روابط پاکستان با دولت مجاهدین و طالبان (فصل نهم از كتاب ما و پاكستان) بخش دوم
محمد اکرم دانشمند
پاکستان و تحریک اسلامی طالبان:
ائتلاف شورای همآهنگی و گسترش جنگ در کابل و مناطق دیگر، مناسبات میان دولت مجاهدین و پاکستان را در مسیر دشمنی شدید قرار داد. حمله به سفارت پاکستان در کابل که از سوی اداره ی استخبارات دولت اسلامی افغانستان سازماندهی شده بود، اسلام آباد و ژنرالان آی.اس.آی را بیشتر از بیش در برابر رهبران دولت مجاهدین و به ویژه در مقابل احمدشاه مسعود بدبین و بدگمان ساخت. در حالیکه آنها عزم خود را به سقوط و سرنگونی دولت مذکور جزم کرده بودند، ایستادگی و مقاومت نیروهای کابل در برابر حملات مشترک قوت های حکمتیار و دوستم برای افسران آی.اس.آی غیر منتظره و شگفت آور بود. ایجاد بن بست در اوضاع نظامی کابل حتی پس از اتحاد دوستم و حکمتیار نوعی از سردرگمی را در میان حلقات مختلف دولت پاکستان بوجود آورد. هنوز گلبدین حکمتیار فرد مورد نظر پاکستان به ویژه آی.اس.آی در مسند حاکمیت افغانستان شمرده می شد؛ اما ناتوانی حکمتیار در تصرف پایتخت و بیرون راندن نیروهای مسعود موجب ناراحتی و سرخوردگی آی.اس.آی گردیده بود. دولتمداران کابل به ویژه رئیس دولت و احمدشاه مسعود از وضعیت موجود در ایجاد تفاهم و مذاکره با پاکستان نتواستند استفاده کنند. سر گیچی و سیاست متناقض در داخل این دولت و میان رهبران اصلی آن به خصوص در برخورد و روابط با پاکستان ضعف و درماندگی آنها رامنعکس میساخت. در چنین فضای مبهم سیاسی وحالت بن بست نظامی، گروهی از نیروهای نظامی و جنگجو بنام تحریک اسلامی طالبان از جنوب افغانستان و از ولایت قندهار در تابستان 1994 سر برآوردند.
بسیاری از تحلیلگران داخلی و خارجی که به حمایت فزاینده ی پاکستان از طالبان پس از ظهور آنها در عرصه ی نظامی و سیاسی افغانستان نگاه میکنند، طالبان را زاییده ی سیاست افغانی پاکستان، ژنرالان پاکستانی و حلقه های مختلف سیاسی و مذهبی آن کشور میدانند. به خصوص آنها طالبان را ساخته و پرداخته ی ژنرال نصیرالله بابر وزیر داخله ی دوران صدارت بی نظیر بوتو میشمارند. بابر از ژنرالان ارتش پاکستان در دوران صدارت ذوالفقار علی بوتو پدر بی نظیر بوتو بود که حمایت و نظارت از پناهندگان جریان اسلامی افغانستان را در جمهوریت محمدداود بدوش داشت. او در آموزش نظامی تعدادی از اعضای نهضت اسلامی مخالف حکومت محمدداود به شمول گلبدین حکمتیار و احمدشاه مسعود و ایجاد شورش مسلحانه از سوی آنها علیه حکومت مذکور نقش عمده داشت. تشکیل گروه طالبان از سوی نصیرالله بابر به این دلیل بیشتر مطرح میگردد که طالبان بمثابه ی یک گروه جدید جنگجو و نظامی برای بار نخست غرض نجات کاروان پاکستانی تنظیم شده از سوی ژنرال بابر وزیرداخله ی پاکستان ظهور کردند. این کاروان متشکل از سی عراده موتر پاکستانی حامل ادویه و مواد تجارتی از سوی نصیرالله بابر سازمان داده شده بود تا مسیر تجارتی پاکستان با آسیای میانه مورد آزمایش قرار بگیرد:«در 29 اکتوبر 1994 کاروان به رانندگی 80 راننده ی غیرنظامی پاکستان از مقر"هشت پشتیبانی ملی" ارتش که در دهه ی 1980 به وسیله ی آی.اس.آی تأسیس شده بود، به مقصد کویته حرکت کرد. یک افسر محلی و مشهور آی.اس.آی که در کنسولگری پاکستان در هرات ایفای وظیفه میکرد نیز در کاروان حضور داشت. او را ملا بورجان و ترابی دو قوماندان جوان طالبان همراهی میکردند. کاروان در "تخته پل" واقع دربیست کیلو متری خارج قندهاردر نزدیکی فرودگاه توسط یک گروه از قوماندانان: امیرلالی، منصور اچکزی که کنترول فرودگاه را در اختیار داشت و استاد حلیم متوقف شد. . . . . در سوم نومبر 1994 طالبان به گروگان گیران حمله کردند. قوماندانان با این تصور که این حمله ازسوی پاکستان صورت گرفته است، ازمحل گریختند. طالبان منصور را تا عمق صحرا تعقیب کرده و اورا با ده نفر نظامی اش به چنگ آوردند. آنان همه را به قتل رساندند و جسد منصور را در منظر عموم ا زلوله ی تانک آویختند.»(15)
طالبان قبل از رهایی کاروان پاکستانی سپین بولدک را در مرز میان پاکستان و قندهار به تصرف خود در آورده بودند. "انتونی دیویز" نویسنده و محقق آسترالیایی از قول دیپلوماتهای غربی می گوید:« دیپلوماتهای غربی در اسلام آباد و کویته حمایت توپخانه ای پاکستان از طالبان برای تسخیر سپین بولدک را تأیید کردند. سقوط ناباورانه ی سپین بولدک بر اساس موقعیت آن در مرز پاکستان، صاحب نظران نظامی را نسبت به حمایت پاکستان از این جریان قانع نمود. براساس اظهارات یک دیپلومات غربی؛ عملیاتی با چپنین طول و تفصیل بدون مساعدت شخص و یا جناح ثالثی غیر ممکن است. پس از تصرف سپین بولدک، حضور افسران آی.اس.آی و فرماندهان ارشد طالبان در کاروانهای پاکستانی به وضوح منعکس کننده ی درجه ی همآهنگی بین دوطرف بود.»(16)
اگر ایجاد و ظهور طالبان به عنوان یک گروه جدید نظامی – سیاسی از سوی پاکستان مورد توجه قرار بگیرد، چرا این گروه از همان آغاز مورد حمایت مالی و نظامی دولت مجاهدین در کابل قرار گرفت؟ در حالیکه دولت مذکور و به خصوص رهبران اصلی آن، برهان الدین ربانی و احمدشاه مسعود دست پاکستان را در عقب جنگ حکمتیار علیه خود می دیدند و آنها عملاً در ستیزه و جویی و مخاصمت متقابل با پاکستان قرار داشتند.
پشتیبانی طالبان از سوی پاکستان بی هیچ تردیدی به معنی آن بود تا توسط آنها دولت کابل را از پا درآورد. حمایت و همکاری رهبران دولت مجاهدین با طالبان از قندهار تا کابل بنا به هر انگیزه و دلیلی که صورت پذیرفت بیانگر سطحی نگری و اشتباهات آنها در مسایل مختلف سیاسی و نظامی داخل و در عرصه ی مناسبات بیرونی آنها با کشور پاکستان بود.
طالبان بعد از تصرف قندهار مورد تشویق و حمایت دولت اسلامی مجاهدین در کابل قرار گرفتند. بسیاری از هواپیماهای غیر فعال نظامی مستقر در فرودگاه قندهار با اعزام افراد فنی و مسلکی از فرودگاه بگرام فعال و آماده ی پرواز شدند. هیئاتی از کابل در چند نوبت با مقادر هنگفتی از پول نزد طالبان اعزام گردیدند. نیروهای طالبان با بمباران هوایی مواضع جنگجویان حزب اسلامی حکمتیار از سوی بم افگن های فرودگاه نظامی بگرام در حمایت از طالبان در فبروری 1995 به شهر غزنی مسلط شدند و سپس بسوی کابل پیش آمدند.
دولت پاکستان در اظهارات رسمی خویش پس از ظهور طالبان و قدرت یابی آنها، پیوسته ایجاد طالبان را از سوی آن دولت مورد تکذیب قرار داد. نجم الدین شیخ وزیرخارجه ی پاکستان در نوامبر 1996 در سازمان ملل متحد گفت:« پدیده ی طالبان واکنشی است نسبت به هرج و مرج درافغانستان. علت مؤفقیت آنها نه آیدئولوژی اعلام شده از طرف خود طالبان بوده و نه علایق مذهبی مردم، بلکه خستگی عمومی از جنگ است که مردم را آماده ساخته بود از هر نیرویی که وعده ی خلع سلاح دسته جات مسلح، استقرار صلح و ایجاد یک دولت صدیق را بدهد، استقبال کنند؛ صرف نظر از این که نظام قضایی آن تا چه حد خام اما مؤثر باشد.»(17)
صرف نظر از اینکه پاکستان در ایجاد طالبان تا چه حدی نقش و دخالت داشت و صرف نظر از اینکه طالبان در بسا موارد حرف شنو دولتمداران پاکستانی نبودند، صعود طالبان در میدان اقتدار نظامی و سیاسی از زمان ظهور شان تا دوران زوال محصول حمایت همه جانبه ی پاکستان از آنها بود. و به همین گونه ظهور دوباره ی طالبان پس از فروپاشی حاکمیت شان اکنون در عرصه ی نظامی به حمایت پاکستان از آنها بر میگردد. اما نکته ی مهم در مورد نقش پاکستان در حمایت از طالبان و مناسبات طالبان با پاکستان شامل پیچیدگی های متعددی می شود که گاهی طالبان در لابلای این پیچیدگی ها به عنوان یگ گروه سرکش و مستقل از سیاست و خواست های پاکستان تبارز کرده اند. احمد رشید نویسنده و پژوهشگر پاکستانی وابستگی طالبان را به پاکستان تنها منحصر به یک جناح قدرت در آن کشور نمیداند:« طالبان هرگز منحصراً وابسته به یک جناح قدرت در پاکستان نبودند، در حالی که در دهه ی هشتاد گلبدین حکمتیار و سایر رهبران مجاهدین افغان روابط انحصاری با آی.اس.آی و جماعت اسلامی داشتند و پیوندهای آنها با دیگر گروه های قدرتمند سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی بسیار ضعیف بود.
عمق بی سابقه ی تماسهای طالبان و حمایتی که از داخل پاکستان می شدند، آنها را قادر میساخت که گاهی از آی.اس.آی فرمانبرداری نکنند و از وزرای دولت یا مافیای حمل و نقل کمک بگیرند. در مواقع دیگر آنها می توانستند با دریافت کمک از دولتهای ایالتی در بلوچستان و ایالت مرزی شمالغرب، حتی بدولت فدرال نیز وقعی نگذارند. لذا امتیاز اصلی طالبان این بود که آنها هرگز وابسته به یک رابطه ی انحصاری با یک گروه قدرت پاکستان نبودند. آنها بیشتر از اغلب پاکستانیها به دستجات پرنفوذ و گروه های قدرت در مناطق مرزی این کشور دسترسی داشتند. پیوندهای طالبان با این گروه ها چیزی است که طبعیت حمایت پاکستان را از آنها روشن میسازد.»(18)
نقش پاکستان در حاکمیت طالبان:
اگرظهور طالبان در عرصه ی تحولات سیاسی و نظامی افغانستان ناشی از جنگ های تنظیمی مجاهدین، انارشی و بی نظمی در کشور و به خصوص در مناطق جنوب باشد، گسترش توانایی نظامی آنها تا رسیدن به کرسی اقتدار در کابل، بدون تردید محصول دخالت و حمایت پاکستان بود. دخالت و حمایتی که تأیید ایالات متحده ی امریکا و همکاری عربستان سعودی و سایر متحدین اعراب و اروپایی امریکا و پاکستان را با خود داشت. "انتنی دیویز" نویسنده و پژوهشگر آسترالیایی گسترش نیروهای طالبان و اقتدار سریع آنها را در دوسال نخست ظهورشان یک پدیده ی برخاسته از مدارس پاکستان و یا قریه های افغانستان نمیداند. او می نویسد:« در مدت کوتاه تعداد طالبان به سرعت چندین برابر شد و از یک نیروی متشکل از کمتر از صد نفر به یک نیروی چند هزار نفری و نهایتاً در اواخر سال 1996 به نیروی حداقل با 30 الی 35 هزار سرباز با یک سیستم کارآمد و ساختار نظامی تبدیل شد. این نیرو مجهز بود به زرهپوش، توپخانه ی قوی، یک نیروی هوایی کوچک، یک شبکه ی ارتباطی قوی و یک سیستم اطلاعاتی. مهارتهای سازمانی و امکان لوجستیکی لازم برای گرد آوری، گسترش و نگهداری یک چنین ماشین جنگی یکپارچه ای در زمان شدت خصومتها، چیزی نیست که از مدرسه های پاکستان یا قریه های افغانستان برخاسته باشد. حمایت آشکار پاکستان، تأثیری اساسی در گسترش طالبان و تبدیل آنها به یک نیروی منطقه ای و سپس ملی داشت.»(19)
ظهور و اقتدار طالبان در دوران صدارت بی نظیر بوتو صورت گرفت. اما هیچ مقام و زمام دار پاکستانی صریحتر از بی نظیر نقش پاکستان و حامیان طالبان را در پشتیبانی از طالبان بیان نداشت. او در مصاحبه با نشریه ی لوموند گفت:« فکر روی کار آوردن طالبان ازانگلیس هابود، مدیریت آنرا امریکائیها کردند، هزینه ی آنرا سعودی ها پرداختند و من اسباب آنرافراهم آوردم و طرح را اجرا کردم.»(20)
طالبان پس از شکست در جنگ با نیروهای احمدشاه مسعود در مارچ 1995 در کابل بیش از بیش مورد توجه و حمایت پاکستان قرار گرفتند. شکست طالبان در کابل همزمان با فروپاشی کامل نیروهای ائتلاف شورای همآهنگی بود که برای اولین بار پایتخت افغانستان در کنترول نیروهای دولت مجاهدین به فرماندهی احمدشاه مسعود قرار گرفت. از سوی دیگر نیروهای طالبان در ولایات جنوب غرب نیز متحمل تلفات سنگینی شدند و کنترول ولایت های نیمروز و فراه را که قبلاً بدست آورده بودند از دست دادند. خطوط جبهه ی جنگ با طالبان در ولایت هلمند قرار گرفت و قندهار به عنوان پایگاه اصلی طالبان در معرض تهدید واقع شد. این تحولات برای پاکستان و به خصوص استخبارات نظامی آن کشور که خواستار سرنگونی دولت مجاهدین درکابل بود، قابل قبول محسوب نمی شد.
پاکستان برای تجدید دوباره ی قوای طالبان دست بکار شد:« هنگامیکه طالبان اقدام به دومین حمله ی خود به هرات کردند، آی.اس.آی کمک نظامی محدودی به آنها رسانید. این کمک مشتمل بود برمهمات برای مسلسل های سنگین و گلوله های توپ که طالبان با کمبود آن مواجه بودند و کمک به نیروی هوایی بی تجربه ی آنها که پس از تسخیر هرات حجم آن دو برابر شد. همچنان آی.اس.آی با قرار دادن صدها افسر و تکنسن افغانی الاصل ارتش که از سال 1992 به پاکستان پناه آورده بودند در اختیار طالبان کمک مؤثر به آنها نمود. برخی آنها به ژنرال شهنواز تنی( جناح خلق حزب دموکراتیک خلق) وابسته بودند.»(21)
علاوه از کمک تسلیحاتی پاکستان در تابستان 1995 به طالبان، جنگجویان بی شماری از مدارس پاکستانی با فتوای مولانا فضل الرحمن رهبر جماعت علمای پاکستان وارد صفوف طالبان شدند. آی.اس.آی تعدادی از افسران مسلکی را نیز وارد جبهات طالبان ساخت. در نتیجه، طالبان با شکستن هجوم نیروهای کابل و هرات در سپتمبر 1995 به سرعت فرودگاه شیندند و ولایت هرات را با ولایات نیمروز، فراه، بادغیس و غور تصرف کردند.
پاکستان و آی.اس.آی علاوه از کمک های نظامی به طالبان برای مقابله با تهاجم قوای کابل و تصرف هرات و ولایات جنوب غرب، ژنرال عبدالرشید دوستم را آماده ی همکاری با طالبان ساخت. هوا پیماهای بم افگن دوستم در زمان سقوط هرات بدست طالبان به بمباران فرودگاه های شیندند، بگرام و هرات پرداختند و عبدالرشید دوستم پس از تسلط طالبان به فرودگاه شیندند، تکنیسن های خود را از شبرغان و مزار شریف برای ترمیم هواپیماهای شیندند و هرات نزد طالبان اعزام کرد.
