دفتر و دستکی زده اند، چطور میتوانند به این راحتی چشم بپوشانند در مقابل این همه فقر و دردی که در مناطق هزاره نشین افغانستان بیداد و غوغا میکند و شب سر بر بالین بگذارند.

نفرین بر آن والی قبلی دایکندی که توانست در دشت برچی و هزار سوراخ سمبه دیگر کابل خانه ها و کاخ ها برای خودش بسازد، اما نتوانست به اندازه تخم گندمی خدمات به این مردم مستحق ارایه دهد. خاک بر سر رهبران هزاره با تمام دبدبه و کبکبه شان که مقام و قدرتشان را محکم گرفته و هیچ کار دیگری یاد ندارند جز چپ چپ و راست زن گرفتن و دختران جوان مردم را فریب دادن. خاک بر سر آن معاون رییس جمهوری که توانایی این را ندارد که از قدرتش برای رفاه مردمش استفاده کند و تمام علم و حیله اش پاچه خواری است و بس. تف به آن وکلای پارلمانی که صدایشان را به اندازه عر عر الاغ هم بلند نمیکنند تا صدای این مردم شوند و تنها به خریدن زمینها و ساخت قلاها بسنده نکنند. 

دلم پر درد است که می بینم که بهترین غذای این مردمی که صورتشان از آفتاب شدید تابستان و سرمای جانفرسای زمستان تکیده و ترک خورده است و دختر بیست ساله اش به زنی چهل ساله میماند، نان خشک و دوغ است در بهترین حالت ممکن و گوشت و برنج خوردن و میوه تازه پادشاهی است که خوابش را خیلی از آنها حتی نمی بینند ، اما رهبرانشان و وکیلانشان پشت در کاخ ها تا دندان باریگارد گرفته، کباب گوسفند و برنج اعلای پاکستانی و قابلی ازبکی کوفت و زهرمار می کنند و صدای آروق متعفنشان همه جا را گرفته. بروید یکراست بمیرید بدبختها، حالم از همه تان بهم میخورد.


...............

تصمیم ام را گرفتم. تمام روز به این فکر کردم من چه کاری میتوانم برای این مردم انجام دهم. نه سیاستمدارم، نه پولدار و نه اینکه بلدم وعده و وعید های سر خرمن بدهم. اما یک کار را میتوانم و میدانم که از طریقش میتوانم حداقل دینم را به این مردم ادا کنم. تصمیم دارم در مورد دایکندی و روستاها و دهکده های صعب العبورش و مردم و زندگی هایشان فیلم بلند اتنوگرافیک بسازم. 

من استعداد و توانایی خوبی برای نوشتن طرح فیلم و ساخت اینگونه فیلم ها دارم و تمام تلاشم را میکنم، از هرگوری شده برای این این فیلم بودجه به دست بیاورم و بعد می آیم و تصویر واقعی این مردم را به دنیا نشان خواهم داد تا فکر نکنند که افغانستان تنها قندهار و جلال آباد و مزار وهرات و کابل است که تمام اخبارها و افکارها و اموالها در همین مناطق غارت و چپاول و تقسیم می شود و تمام کمکهای بین المللی هم در این مناطق بیشتر دزدی میشود و کاری دیگری بلند نیستند جز انتحار و انتقام. و میدانم که در ساخت این فیلم موفق خواهم شد.

من خدا را شکر میکنم که این موقعیت را بدست آوردم تا به این منطقه سفر کنم و از نزدیک شاهد حداقل قسمتی از دردها و فقر آنها شوم و این یقین را حاصل کنم، که چه سیستماتیک و مغروضانه از همان زمان عبدالرحمن ملعون و کثیف و فاشیست و نژاد پرست این تفکیک و در حاشیه نگه داشتن شروع شده است، تا به امروز که ادامه دهندگان راه آن ملعون همچنان این نقشه را اجرا میکنند. 

در وجودم تحول عجیبی رخ داده است، میدانم صحرای چهار روز پیش دیگر نیستم، و این تحول مثبت است، گامی است به سوی انسان تر شدن.
صحرا  کریمی(ولایت دایکندی) تابستان 1392