سقوط هرات قدرت نظامی طالبان را بالا برد. طالبان از وسایل و امکانات نظامی هرات در حملات بعدی خود برای تصرف ولایات شرقی و پایتخت استفاده کردند. سقوط هرات موجب خشم رهبران دولت در کابل شد. مقامات دولت مجاهدین و مطبوعات در کابل موجی از انتقاد و اعتراض خود را متوجه پاکستان ساختند. احمدشاه مسعود بیشتر از همه در برابر پاکستان خشمگین و معترض بود. عبدالرحیم غفورزی معین سیاسی وزارات خارجه ی افغانستان در اجلاس وزرای خارجه ی گروه تماس سازمان کنفرانس اسلامی در قضیه ی افغانستان، پاکستان را متهم بدخالت نظامی درجنگ هرات کرد. در کابل میان مردم احساسات ضد پاکستانی بوجود آمد که در نتیجه تعداد کثیری از مردم در هفتم ستپمبر 1995 (17 سنبله ی 1374) به تظاهرات علیه پاکستان دست زدند و در جریان تظاهرات، سفارت پاکستان را به آتش کشانیدند. این تظاهرات که با تشویق و حمایت دولت صورت گرفت، نیروهای پولیس و امنیتی مؤفق به مهار کردن مظاهره چیان و تأمین امنیت سفارت پاکستان نگردیدند. حمله بر سفارت پاکستان در این روز موجب قتل یکی از کارمندان سفارت و زخمی شدن اعضای سفارت به شمول سفیر آن کشور گردید.
پس از حادثه ی سفارت پاکستان در کابل، خصومت میان دولت پاکستان و دولت مجاهدین برهبری برهان الدین ربانی و احمدشاه مسعود به نقطه ی غیر قابل برگشت رسید. دولت پاکستان سفیر و برخی دیپلوماتهای افغانستان را که به جمعیت اسلامی تعلق و تمایل داشتند از پاکستان اخراج کرد و خواستار معذرت خواهی رسمی و پرداخت غرامت از سوی کابل گردید.
حادثه ی سفارت پاکستان در درون دولت اسلامی مجاهدین در کابل با دید و برداشت متفاوت بررسی می شد. عبدرب الرسول سیاف از متحدین دولت به شدت ازحادثه ی سفارت پاکستان ناراض و ناراحت بود. او دستگاه امنیتی دولت را مسؤل میپنداشت و حمله بر سفارت را یک عمل غیر منطقی و ناجوانمردانه تلقی میکرد و جداً خواستار ارسال نامه ی رسمی غرض عذرخواهی به پاکستان بود. رئیس دولت اسلامی نیز از این واقعه ناخشنود و ناراض بود. وی درتماس تیلفونی به رئیس جمهور پاکستان تأثر خود را اعلان کرد. و احمد شاه مسعود حادثه ی سفارت را انعکاسی از خشم مردم در برابر دخالت پاکستان می پنداشت و با معذرت خواهی دولت مخالفت میکرد. علی رغم این اختلاف نظر ها، کابل در نامه ی رسمی مراتب تأثر و تأسف خود را از حادثه ی سفارت اظهار داشت و باز سازی سفارت را بدوش گرفت. نامه ی مذکور هرچند تقاضای پاکستان را در معذرت خواهی برآورده نمیساخت اما اسلام آباد دیگر بدریافت چنان نامه ای اصرار نورزید. پاکستان بر عکس توجه و تلاش خود را در سرنگونی دولت اسلامی افغانستان با افزایش و گسترش میزان دخالت در عرصه های سیاسی و نظامی متمرکز کرد.
پاکستان در پی ایجاد ائتلاف میان طالبان و شورای همآهنگی:
پاکستان پس از سقوط هرات بدست طالبان که یک پیروزی عمده برای دولتمداران به خصوص برای استخبارات نظامی ارتش آن کشور در تضعیف و فروپاشی دولت مجاهدین در کابل محسوب می شد، وارد رقابت و ناهمسویی بیشتر با جمهوری اسلامی ایران بر سر افغانستان گردید. استقرار نیروهای طالبان در مرزهای شرقی ایران، زمام داران ایرانی را به شدت شگفت زده و نگران ساخت. دولتمداران جمهوری اسلامی ایران که تا آن وقت در حوادث افغانستان و جنگ های کابل سیاست روشن نداشتند و بیشتر به حیث یک دولت آیدئولوژیک و شیعه، سیاست انفعالی و تنگنظرانه ی مذهبی را تعقیب می نمودند، قدرت یابی طالبان را متناقض با منافع و حاکمیت خود ارزیابی کردند. آنهاکه حمایت همه جانبه ی پاکستان، کمک مالی عربستان سعودی و تایید امریکایی ها را در عقب طالبان می دیدند درصددحمایت ازدولت مجاهدین درکابل برآمدند. دولت ایران درجهت حمایت ازکابل تلاش کردتامیان اعضای ائتلاف شورای همآهنگی(حزب اسلامی حکمتیار، جنبش ملی اسلامی عبدالرشید دوستم و حزب وحدت برهبری عبدالعلی مزاری) و دولت اسلامی در کابل همآهنگی و اتحاد در مقابله با طالبان ایجاد کند. اما پاکستانیها در صدد آن بودند تا مساعی ایران را در ایجاد نزدیکی میان دولت کابل و اعضای ائتلاف شورای همآهنگی ناکام سازند و در عوض شورای همآهنگی را با طالبان در یک ائتلاف نظامی – سیاسی بکشانند. پاکستانیها مؤفق شدند تا تلاش ایرانیها را در این مورد به خصوص در ایجاد نزدیکی میان عبدالرشید دوستم و دولت مجاهدین در کابل خنثی نمایند. دولت پاکستان و به ویژه افسران آی.اس.آی با یک دیپلوماسی ماهرانه و سیاست مؤفق، رهبران شورای همآهنگی را در هفتم فبروری 1995(دلو 1374) دراسلام آباد گردآوردند و باطالبان برسرمیز مذاکره نشاندند تادرجهت برانداختن دولت کابل به توافق مشترک نظامی و سیاسی برسند. پاکستانیهاکه از همسویی عبدالرشید دوستم بادولت مجاهدین و به خصوص با احمدشاه مسعود سخت نگرانی داشتند، ازدوستم در اسلام آباد به گرمی پذیرایی کردند. آی. اس. آی ازدوستم توقع داشت تا در جنگ طالبان با دولت کابل از طالبان حمایت بعمل بیاورد. مذاکرات و پذیرایی اسلام آباد و افسران آی.اس.آی برای دوستم چراغ سبزی در پذیرش حاکمیت جنبش ملی به شمال و مشارکت با طالبان در حکومت مرکزی از سوی پاکستان تلقی گردید. او تقاضای آی.اس.آی را پذیرفت و دراسلام آبادبه جانبداری ازطالبان سخن گفت:« هرگاه دولت کابل به هریک از گروه های مخالف ازجمله طالبان حمله کند، شورای همآهنگی وجنبش ملی اسلامی افغانستان بدفاع از آن پرداخته درمقابل آن دست به حمله خواهندزد.»(22)
گلبدین حکمتیارکه درمذاکرات سران شورای همآهنگی در اسلام آبادمشارکت داشت، در مورد این مذاکرات با نقش پاکستان و عربستان سعودی می گوید:«به وساطت پاکستانیها مذاکراتی میان چهار گروه حزب اسلامی، حزب وحدت، جنبش ملی و طالبان در اسلام آباد آغاز گردید. سعودی و امریکا نیز به این مذاکرات ابراز علاقمندی میکردند. سفیر سعودی برای اظهار حسن نیت دعوتی به هیأت مذاکره کننده تدارک دید و به آنان گفت: ازتصمیم مشترک شما حمایت می کنیم، اگر برسر تشکیل حکومت به توافق برسید آنرا برسمیت می شناسیم. امریکایی ها نیز چراغ سبز نشان میدادند و اشاره هایی از این گونه داشتند.»(23)
حکمتیار که پس از ظهور طالبان در میدان نظامی افغانستان مورد بی مهری پاکستان و آی.اس.آی قرار گرفت با نا خشنودی به این مذاکرات رفته بود. پذیرایی گرم پاکستان از عبدالرشید دوستم و بی اعتنایی در برابر او هنوز به ناخشنودی موصوف افزود. برای پاکستان و آی.اس.آی، حکمتیار از اهمیتی برخوردار نبود. طالبان جای او را گرفته بودند و تلاش پاکستان این بود تا عبدالرشید دوستم را در همسویی باطالبان بکشانند و یا او رادر جنگ کابل با طالبان در حالت بیطرفی نگهبدارند. حکمتیار بعداً با وساطت ایران و در نتیجه ی سرخوردگی اش ازاجلاس شورای همآهنگی دراسلام آبادبه حیث صدراعظم با دولت کابل پیوست.
مؤفقیت دیپلوماسی پاکستان تنها به ناکام ساختن تلاش های تهران در جلب حمایت عبدالرشیددوستم از کابل محدود نمی شد. آی.اس.آی در بهار سال 1996 سایر رهبران تنظیم های جهادی را از پاکستان روانه ی قندهار ساخت و بعد از آن قندهار به عنوان مرکز توجه و تحولات آینده در افغانستان قرار گرفت. مولوی محمد نبی محمدی، مولوی محمد یونس خالص، پیر سید احمد گیلانی و در اخیر صبغت الله مجددی از رهبران تنظیم ها به قندهار رفتند و با طالبان وارد مذاکره شدند.
همچنان پاکستان در اپریل 1996 (15 حمل 1375) طالبان را در برگزاری اجلاس صدها تن از علمای دینی در قندهار همکاری کرد. در این اجلاس به ملاعمر رهبر طالبان لقب امیرالمؤمنین داده شد و جنگ طالبان تا سقوط کامل دولت مجاهدین و تسلط به تمام نقاط افغانستان مورد تأیید علمای دینی گرد آمده در این اجلاس قرار گرفت. احمد رشید نویسنده ی پاکستانی از حضور سفیر پاکستان و افسران استخبارات نظامی آن کشور در این جلسه سخن میگوید:«جلسات پشت درهای بسته برگزار شد. و درطول مدت برگزاری آن هیچ خارجی اجازه ی ورود به قندهار را نداشت. البته مقامات پاکستانی به شمول قاضی همایون سفیر پاکستان در کابل و چند افسر آی.اس.آی مثل کلینل امام سرکنسل پاکستان در هرات، برای نظارت و مشوره حضور داشتند.»(24)
دولت پاکستان و استخبارات نظامی آن که پس از سقوط هرات بدست طالبان در انتظار هرچه سریعتر سقوط کابل بودند، اما بر خلاف انتظار آنها احمدشاه مسعود تا یکسال دیگر در کابل به مقاومت علیه طالبان ادامه داد. مقاومت مسعود در کابل پاکستانیها را بیشتر از پیش به فکر ایجاد ائتلاف میان عبدالرشید دوستم و طالبان برد. وقتی مذاکرات سران شورای همآهنگی در اسلام آباد با طالبان به ائتلاف و اتحاد نظامی و سیاسی میان آنها نیانجامید، افسران آی.اس.آی از صبغت الله مجددی خواستند تا نزد طالبان به قندهار برود و آنها را در همسویی و ائتلاف با عبدالرشید دوستم ترغیب کند. طالبان از ائتلاف علنی با دوستم پرهیز میکردند و کمتر به حرف های پاکستانیها در این مورد گوش می نهادند. بسیاری از مقامات رهبری طالبان حاضر نبودند تا با دوستم که او را ملیشیای بازمانده از دوران تجاوز شوروی و حکومت حزب دموکراتیک خلق می پنداشتند، در همسویی و ائتلاف سیاسی- نظامی قرار بگیرند. صبغت الله مجددی در جون 1996 (سرطان 1375) به قندهار رفت تا طالبان را تشویق به اتحاد با دوستم کند. او در جمعی از افراد مهم طالبان که ملاعمر رهبر آنها نیز موجود بود به سخنرانی پرداخت و از آنها خواست با دوستم اتحاد کنند. وقتی یکی از فرماندهان طالبان ازمجددی پرسیدکه حضرت صاحب! تاسو دوستم مسلمان وایی،(حضرت صاحب! شما دوستم را مسلمان می گویید؟) او در پاسخ گفت:« ولی نه، . . چرا نی؛ به همین اندازه که شما نفر دارید، دوستم تانک و طیاره دارد. او یک قوت است. همین جنبش ملی ژنرال دوستم بود که با شما درجنگ با ربانی همکاری کرد. وقتی قوای ربانی بطرف هلمند پیشروی نمود مولوی احمدجان نماینده ی شما درپشاور نزد من آمد که به دوستم هدایت بدهید تا با طیاره های خود قوای ربانی را بمباران کند. من به دوستم گفتم و دوستم بگرام و شیندند را بمباران کرد که در نتیجه قوای ربانی شکست خورد و شما به پانزده ولایت مسلط شدید. حالا چطور شما با دوستم و جنبش با این همه قوتی که دارد دشمنی می کنید؟»(25)
هرچند تلاش پاکستانیهابه شکل گیری ائتلاف میان طالبان ودوستم و ایجاد حمله ی مشترک آنها علیه کابل نیانجامید، اما آی.اس.آی مؤفق شد تا دوستم را تحت نفوذ خود قرار داده از همسویی او با احمدشاه مسعود در جنگ علیه طالبان جلوگیری کند. پاکستان پس از این تلاش ها، مساعی خود را متوجه ولایات شرقی و شورای قوماندانان ننگرهار ساخت. تسلط طالبان به ولایات شرقی، محاصره ی کابل را تکمیل میکرد و پایتخت را به آسانی در معرض سقوط قرار میداد.
پاکستان و طالبان درکابل:
سقوط کابل در 27 سپتمبر 1996(6 میزان 1375) بدست طالبان یکی از مسایل قابل بحث در میان پژوهشگران و نویسندگان داخلی و خارجی محسوب می شود. نقش پاکستان به ویژه آی. اس.آی در بردن طالبان به کرسی اقتدار در کابل، دیدگاه و سیاست عربستان سعودی و ایالات متحده ی امریکا از حامیان و متحدان منطقوی و بین المللی پاکستان در حاکمیت طالبان و اراده ی طالبان در تصاحب قدرت سیاسی و تشکیل دولت در پایتخت محور های اصلی این بحث را میسازند.
برخی از تحلیلگران معتقد هستند که عربستان سعودی، ایالات متحده ی امریکا و سازمان ملل متحد طالبان را تا دروازه های کابل مورد پشتیبانی قرار میدادند. آنها از طالبان تعهد گرفته بودند تا با خود داری از ورود به شهر کابل، راه را برای تشکیل یک حکومت با قاعده ی وسیع هموار کنند. وحیده مژده نویسنده و پژوهشگر از کارمندان ارشدوزارت خارجه درحکومت طالبان می نویسد:« چند روز بعد از حاکم شدن طالبان برکابل، "سلمان العمری"سفیر وقت عربستان سعودی در افغانستان با ملا محمد حسن آخند معاون شورای سرپرست(که به تازگی طبق فرمان ملاعمر بوجود آمده بود) ملاقات نمود. این ملاقات درقصر گلخانه صورت گرفت. در ابتدا ملا محمدحسن آخند شمه ئی از جریانات نظامی را که سر انجام به افتادن کابل بدست طالبان منجر گردید شرح داد و کشته شدن ملا بورجان را یک ضایعه ی بزرگ خواند. سلمان العمری سخنانی را که مترجم برایش ترجمه میکرد به دقت شنید ولی لحظه به لحظه ناراحت تر می شد. بالآخره او سخن ملا حسن را قطع نموده و درحالیکه آثار خشم در لحن کلامش هویدا بود گفت:
ملاحسن! آیا قرار ما و شما همین بود که شما به کابل داخل شوید؟ آیا قرار این بود که شما در کابل حکومت بسازید؟ آیا من و تو و ملا محمد ربانی و دیگران چه فیصله کرده بودیم؟ شما کاری را که نباید انجام میدادید، انجام دادید. اکنون مسؤلیت آینده ی کار بدوش خود شما است. ملاقات در همین جا پایان یافت.
چنین به نظر میرسد که طالبان قبل از ورود به کابل به بعضی از کشورها و سازمان ملل متحد اطمینان داده بودند که خود قصد تشکیل حکومت را ندارند بلکه اجازه میدهند در آنجا حکومتی با قاعده ی وسیع تشکیل گردد. این مسئله را یکی از طرفداران شاه سابق در گفتگو با نگارنده تأیید کرد. مولوی احسان الله احسان رئیس بانک مرکزی طالبان که در هنگام حمله ی اول به مزار شریف کشته شد ملاقات های زیادی در این رابطه با طرفدارن شاه سابق داشت. اینکه طالبان خود شان چنین تعهد مهمی را نقض کرده باشند جای تردید دارد. بدون شک دراین کار، تشویق و اطمینان پاکستان نقش اساسی داشت. مانند تحمیل هر تصمیم مهمی از طرف آی.اس.آی، هیئتی از علمای پاکستان که به عنوان استاد مورد احترام طالبان بودند، قبلاً با ملاعمر در قندهار دیدن نموده و وی را به تأسیس حکومت اسلامی تشویق نموده بود. حربه ی که بعدها نیز آی.اس.آی در مقاطع مهم، سعی در استفاده از آن نمود.
ملامحمدغوث اولین وزیرامورخارجه ی طالبان اندکی بعدازرسیدن طالبان به کابل درملاقات بامعاون سازمان کنفرانس اسلامی وقتی مسئله ی نقض تعهدهای قبلی بوسیله ی طالبان مطرح شد گفت: ماچگونه میتوانستیم حکومت رابه دیگران بسپاریم در حالیکه از زمان آغازتحریک طالبان تا فتح کابل چهارهزار طالب به شهادت رسیده اند؟»(26)
انتشار اطلاعیه ی دفتر محمد ظاهر شاه از شهر روم پایتخت ایتالیا همزمان با تسلط طالبان به جلال آباد مبنی بر ورود شاه تا دوهفته ی آینده به افغانستان، اعلان شورای سرپرست و وزرای سرپرست بجای تشکیل حکومت از سوی طالبان در کابل، حاکی از آن بود که طالبان ازقبل تعهداتی را در مورد چگونگی تشکیل دولت به حامیان بیرونی خودداده بودند. اماعمل به آن تعهدات نه تنها به قول ملا محمدغوث برای طالبان مشکل بود بلکه برای پاکستانیها نیز غیر قابل پذیرش محسوب می شد. زیرا اگر طالبان برای رسیدن به پایتخت و تصاحب حاکمیت چهار هزار کشته دادند، پاکستانیها و حلقه های مختلف پاکستانی حامی طالبان نیز بهای سنگینی را در رساندن طالبان به پایتخت و کرسی اقتدار پرداختند. آی.اس.آی در تماس و زدو بند با شورای ننگرهار، راه را برای تسخیر آسان و بی درد سر جلال آباد و ولایات شرقی به طالبان هموار کرد. به قول احمد رشید نویسنده و خبرنگار پاکستانی:« پاکستان و عربستان طالبان را در طرح و اجرای نقشه ی تسلیم شدن و سرانجام فرار حاجی عبدالقدیر، رئیس شورای جلال آباد مساعدت نمودند. گفته می شود حاجی عبدالقدیر رشوه ی کلانی دریافت کرده بود؛ که به گزارش برخی منابع افغان مبلغ ده ملیون دالر بوده است. درعین حال، به او قول داده شده بود که داراییها و حساب بانکی اش در پاکستان مسدود نخواهد شد.»(27)
بسیاری از فرماندهان ننگرهار به خصوص رئیس شورا و قوماندانان مقتدر شورای ننگرهار پس از تماس و مذاکره با افسران آی.اس.آی شهر جلال آباد را یک روز قبل از سقوط جبهه ی حصارک ترک کردند و دروازه ی ورود طالبان را به شهر بازگذاشتند. سپس آی.اس.آی و پاکستان پروگرام تشکیل حکومت با قاعده ی وسیع را برهم زدند. عبدالرؤف باجوری از مجاهدین حزب اسلامی در این مورد به نگارنده گفت:«چهار روز پیش از ورود طالبان به شهرجلال آباد، تورن ژنرال سردارمحمد باجوری آخرین قوماندان قول اردوی ننگرهار در حکومت نجیب الله و دگرجنرال معراج الدین عمران که یک دوره قوماندان قول اردوی ننگرهار در حکومت حزب دموکراتیک خلق بود از پشاور به جلال آباد آمدند. امنیت آنها ازطرف انجنیر محمود یکی از قوماندانان مشهور مجاهدین در جلال آباد گرفته شده بود. آنها مخفیانه به حصارک رفتند و با طالبان مذاکره کردند. سردار باجوری که پسرکاکای من میباشد در بازگشت از حصارک گفت: چهار روز بعد طالبان وارد جلال آباد می شوند. قوماندانی آنها بدوش ملابورجان است. فیصله بعمل آمده که در حکومت آینده ظاهرشاه رئیس جمهور باشد. ملابورجان وزیردفاع و ژنرال شهنواز تنی لوی درستیز. وقتی طالبان داخل جلال آباد شدند ملا بورجان را از نزدیک دیدم. با او دونفر امریکایی همر اه بودند. یکی از آنها هنگام حمله ی طالبان به لغمان کشته شد. ملا بورجان از قتل او ناراحت بود و میگفت که لغمانیها خوب مردم نیستند مهمان ما را کشتند. روزهای بعد ملا بورجان نیز در داخل منطقه ی طالبان کشته شد. بعد از کشته شدن ملا بورجان، سردار باجوری و معراج الدین عمران دیگر جلال آباد نیامدند. وقتی سردار را در پشاور دیدم برایم گفت آن پلان را پاکستان برهم زد و ما جلال آباد رفته نمی توانیم.»(28)
در حالیکه درستی و نادرستی جزئیات آنچی را که عبدالروف با جوری از قول ژنرال سردار پسر کاکایش نقل میکند نا مشخص میباشد، اما نکته ی مهم در نقل قول موصوف این است که پاکستان جلو ایجاد حکومت غیر طالبان را در کابل گرفت. هر چند طالبان بعداً نشان دادند که بیشتر یک گروه سرکش و درد سر ساز به اسلام آباد هستند تا یک گروه مطیع و تحت فرمان زمام داران پاکستانی. علی رغم آن، دولتمداران و ژنرالان پاکستانی وابستگی طالبان را به حیث یک گروه فاقد تحصیل و تخصص در عرصه های مختلف اداره و دولت و با تفکرات قبیلوی، امر الزامی و اجتناب ناپذیر می پنداشتند.
پاکستان و طالبان در مزارشریف:
پاکستان در حالیکه طالبان را تا رسیدن به قصر ریاست جمهوری در کابل همراهی و حمایت کرد، اما از به رسمیت شناختن حکومت طالبان بگونه ی رسمی و علنی اجتناب ورزید. اسلام آباد تسلط طالبان را به کابل گامی در جهت ایجاد صلح و امنیت خواند. پاکستانیها تشکیل حکومت طالبان را در کابل یک پیروزی بزرگ برای خود تلقی میکردند. گسترش قلمرو حاکمیت طالبان به سراسر کشور جهت کامل ساختن این پیروزی از اولویت های کار اسلام آباد در رابطه با افغانستان بود. ژنرال نصیرالله بابر وزیر داخله ی پاکستان همراه با معاون آی.اس.آی این ماموریت را بدوش گرفت. ژنرال بابر و ژنرالان استخبارات نظامی پاکستان تنها نیروهای عبدالرشید دوستم را مانع تحقق حاکمیت طالبان به سراسر کشور می پنداشتند. در حالیکه نصیرالله بابر تصرف پنجشیر و شکست قطعی احمدشاه مسعود را در ظرف سه روز پیش بینی کرد، کار خود را درجهت همآهنگی میان طالبان و دوستم متمرکز ساخت. او با سفرهای متعدد به کابل، مزار شریف و قندهار به میانجیگری میان طالبان و دوستم پرداخت. بابر در سفرهای خود به مزار شریف ملامحمد غوث سرپرست وزارت خارجه ی طالبان را همراه داشت، اما در مذاکرات با عبدالرشید دوستم، خود بجای ملا غوث صحبت میکرد و وعده ی کرسی و منصب به دوستم و جنبش ملی در حکومت طالبان میداد. حتی او سند توافق میان طالبان و دوستم را از قبل بزبان انگلیسی تهیه کرده بود. دریکی از سفرها و مذاکرات نصیرالله بابر که خبرنگار رادیو بی.بی.سی شاهد برخورد و عملکرد وزیرداخله ی پاکستان در مزار شریف بود، گفت:« من با تعدادی از خبرنگاران در عقب دروازه ی مذاکرات منتظر نتیجه ی آن بودم. ژنرال بابر به امضای ژنرال دوستم در پای سندی پافشاری داشت که به زبان انگلیسی تهیه شده بود. وقتی دوستم سند را امضاء نکرد، بابرخشم آگین از اتاق بیرون شد وبانگاه های آمرانه بسوی ژنرالان دوستم که همه در عقب دروازه و دهلیز ایستاده بودند گفت: دلته شه نیت نشته.(اینجا نیت خوب نیست)»(29)
هرچند عبدالرشید دوستم در دوسال گذشته بوساطت آی.اس.آی با طالبان مفاهمه و ارتباط داشت و هنگام سقوط هرات نیروی هوایی خود را در حمایت از طالبان وارد جنگ ساخت، اما بعداً دریافت که پاکستانیها و افسران آی.اس.آی او را فریب میدهند و از او بمثابه ی ابزاری در شرایط محدود استفاده میکنند. اعدام سریع نجیب الله آخرین رئیس دولت حزب دموکراتیک خلق در کابل بیشتر از بیش به بی اعتمادی و بی باوری دوستم در برابر پاکستان و طالبان افزوده بود .از همین جهت او تقاضای بابر را در امضای سند توافق با طالبان نپذیرفت و به قول ژنرال عبدالروف بیگی حین مذاکراتش با وزیر داخله ی پاکستان بی اعتمادی و بی باوری خودرادربرابر پاکستان بصورت گلایه ای ابراز داشت:
«ژنرال دوستم به بابر گفت شما هیچوقت از کمک های ما قدردانی نکردید. به خاطر اشغال هرات و شیندند ما به طالبان کمک هوایی کردیم. به ترمیم طیارات به قندهار تخنیکران را فرستادیم. از هیچکدام شما یاد آور نشدید. . . . »(30)
عبدالرشید دوستم برخلاف مطالبه ی ژنرالان پاکستانی با احمد شاه مسعود در خنجان پیمان ائتلاف نظامی راعلیه طالبان به امضاء رسانید. مسعودپس از سقوط کابل بدست طالبان در نشست رهبران دولت مخلوع مجاهدین در جبل السراج، دولت پاکستان را متجاوز خواند که در پوشش طالبان، افغانستان را مورد تجاوز قرار داده است. او به تداوم مقاومت علیه طالبان و ایستادگی در برابر پاکستان تأکید کرد. مسعود در سالهای جنگ با طالبان چند بار آنها را در شمال کابل و ولایات پروان و کاپیسا به شکست مواجه ساخت و در طول این جنگ ها ده ها تن از جنگجویان پاکستانی را به اسارت گرفت و ده ها تن از پاکستانیها در میدان جنگ به قتل رسیدند.
پس از آنکه تلاش نصیرالله بابر و استخبارات نظامی پاکستان مبتنی بر همراهی دوستم با طالبان به نتیجه نرسید، آی. اس.آی در داخل جنبش ملی با ژنرال ملک وارد تماس و مذاکره شد. روابط ملک معاون جنبش ملی با دوستم برسر قتل برادرش رسول پهلوان که در جون 1996(جوزای 1375)در فاریاب کشته شد بسوی تیرگی و خصومت رفت. آی.اس.آی وطالبان پس از آن باملک درتماس شدند و توافق او را در جنگ علیه دوستم بدست آوردند. ملک پس از توافق با نماینده ی آی.اس.آی و طالبان در می 1997(ثور 1376)، به ولایت جوزجان پایگاه اصلی دوستم حمله برد. او نخست محمداسماعیل خان فرمانده مجاهدین هرات را که در جبهه ی بادغیس با نیروهای دوستم علیه طالبان می جنگید به اسارت گرفت و به طالبان تسلیم کرد. دوستم علی رغم اعزام نیروهای تقویتی از سوی احمد شاه مسعود به مزار شریف، در برابر تهاجم مشترک طالبان و ملک مقاومت نتوانست. او به ازبکستان فرار کرد و ولایت شمالی بدست طالبان و طرفداران ملک افتید.
پاکستان با فرار دوستم و سقوط مزارشریف، دولت طالبان را برسمیت شناخت. گوهر ایوب وزیر خارجه ی پاکستان با انتشار بیانیه ای در 25 می 1997 اعلان کرد که طالبان حکومتی با قاعده ی وسیع را در افغانستان تشکیل دادند. بنا براین اکنون بحران دراین کشور حل شده است. در بیانیه گفته شد که دولت پاکستان معتقد است که دولت جدید افغانستان(طالبان) تمام شرایط شناسایی را دارا است. این دولت بخش اعظم خاک کشور را در کنترول دارد و از تمام گروه های قومی نمایندگی می کند.
پس از اعلان شناسایی دولت طالبان توسط پاکستان، عربستان سعودی و امارات متحده ی عربی که از تمویل کنندگاه طالبان بودند نیز حکومت طالبان را برسمیت شناختند. عزیزاحمد سفیر پاکستان درکابل با جمعی از دیپلوماتها و افسران آی.اس.آی بلافاصله به مزار شریف رفت تااز نزدیک شاهد وناظر تسلط طالبان درشمال افغانستان باشد و پیروزی پاکستان راجشن بگیرد. سفیر پاکستان و افسران آی.اس.آی که ازقبل با ملک در توافق قرار داشتند به طالبان اطمینان دادند که بی هیچ تشویشی بسوی شمال بروند و نیروهای خود را برای پیشروی بسوی شمال شرق و پنجشیر تقویت کنند. عزیزاحمد سفیر پاکستان در کابل که پس از سقوط حکومت طالبان سخنگوی وزارت خارجه ی پاکستان مقرر شد از اقارب نزدیک بیگم نسیم ولی همسر خان عبدالولی خان رهبر حزب عوامی ملی بود. او در سالهای اخیر حکومت حزب دموکراتیک خلق به رهبری نجیب الله سفارت پاکستان را در ترکیه به عهده داشت و در آنجا با شارژدافیر دولت نجیب الله در دهلی روابط نزدیک برقرار کرده بود. شارژدافیر افغانستان پس از توافق وزارت خارجه از کابل به تماس و رابطه ی نزدیک با عزیزاحمد پرداخت.(31)
اما در مزارشریف به سرعت اوضاع متحول گردید. در حالیکه هزاران نیروی طالب با جنگجویان پاکستانی از زمین و هوا واردمزار و شهرهای شمال کشورشدند و درحالیکه سفیرپاکستان با افسران بلند رتبه ی استخبارات نظامی آن در مزار حضور داشتند، جنگ شدیدی علیه طالبان در گرفت. طالبان بر خلاف توافقنامه ی که با ملک امضاء کرده بودند به جمع آوری اسلحه و برچیدن قدرت او از مناطق تحت کنترولش پرداختند. احمد شاه مسعود با استفاده از اوضاع، ملک را به مقاومت تشویق کرد و راه طالبان را در سالنگ جنوبی از عقب بست. او به سرعت به نیروهای آنها در شمال کابل حمله برد و نبرد سنگینی در سراسر شمال افغانستان و شمال کابل به جریان افتید. نخستین جنگ علیه طالبان و پاکستانیها در شهر مزار شریف توسط نیروهای حزب وحدت آغاز شد. سپس جنگجویان جنبش ملی و جمعیت اسلامی به طالبان حمله بردند. طالبان ضربه ی شدیدی خوردند. هزاران تن از نیروهای آنها کشته و اسیر شدند. صدها جنگجوی پاکستانی در میان کشته شدگان و اسیران بودند. احمد رشید نویسنده ی پاکستانی تعداد مقتولین پاکستانی را 250 تن و اسیران آنها را 550 نفر وانمود می کند. سفیر پاکستان و همراهانش پس از ساعاتی اسارت در مزار شریف اجازه یافت وارد ازبکستان شود.
البته پاکستان علی رغم درگیری خود در افغانستان و حمایت گسترده از طالبان در اظهارات رسمی و دیپلوماتیک از بیطرفی سخن میگفت و گاهی در صدد میانجگیری در جنگ طالبان و مخالفان آنها می برآمد. نواز شریف صدراعظم پاکستان پس از شکست طالبان در مزارشریف و شناسایی رسمی دولت طالبان هیئتی را به ریاست رستم شاه مهمند در 28 اکتوبر 1997 (6عقرب 1376) به فیض آباد مرکز ولایت بدخشان اعزام کرد تا با رئیس دولت اسلامی که هنوز دولت مذکور در مجامع بین المللی به عنوان دولت رسمی مورد شناسایی قرار داشت، مذاکره کند. پس از سفر مهمند، برهان الدین ربانی رئیس دولت اسلامی مجاهدین نیز در دسمبر 1997 به پاکستان رفت و دریک کنفرانس مطبوعاتی خواستار روابط بهتر با پاکستان شد. رستم شاه مهمند سپس درآگست 1999 باردیگرپابه وساطت گذاشت تامیان طالبان و جبهه ی متحد مخالف طالبان صلح برقرار شود. وی با محمد یونس قانونی رئیس هیئت جبهه ی متحد مذاکره نمود اما قانونی گفت چون پاکستان در جنگ بیطرف نیست، هیئت پاکستانی نمی تواند به حیث میانجی عمل کند.
پاکستان و تجدید قوای طالبان پس از شکست درشمال:
هرچند شکست طالبان و پاکستان در مزار شریف مایه ی سرافگندگی پاکستان بود اما پاکستانیها دوباره به اکمال و تقویت طالبان پرداختند. گوهر ایوب وزیر خارجه ی پاکستان (پسر مارشال ایوب خان از پشتونهای پاکستان که مارشال مذکور در اواخیر دهه ی پنجاه و اوایل دهه ی شصت باکودتای نظامی قدرت رادرپاکستان بدست گرفت) روز های پس از شکست طالبان در شمال حین باز دید از کشورهای آسیای میانه از سیاست پاکستان در حمایت از طالبان دفاع کرد و گفت که طالبان علی رغم شکست درشمال دوباره به آن مناطق وسراسرافغانستان مسلط میشوند. اوطالبان رانماینده ی اکثریت پشتونهادر افغانستان خواند وسایرگروه ها رامؤظف به اطاعت ازطالبان کرد. وزیر خارجه ی پاکستان به سایرهمسایگان افغانستان وکشورهای منطقه هوشدارگونه گفت که پاکستان بهتر از هر کشور دیگر افغانستان را می شناسد.(32)
پاکستان از روابط نزدیک میان مخالفین طالبان به خصوص از مناسبات احمدشاه مسعود با هندوستان به شدت احساس نگرانی میکرد. هرچند کمک های دریافتی احمدشاه مسعود و جبهه ی مخالف طالبان از هند، ایران، کشورهای آسیای میانه و روسیه با کمک های پاکستان و عربستان سعودی به طالبان قابل مقایسه نبود، اما برای پاکستان مسعود و جبهه ی مخالف طالبان که مورد حمایت هند، دشمن سنتی پاکستان قرار داشت غیر قابل تحمل می نمود. معهذا پاکستانیها در پی آن شدند تا به هر قیمتی طالبان را در افغانستان حاکم بسازند و تمام مقاومت ها را علیه طالبان در افغانستان بشکنانند.
حلقه های و گروه های مختلف در پاکستان از استخبارات نظامی ارتش تا گروه های مذهبی وحکومت های ایالتی به تقویت دوباره ی طالبان آغاز کردند:« بعد از حمله ی طالبان به مزار شریف نشستی بین رهبران جماعت علمای پاکستان برهبری مولانا فضل الرحمن و مسئولین 12 مدرسه درشمال غرب پاکستان برگزار گردید تا برای تقویت ارتش طالبان تدبیری سنجیده شود. دراین نشست مشترک، مسؤلین مدارس پذیرفتند که مدرسه ها را به مدت یکماه تعطیل کنند، آنان پس از تعطیلی مدارس حدود هشت هزار طلاب را به افغانستان اعزام کردند. کمک های که طالبان از مدارس دیوبندی پاکستان دریافت می کنند به حدی است که جدای از حمایت های دولت و آژانس های اطلاعاتی پاکستان آنان می توانند به طور کامل به این کمک ها متکی باشند.»(33)
علاوه از مولانا فضل الرحمن و سمیع الحق از رهبران گروه های اسلامی پاکستان، سازمان استخبارات نظامی ارتش(I.S.I)، گروه های مختلف کشمیری،سازمان القاعده ی اسامه بن لادن و دولت عربستان سعودی در احیای مجدد نیرو و قدرت نظامی طالبان سهم گرفتند. صدها نفر داوطلب جنگجوی عرب و عجم سازمان القاعده از مسیر پاکستان و ولایت سیستان و بلوچستان ایران وارد جبهات جنگ در کنار طالبان گردیدند. شهزاده ترکی الفیصل رئیس سازمان جاسوسی عربستان سعودی در تابستان 1998 به قندهار رفت و پس از مذاکره با رهبران طالبان صدها وسیله ی نقلیه با مقادر هنگفت پول را در اختیار طالبان گذاشت:« درهمین زمان(اپریل 1998) طالبان از عربستان سعودی و پاکستان درخواست کمک کردند تا آنانرا در حمله ی دیگر برای تسخیرشمال یاری رسانند. شاهزاده ترکی الفیصل رئیس سازمان اطلاعات عربستان سعودی در اوسط ژوئن (اوایل سرطان) از قندهار دیدن کرد. پس از این دیدار سعودی ها چهارصد عراده تویوتای دوکابینیت و نیز کمک های نقدی در اختیار طالبان قرار دادند. آی.اس.آی پاکستان یک بودجه ی دو ملیارد روپیه ای(پنج ملیون دالری) برای تأمین نیازهای لجستیکی طالبان اختصاص داد. مقامات آی.اس.آی مرتب به قندهار سفر میکردند تا طالبان را در تدارک حمله ی شان یاری رسانند. درعین حال هزاران داو طلب افغان و پاکستانی از اردوگاه های مهاجرین و مدارس پاکستانی به صفوف طالبان پیوستند.»(34)
دولت پاکستان نه تنها به تقویت نیروهای طالبان کمک میکرد، بلکه حقوق ماهوار کارمندان ادارات طالبان را بمثابه ی یک ایالت پاکستانی از بودجه ی خود میپرداخت:« در 28 جون 1998 بخش اعتبار پولی وزارت دارایی پاکستان 300 ملیون روپیه(شش ملیون دالر) برای پرداخت حقوق کارمندان اداری طالبان در کابل، اختصاص داد. این اعتبار به وزارت امور خارجه اختیار میداد که در طول شش ماه بعدی برای پرداخت حقوق زمام داران افغانستان ماهانه 50 ملیون تخصیص دهد. وزارت امور خارجه ملزم بود این مبلغ را در بودجه ی خود وسایر وزارت خانه ها طوری پنهان کند که در ثبت رسمی بودجه ی 9-1998 آشکار نشود و ازچشمان کنجکاو کمک کنندگان بین المللی پاکستان که برای نجات اقتصادی بحران زده ی کشور خواهان قطع کامل کمک های دولتی بودند، بدور بماند. در سال مالی 8-1997 پاکستان حدود سی ملیون دالر کمک در اختیار طالبان قرار داد. پاکستان برای خود طالبان نیز زمینه ی خرید سلاح و مهمات را از اوکراین و اروپای شرقی فراهم کرد.»(35)
پس از احیای مجدد نیروی طالبان توسط پاکستان و متحدان منطقوی اش، طالبان در تابستان 1998 به بسیاری از ولایات و مناطق شمال کشور به شمول تالقان مرکز ولایت تخار دست یافتند. آنها تمام نیروهای مخالفین خود به استثنای احمدشاه مسعود را درهم شکستند. طالبان در جولای 1998 حین تصرف شهر مزار شریف 9 تن از دیپلوماتهای ایرانی را تیرباران کردند. ایالات متحده ی امریکا علی رغم آنکه در روزهای کشتار دیپلوماتهای ایرانی، مناطقی را در ولایت خوست و ننگرهار به عنوان پایگاه های اسامه بن لادن به موشک بست، به جمهوری اسلامی ایران هوشدار داد که تمامیت ارضی افغانستان را محترم شمارد و از هرگونه حمله و تجاوزی بپرهیزد. ایران هزاران نیروی خود را پس از قتل دیپلومات هایش در مرز با افغانستان جابجا کرده بود.
پاکستان وطالبان در آخرین سالهای جنگ با احمدشاه مسعود:
در حالیکه برای پاکستانیها شکست کامل احمدشاه مسعود در افغانستان اهمیت داشت، اما مسعود پس از تسلط مجدد طالبان در تابستان 1998 به مزار شریف همچنان در میدان مقاومت علیه طالبان و پاکستان ایستاده بود. علی رغم آنکه احمدشاه مسعود پس از سقوط ولایات شمالی و مرکزی کشور بدست طالبان و فرار بسیاری از فرماندهان این مناطق در وضعیت دشوار قرار گرفت، از استمرار مقاومت و جنگ با طالبان و دخالت پاکستان سخن گفت. او از مجاهدین و مردم در داخل خواست تا علیه طالبان و نیروهای خارجی همراه آنها مقاومت کنند. همزمان نامه ای را عنوانی دولت و ملت ایالات متحده ی امریکا نگاشت و در آن، دخالت صریح و مستقیم پاکستان را در جنگ افغانستان توضیح نمود. در بخشی از این نامه که در اکتوبر 1998 به واشنگتن فرستاده شد، می آید:« ما در لحظات حساس تاریخ افغانستان و جهان قرار داریم. افغانستان به مرحله ی جدید مبارزه و مقاومت برای بقای خود به حیث یک ملت آزاد پا گذاشته است. . . . دست آوردهای زشت طالبان بدون کمک و دخالت مستقیم حلقه های حکومتی وغیرحکومتی پاکستان بدست آمده نمی توانست. 28 هزارتبعه ی پاکستان به شمول شبه نظامیان و مشاوران نظامی پاکستان، طالبان را در بخشهای مختلف همکاری میکنند. . . . درحال حاضر مابیش از پنجصد اسیر پاکستانی را در اسارت خود داریم. مردم افغانستان سلطه ی اختناق آمیز طالبان را نخواهند پذیرفت و مقاومت در افغانستان خاتمه نخواهد یافت.»(36)
اما ایالات متحده ی امریکا به مسعود و حرف های او اعتنایی نشان نمیداد. هرچند امریکایی ها به خصوص کارمندان سی.آی.ای با موصوف بر سر بازخرید موشک های استنگر و تبادله ی اطلاعات در مورد اسامه بن لادن تماس ها و روابطی برقرار کرده بودند، ولی در جنگ با حکومت طالبان از وی جانبداری نمیکردند. به نوشته ی مؤلف جنگ اشباح:«بسیاری از مامورین وزارت خارجه ی امریکا و قصر سفید از حوادث دهه ی نود و خشونت علیه افراد ملکی درکابل بعد از سقوط رژیم کمونیستی یاد میکردند که در آن وقت احمد شاه مسعود به حیث وزیر دفاع ایفای وظیفه میکرد. آنها اتهام وارد میکردند که او از قاچاق مواد مخدر پول بدست می آورد. به عقیده ی آنها او ارزش رفاقت با امریکا را نداشت.»(37)
احمدشاه مسعود پس از سقوط ولایات شمال به محور مقاومت علیه طالبان و پاکستان مبدل شد. او تالقان را در اکتوبر 1998 از تصرف طالبان دوباره بیرون کرد و جبهات جدید جنگ را در مناطق کوهستانی و لایات شمال ایجاد نمود. در اپریل 1999 ولایت بامیان به مدت کوتاهی از تسلط طالبان بیرون شد اما بعداً طالبان دوباره به آن ولایت مسلط گردیدند.
طالبان پس از سلطه ی مجدد به بامیان، به جبهات احمدشاه مسعود در شمال کابل و مناطق شمالی هجوم بردند. نیروهای طالبان از 28 جولای 1999(6 اسد1378) تا 4 آگست همین سال خود را به دهانه ی پنجشیر رساندند. در حالیکه امیرخان متقی وزیر اطلاعات و کلتور در کابینه ی طالبان در این روز خبرنگارن خارجی را غرض مشاهده ی شکست مسعود به گلبهار آورده بود و از سقوط قریب الوقوع پنجشیر به آنها مژده میداد، در فردای آنروز (5 آگست) احمد شاه مسعود در یک حمله ی ناگهانی نیروهای طالبان را در هم شکست و مناطق شمالی را دوباره از طالبان پس گرفت. در این جنگ بار دیگر طالبان و جنگجویان پاکستانی ضربه ی سختی دیدند. صدها نفر از جنگجویان پاکستانی کشته و اسیر گردیدند. در میان مقتولین پاکستانی اجساد جمعی از افسران پاکستان در میدان جنگ باقی مانده بود. کرنیل حیدر و کرنیل ثناءالله از سوات صوبه سرحد، کرنیل سلیم از کوهات، کرنیل علیم شاه از ملتان پنجاب، میجر علیم و میجر اکبر علی از ایالت سند، میجر اعجاز الله از پشاور و کرنیل سجاد از مزار بلوچستان از افسران مقتول پاکستانی بودند.(38)
پس از این شکست بار دیگر مولوی فضل الرحمن و مولوی سمیع الحق فتوای جهاد را در پاکستان علیه احمد شاه مسعود صادر کردند. آنها از طالبان پاکستانی خواستند تا در جنگ علیه مسعود که از کافران کمک دریافت می کند در کنار حکومت طالبان قرار بگیرند. مطبوعات پاکستان در 13 آگست 1999 نوشتند که پنج هزار طلاب مدارس دینی پاکستان در سه روز گذشته غرض شرکت در جنگ علیه مسعود وارد افغانستان شدند.
پاکستان در اوایل ظهور طالبان و سقوط کابل بدست آنها کمتر به اعزام نیروی نظامی و داوطلب جنگی میپرداخت. چون طالبان نیروی جنگی خود را از ولایات جنوب تکمیل میکردند. اما تلفات شدید طالبان در جنگ های شمالی و شمال افغانستان آنها را دچار کمبود نیروی بشری ساخت. مردم در ولایات جنوب افغانستان کمتر حاضر می شدند تا داوطلبانه به صفوف طالبان بپیوندند. از این رو پاکستان کار اعزام نیروی بشری جنگ طالبان را بدوش گرفت و آی.اس.آی با اعزام نظامیان معدود خود برای فرماندهی، انجام کارفنی و مشوره، اعزام هزاران داوطلب جنگی مدارس دینی پاکستان، گروه های افراطی کشمیر و آماده سازی زمینه ی ورود صدها داوطلب جنگجوی القاعده کمبود لشکر و نیروی رزمی طالبان را در تمام جبهات جنگ جبران کرد. پاکستان در سه سال اخیر حکومت طالبان بصورت پادگانها و قشله های لشکر جنگی طالبان در آمده بود. هر وقت که طالبان بسوی شمال شهر کابل و شمال افغانستان لشکرکشی میکردند و یا در خطوط جنگ دچار کمبود نیروی بشری میگردیدند، ملاهای پاکستانی فتوای جهاد صادر میکردند، دروازه های مدارس خود را می بستند و هزاران داو طلب جنگ را بسوی افغانستان سرازیر میکردند. دولت پاکستان در اظهارات رسمی از بیطرفی در جنگ افغانستان صحبت میکرد و جنگجویان پاکستانی را در لشکر طالب افرادی میخواند که بصورت خودسر و مخفیانه وارد افغانستان شدند.
پاکستان پس از شکست طالبان در شمال کابل به تقویت نیروی طالبان پرداخت. با ورود هزاران داوطلب جنگی از پاکستان، طالبان و نیروهای خارجی حامی آنها علیه جبهات احمدشاه مسعود دست به عملیات نظامی زدند. آنها در شمالی سیاست زمین سوخته را در پیش گرفتند. با هرگامی که در یک تعرض جنگی پیش مینهادند، در عقب خود خانه ها را ویران میکردند، ساکنانش را کوچ میدادند ، تاکستانها شانرا آتش میزدند و کاریز هایشانرا خشک میکردند.
طالبان پس از یکماه جنگ خونین شهر تالقان را در اواخر آگست 1999 به تصرف خود در آوردند. "انتنی دیویز" نویسنده و پژوهشگر آسترالیایی تعداد نیروهای خارجی را در جنگ تالقان شش هزار نفر وانمود می کند. او میگوید که در این میان چهار تا پنجصد نفر آنان افسران و نظامیان ارتش پاکستان بودند. این افسران پاکستانی در تصرف تالقان و بکار انداختن توپخانه و تانک های طالبان نقش عمده داشتند.(39)
یکی از مسئولین نیروهای مقاومت ضد طالبان قوت های شرکت کننده ی ارتش پاکستان را در جنگ تالقان مربوط به فرقه یا لشکر G9 یا فرقه ی "چرات" متشکل از دو کندک وانمود کرد. لشکر G9 یک لشکر محاربات کوهی پاکستان محسوب میشود که در منطقه ی چرات واقع در ایالت سرحد شمال غربی پاکستان مستقراست.(40)
پس از سقوط تالقان، پاکستان به تقویت بیشتر نیروها و افراد خود در جبهات طالبان پرداخت. زیراپاکستانیها خود رادریک قدمی پیروزی کامل درجنگ بامسعود وجبهه ی مخالف طالبان می پنداشتند. تسخیر پنجشیر و بدخشان این پیروزی را کامل میساخت. اما قبل از آنکه این پیروزی تکمیل شود، صفحه ی تحولات در افغانستان با حادثه ی 9 سپتمبر 2001 در خواجه بهاءالدین تخار و حادثه ی 11 سپتمبر در نیویارک و واشنگتن ورق خورد.
نقش پاکستان در حادثه ی نهم سپتمبر 2001:
احمدشاه مسعود در نهم سپتمبر 2001(18 سنبلۀ 1381) در خواجه بهاءالدین ولایت تخار با حمله ی انتحاری افراد مربوط به سازمان القاعده به شهادت رسید. مسلماً شکست و نابودی مسعود برای دولت پاکستان و آی.اس.آی یکی از اهداف عمده ی آنها را در افغانستان تشکیل میداد. اما پرسش مهم این است که آیا دولت پاکستان و یا گروه ها و حلقه های سیاسی و نظامی پاکستانی به خصوص آی.اس.آی در قتل احمدشاه مسعود دست داشتند؟
پاسخ دقیق و درست به این پرسش بسیار دشوار است. نه تنها پاسخ این پرسش را در پژوهش های گسترده و عمیق باید جستجو کرد بلکه بخش اصلی پاسخ در این مورد به اعتراف و افشای عناصر سازمان استخباراتی ارتش پاکستان و رهبران طالبان و القاعده ارتباط می گیرد. در حالیکه وقوع چنین چیزی دست کم در سالهای بسیار دور آتیه هم چندان محتمل به نظر نمیرسد.
و اما بحث در مورد قرائن و شواهد دخالت حلقه ها و محافل سیاسی و نظامی پاکستان در حادثه ی نهم سپتمبر 2001 خواجه بهاءالدین یک امر محتملی است که زوایای تاریک این حادثه را اندکی روشن میکند. یکی از نکات پرسش برانگیز در مورد دخالت پاکستان در حادثه ی حمله ی انتحاری به جان احمد شاه مسعود، موجودیت ویزای یکساله ی "ملتی پل" سفارت پاکستان در پاسپورت های انتحار کنندگان عرب بود. ویزای ملتی پل پاکستان در پاسپورت های محمد کریم توزانی و محمدقاسم بقالی توسط خلیل الرحمن سکرتر اول سفارت پاکستان درلندن صادر شده بود. سکرتر اول سفارت پاکستان با دستور چه مقامی به عرب های مذکور ویزای کثیرالورود یکساله را به پاکستان صادرکرد؟ هنوز به این پرسش پاسخی ارائه نشده است. هیچکس سکرتر موصوف را در این موضوع مورد بازپرس قرار نداد.
یکی از نکات پرسش برانگیز دیگر در دست داشتن حلقات پاکستانی در حادثه ی ترور احمدشاه مسعود به انتقال کامره ی فیلم برداری انتحار کنندگان عرب از اسلام آباد به کویته و از آنجا به قندهار پس از ورود آنها به این شهر(قندهار) بر میگردد. آیا کامره ی فیلم برداری که در میان آن مواد منفجره جابجا شده بود، بدون آگاهی استخبارات پاکستان به خصوص استخبارات ارتش آن کشور از پایتخت پاکستان به کویته و از آنجا به قندهار انتقال یافت؟
اسامه در قندهار یک دفتر فرهنگی برای طالبان بنام مکتب الاعلام ایجاد کرده بود که مجلاتی را به زبان عربی و انگلیسی منتشر میکرد. یکی از کارمندان این دفتر می گوید:« معمولاً ماهانه یکبار وسایل مورد ضرورت مکتب العلام مانند وسایل کمپیوتر، رنگ وکاغذوسایر لوازم دفتر از طریق سفارت طالبان دراسلام آبادخریداری و بوسیله ی طیاره ی سازمان ملل متحد به قندهار حمل می شد. اما این بار در رسیدن وسایل تأخیر رخ داد و ما به مشکل مواجه گردیدیم. از اسلام آباد علت تأخیر را جویاشدیم. در جواب گفتند که ما وسایل مورد نیاز را تهیه کردیم و لی نظر به مشکلات ترانسپورتی آنرا به کویته فرستادیم تا از طریق زمین به قندهار ارسال گردد.
چند روز سپری شد تا اینکه دریک روز عصر پنجشنبه تعدادی کارتن به دفتر ما آورده شد. چون فردا نیز جمعه و تعطیل بود، جعبه ها را بدون این که بازکنیم در اتاقی نهادم و در را قفل کردم. شب هنگام مهمان یکی از رهبران القاعده بنام ابوحفص صغیر (موریتانیایی) بودم. تازه سفره ی غذا هموار شده بود که شخص دیگری با قیافه و سرو وضع افغانها به جمع ما پیوست. در جریان احوال پرسی متوجه شدم که او نیز عرب است. وی بزبان عربی به ابو حفص گفت که وسایل به قندهار رسیده، اما جزئیات آنرا دقیقاً نمی دانم. ابوحفص گفت که یک کارتن مربوط این شخص است، فردا برای دریافت آن خواهد آمد. فردا مرد مذکور همراه با ابوهانی و دونفر دیگر آمدند و ازمیان جعبه ها یک جعبه را که با چسپ زردرنگی به دقت بسته بندی شده بود جدا کرده بازنمودند. از میان اسفنج های نو داخل کارتن، یک کمره ی ویدیویی کهنه و رنگ و رو رفته نمایان شد. من نتوانستم تعجب خود را از دیدن کمره ی کهنه در میان کارتن و اسفنج های محافظتی جدید آن پنهان کنم و همین موضوع سبب دستپاچگی آنها شد. فوراً کمره را برداشته و دفتر ما را ترک کردند. . . . »(41)
قبل از آنکه تروریستان عرب القاعده حمله ی انتحاری را انجام بدهند، هزاران نفر ار جنگجویان پاکستانی و عرب به جبهات تخار انتقال یافته بودند. بخش اعظم نیروهای خارجی و پاکستانی از جبهات شمال کابل و سایر مناطق به تخار آورده شدند. وقتی احمد شاه مسعود در اوایل آگست 2001 (15 سنبله ی 1380) عملیات تهاجمی را علیه مواضع طالبان در خواجه ی غار براه انداخت، نه تنها به هیچ پیروزی و پیشروی دست نیافت بلکه به مقاومت و آتش شدید لشکر انبوه و بیشماری روبرو شد که تا آن زمان در این جبهات سابقه نداشت. درجریان عملیات صدای چهل شبکه ی پاکستانی و عرب شنیده شد که به زبان عربی و اردو صحبت میکردند. نکته ی قابل تأمل در جابجایی این هزاران نیروی خارجی این بود که بسیاری از این نیروها بصورت مخفیانه و شب هنگام و حتی پنهان از دید جنگجویان داخلی طالبان در نقاط مختلف خطوط اول جنگ استقرار یافتند. در میان هزارن جنگجوی مدارس پاکستانی و گروه های کشمیری که در خطوط جبهات تخار جابجا شدند، ده ها تن از افسران و نظامیان ارتش پاکستان و آی.اس.آی نیز قرار داشت. این نظامیان پس از تهاجم امریکا بر طالبان که موجب فروپاشی حکومت آنها گردید، در پرواز های شبانه ی هواپیماهای پاکستانی از فرودگاه ولایت قندز به پاکستان منتقل گردیدند. تمام نیروهای خارجی انتقال یافته به جبهات تخار در انتظار بسر مبردند. مسلم بود که این نیروها برای دفاع از جبهات تخار گرد نیامده بودند. شمار و آرایش نیروهای حکایت از آن داشت که آنها منتظر انجام یک حمله ی وسیع تعرضی در جبهات جنگ هستند. حمله ی انتحاری به جان احمدشاه مسعود نشان داد که نیروهای مذکور در انتظار وقوع این حادثه بسر میبردند. اما پرسش مهم این است که آیا آی.اس.آی و حلقه های دیگر پاکستانی، بدون مشارکت و اطلاع در برنامه ی ترور احمدشاه مسعود، جنگجویان پاکستانی و نظامیان آن کشور را به جبهات تخار اعزام کردند؟ آیا اعزام هزاران جنگجوی پاکستانی و کشمیری و ده ها نظامی ارتش پاکستان و استخبارات نظامی آن به جبهات جنگ در تخار و انتظار آنها برای انجام عملیات نظامی بیانگر دخالت و مشارکت مسؤلان و دست اندرکاران پاکستانی مرتبط به جنگ افغانستان در حادثه ی نهم سپتمبر 2001 خواجه بهاءالدین نبود؟
نگاهی به چگونگی مناسبات میان طالبان و پاکستان:
دراین تردیدی وجود ندارد که طالبان از آغاز ظهور تا کرسی قدرت و تا زوال و فروپاشی مورد حمایت پاکستان قرار داشتند. اما نکته ی اصلی و مورد بحث دراین امر چگونگی کم و کیف این روابط و مناسبات است. آیا واقعاً طالبان یک گروه دست نشانده ومطیع اهداف و خواست های پاکستان بودند؟ و آیا اکنون نیز طالبان یک گروه تحت فرمان دولتمداران پاکستانی و استخبارات نظامی آن کشور هستند؟
زمانیکه کاروان پاکستانی در 29 اکتوبر 1994 به هدایت ژنرال نصیرالله بابر ازکویته بسوی قندهار حرکت کرد، ملا بورجان و ملاترابی از فرماندهان طالبان با کار وان همراه بودند. وقتی کاروان در بیست کیلومتری شهر قندهار از سوی قوماندانان تنظیم های جهادی قندهار متوقف گردید، نیروهای طالبان به نجات کاروان پرداختند و راه را برای حرکت کاروان باز کردند. وقتیکه ژنرال بابر وزیر داخله ی پاکستان پس از تصرف کابل بدست طالبان به مزار شریف رفت تا توافق عبدالرشیددوستم را در اتحاد با طالبان جلب کند، ملامحمدغوث وزیر خارجه ی طالبان بدون هیچ طرح و نظری تنها بدنبال بابر در رفت و آمد بود. ژنرال بابر در وزارت داخله ی پاکستان دفتری را گشود تا کمک لوژستیکی و مالی را به طالبان از بودجه ی وزارت خانه های دولت پاکستان تأمین کند:« ژنرال بابر وزیر داخله ی پاکستان در زمینه های غیر نظامی از طالبان حمایت میکرد. او در وزارت داخله دفتری برای توسعه ی تجارت افغانستان باز کرد که وظیفه ی آن درظاهرهمآهنگ نمودن کلیه فعالیت هایی بودکه تسهیلات لازم رابرای مسیر تجارتی آسیای میانه فراهم کند. امادرحقیقت این دفترمؤظف بودکمک های لجستیکی را برای طالبان ازمحل بودجه وزارتخانه های دولت و نه منابع سری فراهم کند.
بابر به شرکت مخابرات پاکستان دستور داد در درون شبکه ی سراسری پاکستان یک شبکه ی تیلفونی برای طالبان راه اندازی کند. با انجام این طرح، از هر نقطه ی پاکستان می شد با استفاده از کد 081 (کدکویته) با قندهار مانند داخل پاکستان تماس برقرار کرد. گروه های شبه نظامی مرزی با نظارت مستقیم بابر به طالبان کمک کردند تا برای فرماندهان شان شبکه ی داخلی بی سیم بوجود بیاورند.»(42)
تنها نصیرالله بابر در کرسی وزارت داخله ی پاکستان حامی و پشتیبان طالبان نبود. استخبارات نظامی ارتش پاکستان (I.S.I) نیز در پشت سر طالبان قرار داشت. افسران و ژنرالان آی.اس.آی در جریان جنگ و اقتدار طالبان نقش بیشتر از نصیرالله بابر را در حمایت و تقویت طالبان ایفا کردند. به همین گونه طالبان از همان آغاز مورد حمایت کامل برخی از گروه های مذهبی و سیاسی، حلقه ها و عناصر حکومتی و غیر حکومتی تا مافیای قاچاق و تجارت مواد مخدر پاکستان قرار گرفتند. اما نکته ی مهم علی رغم وابستگی طالبان به مراجع مختلف پاکستان و گستردگی میزان حمایت این مراجع به بی اعتنایی و سرکشی آنها از حامیان پاکستانی شان بر میگردد. این سرکشی پیوسته در سالهای حاکمیت طالبان افزایش یافت. احمد رشید خبرنگار و تحلیلگر پاکستانی بی اعتنایی و بغاوت طالبان را در سالهای حکومت آنها در برابر پاکستان ناشی از اختلاف و هم پاشیدگی ساختار قدرت در پاکستان دانست و پاکستان رانه ارباب طالبان بل قربانی آنها ارزیابی وپیش بینی کرد:«ارتباط گسترده ی طالبان با مؤسسات دولتی، احزاب سیاسی، گروه های مذهبی، شبکه ی مدارس، مافیای مواد مخدر و تجار و بازرگانان زمانی برقرار شد که ساختار قدرت در پاکستان دچار اختلاف و از هم پاشیدگی گردید. طالبان با استفاده از این ارتباط وسیع توانستند بین حامیان شان رقابت بوجود بیاورند و حتی نفوذ شان را در پاکستان گسترش دهند. آنها با پشت گرمی وزارتخانه ها و مافیای حمل و نقل، هرازگاهی در برابر خواسته های آی.اس.آی مقاومت میکنند وگاهی باجلب حمایت حکومت های ایالتی بلوچستان وایالت سرحد، ازدستورات حکومت مرکزی سرباز می زنند. با توفیقات روز افزون جنبش طالبان برابهام این امرکه چه کسی نقش رهبری را دارد و چه کسی پیرو است، افزوده شد. اکنون پاکستان پیش از آنکه ارباب طالبان باشد خود یک قربانی است.»(43)
اینکه انگیزه های طالبان در سرکشی از دولت پاکستان و آی.اس.آی به ایجاد رقابت در داخل حلقه های مختلف پاکستان از سوی آنها بر میگشت یا به استقلالیت و یا به تفکرات قبیلوی وتشتت افکارسیاسی آنها، جای تأمل وبحث فراوان دارد. طالبان نه تنها در دوران اقتدار وحاکمیت شان بعضی اوقات دست رد به سینه ی ژنرالان ودولتمداران پاکستانی میزدند وحرف آنها راناشنیده میگرفتند، بلکه گاهی با ولی نعمتان عربستان سعودی خود با سرکشی و تحقیر برخورد میکردند. باری ملاحسن وزیر خارجه ی طالبان با خشونت و خشم به سلمان العمری سفیر عربستان سعودی درکابل که با لحن تندخواستارحل مشکل اسامه بن لادن شد، گفت:«مابه شمابه این دلیل احترام میگذاریم که قبله ی ما در سرزمین مقدس عربستان قرار دارد و گرنه غیرت و مردانگی شما از قبل معلوم است.»(44)
ملاعمر رهبر طالبان در برابر شاهزاده ترکی الفیصل رئیس سازمان استخبارات سعودی و رئیس آی.اس.آی که در19سپتمبر 1998 به قندهار رفته بودند و از رهبر طالبان خواستند تا اسامه را تحویل بدهد، با لحن بسیار تند و توهین آمیز با شاهزاده ی سعودی برخورد کرد. او در مقابل چشمان ترکی الفیصل خانواده ی سلطنتی سعودی را به عنوان دست نشاندگان امریکا و دنیای کفرمورد طعن و ناسزاگویی قرار داد. هرچند دولت سعودی سپس روابط دیپلوماتیک خود را با طالبان قطع کرد و سفیر آنها را از ریاض بیرون ساخت.
حرف ناشنوی و سرکشی طالبان از مقامات دولتی پاکستان پس از شکست آنها در می 1997 در مزارشریف و ولایات شمال آغاز شد و تدریجاً افزایش یافت. طالبان که با اطمینان عزیز احمد سفیر پاکستان در کابل و افسران آی.اس.آی در مورد همکاری ملک و قوماندانان جنبش ملی دسته دسته بسوی شمال رفتند با تغیر ناگهانی اوضاع و اشتعال جنگ، هزاران تن از نیروهای خود را از دست دادند. پس از آن بی اعتنایی و سرکشی طالبان در برابر زمام داران و افسران آی.اس.آی که اطمینان غلط آنها را در قتل هزاران تن نیروهای خود دخیل میدانستند، بیشتر شد. احمد رشید نویسنده و تحلیلگر پاکستانی در سالهای حاکمیت طالبان، ناتوانی آی. اس.آی را در کنترول طالبان به تعصب و انعطاف ناپذیری خود آی.اس.آی ارتباط میدهد:« آی.اس.آی که عملاً اجرای سیاستهای پاکستان در قبال افغانستان را به عهده دارد، نه به ارزیابی های نقادانه و مخالفت های توأم با حسن نیت برای تغیر اوضاع مجال میدهد، و نه حاضر است تغیرات بوجود آمده در شرایط متحول ژیوپلتیک را بپذیرد. آی.اس.آی قربانی تعصب و انعطاف ناپذیری خودش شده است، تا جاییکه حتی توان کنترول واقعی طالبان را هم ندارد. کلیه عوامل این سازمان در قسمت افغانستان تعدادی از افسران پشتون هستند که اکثر شان گرایشهای شدید بنیاد گرایانه ی اسلامی دارند. این مجموعه از افسران پشتون که روابط نزدیکی ابتدا با حکمتیار و سپس با طالبان داشتند، طرح شان را در راستای توسعه ی قدرت پشتونها و اسلام بنیاد گرا در افغانستان به قیمت قربانی کردن اقلیتها و اسلام معتدل گسترش دادند. به گفته ی یک افسر بازنشسته،"این افسران طالب تر از طالبان شدند." درنتیجه ی تحلیل آنها از اتحاد ضد طالبان و سیاست انتقال انرژی کاملاً ناقص، کلیشه ای و انباشته از فرضیه های غلطی است که اغلب از پیش فرض های جزم گرایانه ی آیدیولوژیک ناشی می شود، تا واقعیت های عینی. اما هنگامیکه آی.اس.آی به حمایت از طالبان پرداخت، آنقدر نفوذ داشت که دولت وقت نمی توانست عملکرد هایش را زیر سوال ببرد.»(45)
برای زمام داران پاکستانی حمایت از طالبان نه تنها از این لحاظ اهمیت داشت که توسط آنها دولت مجاهدین برهبری برهان الدین ربانی و احمدشاه مسعود به عنوان دولت نامطلوب و دارای روابط نزدیک با هندوستان سرنگون می شد، بلکه آنها در حاکمیت طالبان در صدد دست یافتن به خواستها و اهداف دیگری نیزبودند. تأسیس یک دولت پشتون از عناصر و حلقه های مورد نظر خودشان در افغانستان مبتنی بر استراتیژی قبلی، تشکیل پایگاه برای نیروهای جنگجوی کشمیری در افغانستان و مشارکت در جنگ کشمیر، ایجاد زمینه ی مساعد تجارت با آسیای میانه از طریق افغانستان و انتقال انرژی آسیای مرکزی به پاکستان و پایان دادن به منازعه ی تاریخی با پاکستان بر سر دیورند از این اهداف محسوب می شد. هرچند طالبان، جنگجویان و استقلال طلبان کشمیری به خصوص گروه های اسلامی آنرا در میان خود جای دادند اما آنها از جنگجویان کشمیری بیشتر درجنگ با مخالفان خود استفاده کردند. زمامداران پاکستان و بیشتر ازهمه نصیرالله بابر وزیرداخله ی آن کشور که برای رفت و آمد کاروانهای تجارتی پاکستان بی صبری نشان میدادند در طول حاکمیت طالبان به چنین آرزویی نرسیدند. طالبان مرز دیورند را نیز برسمیت نشناختند. پاکستانیها در نخستین روزهای پس از تسلط طالبان به پایتخت شناسایی مرز دیورند را در کابل و قندهار با رهبران طالبان مطرح ساختند. وحید مژده از کارمندان ارشد وزارت خارجه درحکومت طالبان که ازنزدیک شاهدمذاکرات طالبان و پاکستانیها در این مورد بود میگوید:« ملاعمر وسایر رهبران طالبان که دراین مورد کاملاً خالی ذهن بودند، در ابتدا به پاکستانیها روی خوش نشان دادند و بعداً ملاعمر شخصاً از وزارت خارجه تقاضا نمود که سه فوتو کاپی از قرار داد مذکور را برایش بفرستند. طالبان به زودی به حساسیت این موضوع پی بردند و متوجه شدند که مسئله ی دیورندیک اختلاف مرزی ساده از نوعی که مثلاً با ایران دارند نیست.» مژده میگوید که در آن دوره پاکستانیها باجلو آوردن پوسته های مرزی خودبداخل خاک افغانستان دست به تحریکاتی در نقاط مرزی زدند تا طالبان را وادار به تصمیم گیری بر حل منازعه ی دیورند کنند. اما طالبان از اقدام عملی بر سر این موضوع خود داری کردند.(46)
ژنرال پرویز مشرف رئیس دولت پاکستان در حالیکه کمک پاکستان را به ظهور و قدرت یابی طالبان تایید میدارد و یکی از دلایل این کمک را به ایجاد صلح در افغانستان از سوی آنها وانمود می کند، سپس صلح طالبان را به "صلح و خاموشی در گورستان" تشبیه می نماید. افزون بر آن ، او ادعا میکند که پاکستان با حاکمیت طالبان، نفوذ خود را برآنها از دست داد:« وقتی ملاعمر به قدرت رسید، چند بار به پاکستان دعوت کردیم، اما همواره رد کرد. دلیلش هم شرایط جنگی کشورش اعلام می شد. همچنین پیشنهاد دادیم که او را برای ادای حج عمره به مکه می فرستیم، اما این درخواست هم رد شد. او مرتب نمایندگانی از دستگاه استخباراتی ما را می دید، اما هرگز به فرماندهان منطقه یی اش اجازه نمیداد با ما تماس برقرار کنند. میگفت که فرماندهانش مدام درگیر عملیات نظامی اند. بنا براین، رابطه ی ما با طالبان هرگز دلنواز نبوده است، در حقیقت آنها افراد بسیار ناراحت کننده یی بودند.»(47)
هرچند در ادعای ژنرال مشرف که گویا پاکستان نمی توانست با فرماندهان محلی طالبان ارتباط برقرار کند، دروغ آشکاری نهفته است، اما علی رغم ادعای ناخشنودی و نارضایتی از طالبان، وی خودداری از حمایت طالبان را غیر ممکن می خواند:« این کار برای ما ممکن نبود. طالبان همه از قوم پشتون منطقه ی هم مرز با ایالت های بلوچستان و شمال غربی سرحد پاکستان بودند که یک جمعیت بزرگ پشتون دارد. ما رابطه ی خانوادگی و نژادی محکمی با طالبان داریم. مخالفان طالبان، ائتلاف شمال متشکل از تاجیکها، ازبیکها و هزاره ها بودند که تحت حمایت روسیه، ایران و هند قرار داشتند. چگونه ممکن است حکومتی در پاکستان متمایل به ائتلاف شمال باشد؟ چنین تمایلی می توانست باعث ستیزه جدی و مشکلات امنیتی در داخل پاکستان شود.»(48)
پرویز مشرف وقتی پس از 11 سپتمبر 2001 بر سر دوراهی تداوم حمایت از طالبان یا اتخاذ سیاست جدید مخالفت و مخاصمت با طالبان قرار گرفت، این ناممکن برای ژنرال حاکم پاکستانی ممکن شد. مشرف آنچی را که "رابطه ی خانوادگی و نژادی محکم با طالبان" میگوید، لگدمال کرد. هرچند او پس از پشت سرگذاشتن دوران پرمخاطره بر سر دوراهی، در سالهای پس ازسقوط حکومت طالبان مجدداًبه سیاست پشتیبانی ازطالبان روی آورد.
پرویز مشرف پس از آنکه هوشدار "ریچارد ارمیتاژ" معاون وزیر خارجه ی امریکا را در صورت خود داری از ماندن در کنار امریکا علیه تروریزم میشنود که پاکستان را با بمباران به عصر حجر بر میگرداند، دلایل اطاعت از امریکا را بر می شمارد در مورد پشت کردن به طالبان و حکومت شان می گوید:« سوال نهایی که وجود داشت این بود که آیا ویرانی پاکستان در راه طالبان ، در جهت منافع ملی این کشور است؟ آیا طالبان ارزش آنرا داشتندکه ما به خاطر شان دست به انتحار می زدیم؟ پاسخ این سوال یک نه محکم است. . . .
طالبان شانس باقی ماندن را نداشتند. پس چرا ما منافع ملی خود را در راه یک رژیم بدوی قربانی می کردیم که چه دیریا زودباشکست روبرو می شد؟»(49)
آنچی را که مشرف و زمام داران پاکستانی بعداً در مورد افراد القاعده و برخی از عناصر طالبان انجام دادند، بیشتر یک معامله و انسان فروشی بر سر پول بود. شاید آن نیز از دیدگاه ژنرال مشرف و ژنرالان پاکستانی اقدامی در جهت منافع ملی پاکستان بود که به قول مشرف افراد بی ارزشی را(طالبان و متحدین عرب شانرا) قربانی این منافع میکردند. وقتی مامورین پاکستانی ملاعبدالسلام ضعیف سفیر طالبان در اسلام آباد را برای امریکایی ها تحویل میدادند برای او گفتند که دیگر شخص محترمی نیستید:«
Your Excellency you are no more Excellency! (جناب محترم! شما ازاین به بعد محترم نیستید.)
هرچند پاکستانیها در زمان تسلیم دادن او به نظامیان امریکایی ادعا کردند که سفیر مذکور را از کشور پاکستان اخراج کردند و او را داخل خاک افغانستان ساختند، اما سفیر طالبان میگوید که او را از اسلام آباد به پشاور انتقال دادند و در آنجا با تحقیر و شکنجه در محضر امریکایی ها به نظامیان امریکایی تحویل دادند:«درهمان لحظه ی که به امریکایی ها تسلیم داده شدم، ناگهان عده ای به من حمله کردند مانند کرگس ها که بصورت مشترک حمله ور میشوند. با مشت و لگد به جان من افتادند و بالای من فریاد میزدند. ازلباس هایم گرفته و به هرجانب مرا می کشیدند و می غلطانیدند. با چاقو لباس هایم را پاره کردند. در همین حال پارچه ی سیاه از چشم هایم کنار رفت و دیدم که سربازان بی غیرت پاکستانی در یک صف به حالت احترام نظامی ایستاده اند و در جهت دیگر سربازان امریکایی. تعداد زیادی موترهای پاکستانی ها از جمله یک موتر با نمبر پلیت خاص جنرال نظامی ایستاده بودند و تماشاگر این صحنه بودند. امریکایی ها در ضمن لت و کوب، مرا برهنه نیز کردند و این اصطلاح محافظین ننگ و ناموس دین مقدس اسلام، خاموشانه شاهد این جریان بودند و برای تسلیمی من مراسم تشریفات برپا کردند.»(50)
پاکستان و تحریک اسلامی طالبان:
ائتلاف شورای همآهنگی و گسترش جنگ در کابل و مناطق دیگر، مناسبات میان دولت مجاهدین و پاکستان را در مسیر دشمنی شدید قرار داد. حمله به سفارت پاکستان در کابل که از سوی اداره ی استخبارات دولت اسلامی افغانستان سازماندهی شده بود، اسلام آباد و ژنرالان آی.اس.آی را بیشتر از بیش در برابر رهبران دولت مجاهدین و به ویژه در مقابل احمدشاه مسعود بدبین و بدگمان ساخت. در حالیکه آنها عزم خود را به سقوط و سرنگونی دولت مذکور جزم کرده بودند، ایستادگی و مقاومت نیروهای کابل در برابر حملات مشترک قوت های حکمتیار و دوستم برای افسران آی.اس.آی غیر منتظره و شگفت آور بود. ایجاد بن بست در اوضاع نظامی کابل حتی پس از اتحاد دوستم و حکمتیار نوعی از سردرگمی را در میان حلقات مختلف دولت پاکستان بوجود آورد. هنوز گلبدین حکمتیار فرد مورد نظر پاکستان به ویژه آی.اس.آی در مسند حاکمیت افغانستان شمرده می شد؛ اما ناتوانی حکمتیار در تصرف پایتخت و بیرون راندن نیروهای مسعود موجب ناراحتی و سرخوردگی آی.اس.آی گردیده بود. دولتمداران کابل به ویژه رئیس دولت و احمدشاه مسعود از وضعیت موجود در ایجاد تفاهم و مذاکره با پاکستان نتواستند استفاده کنند. سر گیچی و سیاست متناقض در داخل این دولت و میان رهبران اصلی آن به خصوص در برخورد و روابط با پاکستان ضعف و درماندگی آنها رامنعکس میساخت. در چنین فضای مبهم سیاسی وحالت بن بست نظامی، گروهی از نیروهای نظامی و جنگجو بنام تحریک اسلامی طالبان از جنوب افغانستان و از ولایت قندهار در تابستان 1994 سر برآوردند.
بسیاری از تحلیلگران داخلی و خارجی که به حمایت فزاینده ی پاکستان از طالبان پس از ظهور آنها در عرصه ی نظامی و سیاسی افغانستان نگاه میکنند، طالبان را زاییده ی سیاست افغانی پاکستان، ژنرالان پاکستانی و حلقه های مختلف سیاسی و مذهبی آن کشور میدانند. به خصوص آنها طالبان را ساخته و پرداخته ی ژنرال نصیرالله بابر وزیر داخله ی دوران صدارت بی نظیر بوتو میشمارند. بابر از ژنرالان ارتش پاکستان در دوران صدارت ذوالفقار علی بوتو پدر بی نظیر بوتو بود که حمایت و نظارت از پناهندگان جریان اسلامی افغانستان را در جمهوریت محمدداود بدوش داشت. او در آموزش نظامی تعدادی از اعضای نهضت اسلامی مخالف حکومت محمدداود به شمول گلبدین حکمتیار و احمدشاه مسعود و ایجاد شورش مسلحانه از سوی آنها علیه حکومت مذکور نقش عمده داشت. تشکیل گروه طالبان از سوی نصیرالله بابر به این دلیل بیشتر مطرح میگردد که طالبان بمثابه ی یک گروه جدید جنگجو و نظامی برای بار نخست غرض نجات کاروان پاکستانی تنظیم شده از سوی ژنرال بابر وزیرداخله ی پاکستان ظهور کردند. این کاروان متشکل از سی عراده موتر پاکستانی حامل ادویه و مواد تجارتی از سوی نصیرالله بابر سازمان داده شده بود تا مسیر تجارتی پاکستان با آسیای میانه مورد آزمایش قرار بگیرد:«در 29 اکتوبر 1994 کاروان به رانندگی 80 راننده ی غیرنظامی پاکستان از مقر"هشت پشتیبانی ملی" ارتش که در دهه ی 1980 به وسیله ی آی.اس.آی تأسیس شده بود، به مقصد کویته حرکت کرد. یک افسر محلی و مشهور آی.اس.آی که در کنسولگری پاکستان در هرات ایفای وظیفه میکرد نیز در کاروان حضور داشت. او را ملا بورجان و ترابی دو قوماندان جوان طالبان همراهی میکردند. کاروان در "تخته پل" واقع دربیست کیلو متری خارج قندهاردر نزدیکی فرودگاه توسط یک گروه از قوماندانان: امیرلالی، منصور اچکزی که کنترول فرودگاه را در اختیار داشت و استاد حلیم متوقف شد. . . . . در سوم نومبر 1994 طالبان به گروگان گیران حمله کردند. قوماندانان با این تصور که این حمله ازسوی پاکستان صورت گرفته است، ازمحل گریختند. طالبان منصور را تا عمق صحرا تعقیب کرده و اورا با ده نفر نظامی اش به چنگ آوردند. آنان همه را به قتل رساندند و جسد منصور را در منظر عموم ا زلوله ی تانک آویختند.»(15)
طالبان قبل از رهایی کاروان پاکستانی سپین بولدک را در مرز میان پاکستان و قندهار به تصرف خود در آورده بودند. "انتونی دیویز" نویسنده و محقق آسترالیایی از قول دیپلوماتهای غربی می گوید:« دیپلوماتهای غربی در اسلام آباد و کویته حمایت توپخانه ای پاکستان از طالبان برای تسخیر سپین بولدک را تأیید کردند. سقوط ناباورانه ی سپین بولدک بر اساس موقعیت آن در مرز پاکستان، صاحب نظران نظامی را نسبت به حمایت پاکستان از این جریان قانع نمود. براساس اظهارات یک دیپلومات غربی؛ عملیاتی با چپنین طول و تفصیل بدون مساعدت شخص و یا جناح ثالثی غیر ممکن است. پس از تصرف سپین بولدک، حضور افسران آی.اس.آی و فرماندهان ارشد طالبان در کاروانهای پاکستانی به وضوح منعکس کننده ی درجه ی همآهنگی بین دوطرف بود.»(16)
اگر ایجاد و ظهور طالبان به عنوان یک گروه جدید نظامی – سیاسی از سوی پاکستان مورد توجه قرار بگیرد، چرا این گروه از همان آغاز مورد حمایت مالی و نظامی دولت مجاهدین در کابل قرار گرفت؟ در حالیکه دولت مذکور و به خصوص رهبران اصلی آن، برهان الدین ربانی و احمدشاه مسعود دست پاکستان را در عقب جنگ حکمتیار علیه خود می دیدند و آنها عملاً در ستیزه و جویی و مخاصمت متقابل با پاکستان قرار داشتند.
پشتیبانی طالبان از سوی پاکستان بی هیچ تردیدی به معنی آن بود تا توسط آنها دولت کابل را از پا درآورد. حمایت و همکاری رهبران دولت مجاهدین با طالبان از قندهار تا کابل بنا به هر انگیزه و دلیلی که صورت پذیرفت بیانگر سطحی نگری و اشتباهات آنها در مسایل مختلف سیاسی و نظامی داخل و در عرصه ی مناسبات بیرونی آنها با کشور پاکستان بود.
طالبان بعد از تصرف قندهار مورد تشویق و حمایت دولت اسلامی مجاهدین در کابل قرار گرفتند. بسیاری از هواپیماهای غیر فعال نظامی مستقر در فرودگاه قندهار با اعزام افراد فنی و مسلکی از فرودگاه بگرام فعال و آماده ی پرواز شدند. هیئاتی از کابل در چند نوبت با مقادر هنگفتی از پول نزد طالبان اعزام گردیدند. نیروهای طالبان با بمباران هوایی مواضع جنگجویان حزب اسلامی حکمتیار از سوی بم افگن های فرودگاه نظامی بگرام در حمایت از طالبان در فبروری 1995 به شهر غزنی مسلط شدند و سپس بسوی کابل پیش آمدند.
دولت پاکستان در اظهارات رسمی خویش پس از ظهور طالبان و قدرت یابی آنها، پیوسته ایجاد طالبان را از سوی آن دولت مورد تکذیب قرار داد. نجم الدین شیخ وزیرخارجه ی پاکستان در نوامبر 1996 در سازمان ملل متحد گفت:« پدیده ی طالبان واکنشی است نسبت به هرج و مرج درافغانستان. علت مؤفقیت آنها نه آیدئولوژی اعلام شده از طرف خود طالبان بوده و نه علایق مذهبی مردم، بلکه خستگی عمومی از جنگ است که مردم را آماده ساخته بود از هر نیرویی که وعده ی خلع سلاح دسته جات مسلح، استقرار صلح و ایجاد یک دولت صدیق را بدهد، استقبال کنند؛ صرف نظر از این که نظام قضایی آن تا چه حد خام اما مؤثر باشد.»(17)
صرف نظر از اینکه پاکستان در ایجاد طالبان تا چه حدی نقش و دخالت داشت و صرف نظر از اینکه طالبان در بسا موارد حرف شنو دولتمداران پاکستانی نبودند، صعود طالبان در میدان اقتدار نظامی و سیاسی از زمان ظهور شان تا دوران زوال محصول حمایت همه جانبه ی پاکستان از آنها بود. و به همین گونه ظهور دوباره ی طالبان پس از فروپاشی حاکمیت شان اکنون در عرصه ی نظامی به حمایت پاکستان از آنها بر میگردد. اما نکته ی مهم در مورد نقش پاکستان در حمایت از طالبان و مناسبات طالبان با پاکستان شامل پیچیدگی های متعددی می شود که گاهی طالبان در لابلای این پیچیدگی ها به عنوان یگ گروه سرکش و مستقل از سیاست و خواست های پاکستان تبارز کرده اند. احمد رشید نویسنده و پژوهشگر پاکستانی وابستگی طالبان را به پاکستان تنها منحصر به یک جناح قدرت در آن کشور نمیداند:« طالبان هرگز منحصراً وابسته به یک جناح قدرت در پاکستان نبودند، در حالی که در دهه ی هشتاد گلبدین حکمتیار و سایر رهبران مجاهدین افغان روابط انحصاری با آی.اس.آی و جماعت اسلامی داشتند و پیوندهای آنها با دیگر گروه های قدرتمند سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی بسیار ضعیف بود.
عمق بی سابقه ی تماسهای طالبان و حمایتی که از داخل پاکستان می شدند، آنها را قادر میساخت که گاهی از آی.اس.آی فرمانبرداری نکنند و از وزرای دولت یا مافیای حمل و نقل کمک بگیرند. در مواقع دیگر آنها می توانستند با دریافت کمک از دولتهای ایالتی در بلوچستان و ایالت مرزی شمالغرب، حتی بدولت فدرال نیز وقعی نگذارند. لذا امتیاز اصلی طالبان این بود که آنها هرگز وابسته به یک رابطه ی انحصاری با یک گروه قدرت پاکستان نبودند. آنها بیشتر از اغلب پاکستانیها به دستجات پرنفوذ و گروه های قدرت در مناطق مرزی این کشور دسترسی داشتند. پیوندهای طالبان با این گروه ها چیزی است که طبعیت حمایت پاکستان را از آنها روشن میسازد.»(18)
نقش پاکستان در حاکمیت طالبان:
اگرظهور طالبان در عرصه ی تحولات سیاسی و نظامی افغانستان ناشی از جنگ های تنظیمی مجاهدین، انارشی و بی نظمی در کشور و به خصوص در مناطق جنوب باشد، گسترش توانایی نظامی آنها تا رسیدن به کرسی اقتدار در کابل، بدون تردید محصول دخالت و حمایت پاکستان بود. دخالت و حمایتی که تأیید ایالات متحده ی امریکا و همکاری عربستان سعودی و سایر متحدین اعراب و اروپایی امریکا و پاکستان را با خود داشت. "انتنی دیویز" نویسنده و پژوهشگر آسترالیایی گسترش نیروهای طالبان و اقتدار سریع آنها را در دوسال نخست ظهورشان یک پدیده ی برخاسته از مدارس پاکستان و یا قریه های افغانستان نمیداند. او می نویسد:« در مدت کوتاه تعداد طالبان به سرعت چندین برابر شد و از یک نیروی متشکل از کمتر از صد نفر به یک نیروی چند هزار نفری و نهایتاً در اواخر سال 1996 به نیروی حداقل با 30 الی 35 هزار سرباز با یک سیستم کارآمد و ساختار نظامی تبدیل شد. این نیرو مجهز بود به زرهپوش، توپخانه ی قوی، یک نیروی هوایی کوچک، یک شبکه ی ارتباطی قوی و یک سیستم اطلاعاتی. مهارتهای سازمانی و امکان لوجستیکی لازم برای گرد آوری، گسترش و نگهداری یک چنین ماشین جنگی یکپارچه ای در زمان شدت خصومتها، چیزی نیست که از مدرسه های پاکستان یا قریه های افغانستان برخاسته باشد. حمایت آشکار پاکستان، تأثیری اساسی در گسترش طالبان و تبدیل آنها به یک نیروی منطقه ای و سپس ملی داشت.»(19)
ظهور و اقتدار طالبان در دوران صدارت بی نظیر بوتو صورت گرفت. اما هیچ مقام و زمام دار پاکستانی صریحتر از بی نظیر نقش پاکستان و حامیان طالبان را در پشتیبانی از طالبان بیان نداشت. او در مصاحبه با نشریه ی لوموند گفت:« فکر روی کار آوردن طالبان ازانگلیس هابود، مدیریت آنرا امریکائیها کردند، هزینه ی آنرا سعودی ها پرداختند و من اسباب آنرافراهم آوردم و طرح را اجرا کردم.»(20)
طالبان پس از شکست در جنگ با نیروهای احمدشاه مسعود در مارچ 1995 در کابل بیش از بیش مورد توجه و حمایت پاکستان قرار گرفتند. شکست طالبان در کابل همزمان با فروپاشی کامل نیروهای ائتلاف شورای همآهنگی بود که برای اولین بار پایتخت افغانستان در کنترول نیروهای دولت مجاهدین به فرماندهی احمدشاه مسعود قرار گرفت. از سوی دیگر نیروهای طالبان در ولایات جنوب غرب نیز متحمل تلفات سنگینی شدند و کنترول ولایت های نیمروز و فراه را که قبلاً بدست آورده بودند از دست دادند. خطوط جبهه ی جنگ با طالبان در ولایت هلمند قرار گرفت و قندهار به عنوان پایگاه اصلی طالبان در معرض تهدید واقع شد. این تحولات برای پاکستان و به خصوص استخبارات نظامی آن کشور که خواستار سرنگونی دولت مجاهدین درکابل بود، قابل قبول محسوب نمی شد.
پاکستان برای تجدید دوباره ی قوای طالبان دست بکار شد:« هنگامیکه طالبان اقدام به دومین حمله ی خود به هرات کردند، آی.اس.آی کمک نظامی محدودی به آنها رسانید. این کمک مشتمل بود برمهمات برای مسلسل های سنگین و گلوله های توپ که طالبان با کمبود آن مواجه بودند و کمک به نیروی هوایی بی تجربه ی آنها که پس از تسخیر هرات حجم آن دو برابر شد. همچنان آی.اس.آی با قرار دادن صدها افسر و تکنسن افغانی الاصل ارتش که از سال 1992 به پاکستان پناه آورده بودند در اختیار طالبان کمک مؤثر به آنها نمود. برخی آنها به ژنرال شهنواز تنی( جناح خلق حزب دموکراتیک خلق) وابسته بودند.»(21)
علاوه از کمک تسلیحاتی پاکستان در تابستان 1995 به طالبان، جنگجویان بی شماری از مدارس پاکستانی با فتوای مولانا فضل الرحمن رهبر جماعت علمای پاکستان وارد صفوف طالبان شدند. آی.اس.آی تعدادی از افسران مسلکی را نیز وارد جبهات طالبان ساخت. در نتیجه، طالبان با شکستن هجوم نیروهای کابل و هرات در سپتمبر 1995 به سرعت فرودگاه شیندند و ولایت هرات را با ولایات نیمروز، فراه، بادغیس و غور تصرف کردند.
پاکستان و آی.اس.آی علاوه از کمک های نظامی به طالبان برای مقابله با تهاجم قوای کابل و تصرف هرات و ولایات جنوب غرب، ژنرال عبدالرشید دوستم را آماده ی همکاری با طالبان ساخت. هوا پیماهای بم افگن دوستم در زمان سقوط هرات بدست طالبان به بمباران فرودگاه های شیندند، بگرام و هرات پرداختند و عبدالرشید دوستم پس از تسلط طالبان به فرودگاه شیندند، تکنیسن های خود را از شبرغان و مزار شریف برای ترمیم هواپیماهای شیندند و هرات نزد طالبان اعزام کرد.
سقوط هرات قدرت نظامی طالبان را بالا برد. طالبان از وسایل و امکانات نظامی هرات در حملات بعدی خود برای تصرف ولایات شرقی و پایتخت استفاده کردند. سقوط هرات موجب خشم رهبران دولت در کابل شد. مقامات دولت مجاهدین و مطبوعات در کابل موجی از انتقاد و اعتراض خود را متوجه پاکستان ساختند. احمدشاه مسعود بیشتر از همه در برابر پاکستان خشمگین و معترض بود. عبدالرحیم غفورزی معین سیاسی وزارات خارجه ی افغانستان در اجلاس وزرای خارجه ی گروه تماس سازمان کنفرانس اسلامی در قضیه ی افغانستان، پاکستان را متهم بدخالت نظامی درجنگ هرات کرد. در کابل میان مردم احساسات ضد پاکستانی بوجود آمد که در نتیجه تعداد کثیری از مردم در هفتم ستپمبر 1995 (17 سنبله ی 1374) به تظاهرات علیه پاکستان دست زدند و در جریان تظاهرات، سفارت پاکستان را به آتش کشانیدند. این تظاهرات که با تشویق و حمایت دولت صورت گرفت، نیروهای پولیس و امنیتی مؤفق به مهار کردن مظاهره چیان و تأمین امنیت سفارت پاکستان نگردیدند. حمله بر سفارت پاکستان در این روز موجب قتل یکی از کارمندان سفارت و زخمی شدن اعضای سفارت به شمول سفیر آن کشور گردید.
پس از حادثه ی سفارت پاکستان در کابل، خصومت میان دولت پاکستان و دولت مجاهدین برهبری برهان الدین ربانی و احمدشاه مسعود به نقطه ی غیر قابل برگشت رسید. دولت پاکستان سفیر و برخی دیپلوماتهای افغانستان را که به جمعیت اسلامی تعلق و تمایل داشتند از پاکستان اخراج کرد و خواستار معذرت خواهی رسمی و پرداخت غرامت از سوی کابل گردید.
حادثه ی سفارت پاکستان در درون دولت اسلامی مجاهدین در کابل با دید و برداشت متفاوت بررسی می شد. عبدرب الرسول سیاف از متحدین دولت به شدت ازحادثه ی سفارت پاکستان ناراض و ناراحت بود. او دستگاه امنیتی دولت را مسؤل میپنداشت و حمله بر سفارت را یک عمل غیر منطقی و ناجوانمردانه تلقی میکرد و جداً خواستار ارسال نامه ی رسمی غرض عذرخواهی به پاکستان بود. رئیس دولت اسلامی نیز از این واقعه ناخشنود و ناراض بود. وی درتماس تیلفونی به رئیس جمهور پاکستان تأثر خود را اعلان کرد. و احمد شاه مسعود حادثه ی سفارت را انعکاسی از خشم مردم در برابر دخالت پاکستان می پنداشت و با معذرت خواهی دولت مخالفت میکرد. علی رغم این اختلاف نظر ها، کابل در نامه ی رسمی مراتب تأثر و تأسف خود را از حادثه ی سفارت اظهار داشت و باز سازی سفارت را بدوش گرفت. نامه ی مذکور هرچند تقاضای پاکستان را در معذرت خواهی برآورده نمیساخت اما اسلام آباد دیگر بدریافت چنان نامه ای اصرار نورزید. پاکستان بر عکس توجه و تلاش خود را در سرنگونی دولت اسلامی افغانستان با افزایش و گسترش میزان دخالت در عرصه های سیاسی و نظامی متمرکز کرد.
پاکستان در پی ایجاد ائتلاف میان طالبان و شورای همآهنگی:
پاکستان پس از سقوط هرات بدست طالبان که یک پیروزی عمده برای دولتمداران به خصوص برای استخبارات نظامی ارتش آن کشور در تضعیف و فروپاشی دولت مجاهدین در کابل محسوب می شد، وارد رقابت و ناهمسویی بیشتر با جمهوری اسلامی ایران بر سر افغانستان گردید. استقرار نیروهای طالبان در مرزهای شرقی ایران، زمام داران ایرانی را به شدت شگفت زده و نگران ساخت. دولتمداران جمهوری اسلامی ایران که تا آن وقت در حوادث افغانستان و جنگ های کابل سیاست روشن نداشتند و بیشتر به حیث یک دولت آیدئولوژیک و شیعه، سیاست انفعالی و تنگنظرانه ی مذهبی را تعقیب می نمودند، قدرت یابی طالبان را متناقض با منافع و حاکمیت خود ارزیابی کردند. آنهاکه حمایت همه جانبه ی پاکستان، کمک مالی عربستان سعودی و تایید امریکایی ها را در عقب طالبان می دیدند درصددحمایت ازدولت مجاهدین درکابل برآمدند. دولت ایران درجهت حمایت ازکابل تلاش کردتامیان اعضای ائتلاف شورای همآهنگی(حزب اسلامی حکمتیار، جنبش ملی اسلامی عبدالرشید دوستم و حزب وحدت برهبری عبدالعلی مزاری) و دولت اسلامی در کابل همآهنگی و اتحاد در مقابله با طالبان ایجاد کند. اما پاکستانیها در صدد آن بودند تا مساعی ایران را در ایجاد نزدیکی میان دولت کابل و اعضای ائتلاف شورای همآهنگی ناکام سازند و در عوض شورای همآهنگی را با طالبان در یک ائتلاف نظامی – سیاسی بکشانند. پاکستانیها مؤفق شدند تا تلاش ایرانیها را در این مورد به خصوص در ایجاد نزدیکی میان عبدالرشید دوستم و دولت مجاهدین در کابل خنثی نمایند. دولت پاکستان و به ویژه افسران آی.اس.آی با یک دیپلوماسی ماهرانه و سیاست مؤفق، رهبران شورای همآهنگی را در هفتم فبروری 1995(دلو 1374) دراسلام آباد گردآوردند و باطالبان برسرمیز مذاکره نشاندند تادرجهت برانداختن دولت کابل به توافق مشترک نظامی و سیاسی برسند. پاکستانیهاکه از همسویی عبدالرشید دوستم بادولت مجاهدین و به خصوص با احمدشاه مسعود سخت نگرانی داشتند، ازدوستم در اسلام آباد به گرمی پذیرایی کردند. آی. اس. آی ازدوستم توقع داشت تا در جنگ طالبان با دولت کابل از طالبان حمایت بعمل بیاورد. مذاکرات و پذیرایی اسلام آباد و افسران آی.اس.آی برای دوستم چراغ سبزی در پذیرش حاکمیت جنبش ملی به شمال و مشارکت با طالبان در حکومت مرکزی از سوی پاکستان تلقی گردید. او تقاضای آی.اس.آی را پذیرفت و دراسلام آبادبه جانبداری ازطالبان سخن گفت:« هرگاه دولت کابل به هریک از گروه های مخالف ازجمله طالبان حمله کند، شورای همآهنگی وجنبش ملی اسلامی افغانستان بدفاع از آن پرداخته درمقابل آن دست به حمله خواهندزد.»(22)
گلبدین حکمتیارکه درمذاکرات سران شورای همآهنگی در اسلام آبادمشارکت داشت، در مورد این مذاکرات با نقش پاکستان و عربستان سعودی می گوید:«به وساطت پاکستانیها مذاکراتی میان چهار گروه حزب اسلامی، حزب وحدت، جنبش ملی و طالبان در اسلام آباد آغاز گردید. سعودی و امریکا نیز به این مذاکرات ابراز علاقمندی میکردند. سفیر سعودی برای اظهار حسن نیت دعوتی به هیأت مذاکره کننده تدارک دید و به آنان گفت: ازتصمیم مشترک شما حمایت می کنیم، اگر برسر تشکیل حکومت به توافق برسید آنرا برسمیت می شناسیم. امریکایی ها نیز چراغ سبز نشان میدادند و اشاره هایی از این گونه داشتند.»(23)
حکمتیار که پس از ظهور طالبان در میدان نظامی افغانستان مورد بی مهری پاکستان و آی.اس.آی قرار گرفت با نا خشنودی به این مذاکرات رفته بود. پذیرایی گرم پاکستان از عبدالرشید دوستم و بی اعتنایی در برابر او هنوز به ناخشنودی موصوف افزود. برای پاکستان و آی.اس.آی، حکمتیار از اهمیتی برخوردار نبود. طالبان جای او را گرفته بودند و تلاش پاکستان این بود تا عبدالرشید دوستم را در همسویی باطالبان بکشانند و یا او رادر جنگ کابل با طالبان در حالت بیطرفی نگهبدارند. حکمتیار بعداً با وساطت ایران و در نتیجه ی سرخوردگی اش ازاجلاس شورای همآهنگی دراسلام آبادبه حیث صدراعظم با دولت کابل پیوست.
مؤفقیت دیپلوماسی پاکستان تنها به ناکام ساختن تلاش های تهران در جلب حمایت عبدالرشیددوستم از کابل محدود نمی شد. آی.اس.آی در بهار سال 1996 سایر رهبران تنظیم های جهادی را از پاکستان روانه ی قندهار ساخت و بعد از آن قندهار به عنوان مرکز توجه و تحولات آینده در افغانستان قرار گرفت. مولوی محمد نبی محمدی، مولوی محمد یونس خالص، پیر سید احمد گیلانی و در اخیر صبغت الله مجددی از رهبران تنظیم ها به قندهار رفتند و با طالبان وارد مذاکره شدند.
همچنان پاکستان در اپریل 1996 (15 حمل 1375) طالبان را در برگزاری اجلاس صدها تن از علمای دینی در قندهار همکاری کرد. در این اجلاس به ملاعمر رهبر طالبان لقب امیرالمؤمنین داده شد و جنگ طالبان تا سقوط کامل دولت مجاهدین و تسلط به تمام نقاط افغانستان مورد تأیید علمای دینی گرد آمده در این اجلاس قرار گرفت. احمد رشید نویسنده ی پاکستانی از حضور سفیر پاکستان و افسران استخبارات نظامی آن کشور در این جلسه سخن میگوید:«جلسات پشت درهای بسته برگزار شد. و درطول مدت برگزاری آن هیچ خارجی اجازه ی ورود به قندهار را نداشت. البته مقامات پاکستانی به شمول قاضی همایون سفیر پاکستان در کابل و چند افسر آی.اس.آی مثل کلینل امام سرکنسل پاکستان در هرات، برای نظارت و مشوره حضور داشتند.»(24)
دولت پاکستان و استخبارات نظامی آن که پس از سقوط هرات بدست طالبان در انتظار هرچه سریعتر سقوط کابل بودند، اما بر خلاف انتظار آنها احمدشاه مسعود تا یکسال دیگر در کابل به مقاومت علیه طالبان ادامه داد. مقاومت مسعود در کابل پاکستانیها را بیشتر از پیش به فکر ایجاد ائتلاف میان عبدالرشید دوستم و طالبان برد. وقتی مذاکرات سران شورای همآهنگی در اسلام آباد با طالبان به ائتلاف و اتحاد نظامی و سیاسی میان آنها نیانجامید، افسران آی.اس.آی از صبغت الله مجددی خواستند تا نزد طالبان به قندهار برود و آنها را در همسویی و ائتلاف با عبدالرشید دوستم ترغیب کند. طالبان از ائتلاف علنی با دوستم پرهیز میکردند و کمتر به حرف های پاکستانیها در این مورد گوش می نهادند. بسیاری از مقامات رهبری طالبان حاضر نبودند تا با دوستم که او را ملیشیای بازمانده از دوران تجاوز شوروی و حکومت حزب دموکراتیک خلق می پنداشتند، در همسویی و ائتلاف سیاسی- نظامی قرار بگیرند. صبغت الله مجددی در جون 1996 (سرطان 1375) به قندهار رفت تا طالبان را تشویق به اتحاد با دوستم کند. او در جمعی از افراد مهم طالبان که ملاعمر رهبر آنها نیز موجود بود به سخنرانی پرداخت و از آنها خواست با دوستم اتحاد کنند. وقتی یکی از فرماندهان طالبان ازمجددی پرسیدکه حضرت صاحب! تاسو دوستم مسلمان وایی،(حضرت صاحب! شما دوستم را مسلمان می گویید؟) او در پاسخ گفت:« ولی نه، . . چرا نی؛ به همین اندازه که شما نفر دارید، دوستم تانک و طیاره دارد. او یک قوت است. همین جنبش ملی ژنرال دوستم بود که با شما درجنگ با ربانی همکاری کرد. وقتی قوای ربانی بطرف هلمند پیشروی نمود مولوی احمدجان نماینده ی شما درپشاور نزد من آمد که به دوستم هدایت بدهید تا با طیاره های خود قوای ربانی را بمباران کند. من به دوستم گفتم و دوستم بگرام و شیندند را بمباران کرد که در نتیجه قوای ربانی شکست خورد و شما به پانزده ولایت مسلط شدید. حالا چطور شما با دوستم و جنبش با این همه قوتی که دارد دشمنی می کنید؟»(25)
هرچند تلاش پاکستانیهابه شکل گیری ائتلاف میان طالبان ودوستم و ایجاد حمله ی مشترک آنها علیه کابل نیانجامید، اما آی.اس.آی مؤفق شد تا دوستم را تحت نفوذ خود قرار داده از همسویی او با احمدشاه مسعود در جنگ علیه طالبان جلوگیری کند. پاکستان پس از این تلاش ها، مساعی خود را متوجه ولایات شرقی و شورای قوماندانان ننگرهار ساخت. تسلط طالبان به ولایات شرقی، محاصره ی کابل را تکمیل میکرد و پایتخت را به آسانی در معرض سقوط قرار میداد.
پاکستان و طالبان درکابل:
سقوط کابل در 27 سپتمبر 1996(6 میزان 1375) بدست طالبان یکی از مسایل قابل بحث در میان پژوهشگران و نویسندگان داخلی و خارجی محسوب می شود. نقش پاکستان به ویژه آی. اس.آی در بردن طالبان به کرسی اقتدار در کابل، دیدگاه و سیاست عربستان سعودی و ایالات متحده ی امریکا از حامیان و متحدان منطقوی و بین المللی پاکستان در حاکمیت طالبان و اراده ی طالبان در تصاحب قدرت سیاسی و تشکیل دولت در پایتخت محور های اصلی این بحث را میسازند.
برخی از تحلیلگران معتقد هستند که عربستان سعودی، ایالات متحده ی امریکا و سازمان ملل متحد طالبان را تا دروازه های کابل مورد پشتیبانی قرار میدادند. آنها از طالبان تعهد گرفته بودند تا با خود داری از ورود به شهر کابل، راه را برای تشکیل یک حکومت با قاعده ی وسیع هموار کنند. وحیده مژده نویسنده و پژوهشگر از کارمندان ارشدوزارت خارجه درحکومت طالبان می نویسد:« چند روز بعد از حاکم شدن طالبان برکابل، "سلمان العمری"سفیر وقت عربستان سعودی در افغانستان با ملا محمد حسن آخند معاون شورای سرپرست(که به تازگی طبق فرمان ملاعمر بوجود آمده بود) ملاقات نمود. این ملاقات درقصر گلخانه صورت گرفت. در ابتدا ملا محمدحسن آخند شمه ئی از جریانات نظامی را که سر انجام به افتادن کابل بدست طالبان منجر گردید شرح داد و کشته شدن ملا بورجان را یک ضایعه ی بزرگ خواند. سلمان العمری سخنانی را که مترجم برایش ترجمه میکرد به دقت شنید ولی لحظه به لحظه ناراحت تر می شد. بالآخره او سخن ملا حسن را قطع نموده و درحالیکه آثار خشم در لحن کلامش هویدا بود گفت:
ملاحسن! آیا قرار ما و شما همین بود که شما به کابل داخل شوید؟ آیا قرار این بود که شما در کابل حکومت بسازید؟ آیا من و تو و ملا محمد ربانی و دیگران چه فیصله کرده بودیم؟ شما کاری را که نباید انجام میدادید، انجام دادید. اکنون مسؤلیت آینده ی کار بدوش خود شما است. ملاقات در همین جا پایان یافت.
چنین به نظر میرسد که طالبان قبل از ورود به کابل به بعضی از کشورها و سازمان ملل متحد اطمینان داده بودند که خود قصد تشکیل حکومت را ندارند بلکه اجازه میدهند در آنجا حکومتی با قاعده ی وسیع تشکیل گردد. این مسئله را یکی از طرفداران شاه سابق در گفتگو با نگارنده تأیید کرد. مولوی احسان الله احسان رئیس بانک مرکزی طالبان که در هنگام حمله ی اول به مزار شریف کشته شد ملاقات های زیادی در این رابطه با طرفدارن شاه سابق داشت. اینکه طالبان خود شان چنین تعهد مهمی را نقض کرده باشند جای تردید دارد. بدون شک دراین کار، تشویق و اطمینان پاکستان نقش اساسی داشت. مانند تحمیل هر تصمیم مهمی از طرف آی.اس.آی، هیئتی از علمای پاکستان که به عنوان استاد مورد احترام طالبان بودند، قبلاً با ملاعمر در قندهار دیدن نموده و وی را به تأسیس حکومت اسلامی تشویق نموده بود. حربه ی که بعدها نیز آی.اس.آی در مقاطع مهم، سعی در استفاده از آن نمود.
ملامحمدغوث اولین وزیرامورخارجه ی طالبان اندکی بعدازرسیدن طالبان به کابل درملاقات بامعاون سازمان کنفرانس اسلامی وقتی مسئله ی نقض تعهدهای قبلی بوسیله ی طالبان مطرح شد گفت: ماچگونه میتوانستیم حکومت رابه دیگران بسپاریم در حالیکه از زمان آغازتحریک طالبان تا فتح کابل چهارهزار طالب به شهادت رسیده اند؟»(26)
انتشار اطلاعیه ی دفتر محمد ظاهر شاه از شهر روم پایتخت ایتالیا همزمان با تسلط طالبان به جلال آباد مبنی بر ورود شاه تا دوهفته ی آینده به افغانستان، اعلان شورای سرپرست و وزرای سرپرست بجای تشکیل حکومت از سوی طالبان در کابل، حاکی از آن بود که طالبان ازقبل تعهداتی را در مورد چگونگی تشکیل دولت به حامیان بیرونی خودداده بودند. اماعمل به آن تعهدات نه تنها به قول ملا محمدغوث برای طالبان مشکل بود بلکه برای پاکستانیها نیز غیر قابل پذیرش محسوب می شد. زیرا اگر طالبان برای رسیدن به پایتخت و تصاحب حاکمیت چهار هزار کشته دادند، پاکستانیها و حلقه های مختلف پاکستانی حامی طالبان نیز بهای سنگینی را در رساندن طالبان به پایتخت و کرسی اقتدار پرداختند. آی.اس.آی در تماس و زدو بند با شورای ننگرهار، راه را برای تسخیر آسان و بی درد سر جلال آباد و ولایات شرقی به طالبان هموار کرد. به قول احمد رشید نویسنده و خبرنگار پاکستانی:« پاکستان و عربستان طالبان را در طرح و اجرای نقشه ی تسلیم شدن و سرانجام فرار حاجی عبدالقدیر، رئیس شورای جلال آباد مساعدت نمودند. گفته می شود حاجی عبدالقدیر رشوه ی کلانی دریافت کرده بود؛ که به گزارش برخی منابع افغان مبلغ ده ملیون دالر بوده است. درعین حال، به او قول داده شده بود که داراییها و حساب بانکی اش در پاکستان مسدود نخواهد شد.»(27)
بسیاری از فرماندهان ننگرهار به خصوص رئیس شورا و قوماندانان مقتدر شورای ننگرهار پس از تماس و مذاکره با افسران آی.اس.آی شهر جلال آباد را یک روز قبل از سقوط جبهه ی حصارک ترک کردند و دروازه ی ورود طالبان را به شهر بازگذاشتند. سپس آی.اس.آی و پاکستان پروگرام تشکیل حکومت با قاعده ی وسیع را برهم زدند. عبدالرؤف باجوری از مجاهدین حزب اسلامی در این مورد به نگارنده گفت:«چهار روز پیش از ورود طالبان به شهرجلال آباد، تورن ژنرال سردارمحمد باجوری آخرین قوماندان قول اردوی ننگرهار در حکومت نجیب الله و دگرجنرال معراج الدین عمران که یک دوره قوماندان قول اردوی ننگرهار در حکومت حزب دموکراتیک خلق بود از پشاور به جلال آباد آمدند. امنیت آنها ازطرف انجنیر محمود یکی از قوماندانان مشهور مجاهدین در جلال آباد گرفته شده بود. آنها مخفیانه به حصارک رفتند و با طالبان مذاکره کردند. سردار باجوری که پسرکاکای من میباشد در بازگشت از حصارک گفت: چهار روز بعد طالبان وارد جلال آباد می شوند. قوماندانی آنها بدوش ملابورجان است. فیصله بعمل آمده که در حکومت آینده ظاهرشاه رئیس جمهور باشد. ملابورجان وزیردفاع و ژنرال شهنواز تنی لوی درستیز. وقتی طالبان داخل جلال آباد شدند ملا بورجان را از نزدیک دیدم. با او دونفر امریکایی همر اه بودند. یکی از آنها هنگام حمله ی طالبان به لغمان کشته شد. ملا بورجان از قتل او ناراحت بود و میگفت که لغمانیها خوب مردم نیستند مهمان ما را کشتند. روزهای بعد ملا بورجان نیز در داخل منطقه ی طالبان کشته شد. بعد از کشته شدن ملا بورجان، سردار باجوری و معراج الدین عمران دیگر جلال آباد نیامدند. وقتی سردار را در پشاور دیدم برایم گفت آن پلان را پاکستان برهم زد و ما جلال آباد رفته نمی توانیم.»(28)
در حالیکه درستی و نادرستی جزئیات آنچی را که عبدالروف با جوری از قول ژنرال سردار پسر کاکایش نقل میکند نا مشخص میباشد، اما نکته ی مهم در نقل قول موصوف این است که پاکستان جلو ایجاد حکومت غیر طالبان را در کابل گرفت. هر چند طالبان بعداً نشان دادند که بیشتر یک گروه سرکش و درد سر ساز به اسلام آباد هستند تا یک گروه مطیع و تحت فرمان زمام داران پاکستانی. علی رغم آن، دولتمداران و ژنرالان پاکستانی وابستگی طالبان را به حیث یک گروه فاقد تحصیل و تخصص در عرصه های مختلف اداره و دولت و با تفکرات قبیلوی، امر الزامی و اجتناب ناپذیر می پنداشتند.
پاکستان و طالبان در مزارشریف:
پاکستان در حالیکه طالبان را تا رسیدن به قصر ریاست جمهوری در کابل همراهی و حمایت کرد، اما از به رسمیت شناختن حکومت طالبان بگونه ی رسمی و علنی اجتناب ورزید. اسلام آباد تسلط طالبان را به کابل گامی در جهت ایجاد صلح و امنیت خواند. پاکستانیها تشکیل حکومت طالبان را در کابل یک پیروزی بزرگ برای خود تلقی میکردند. گسترش قلمرو حاکمیت طالبان به سراسر کشور جهت کامل ساختن این پیروزی از اولویت های کار اسلام آباد در رابطه با افغانستان بود. ژنرال نصیرالله بابر وزیر داخله ی پاکستان همراه با معاون آی.اس.آی این ماموریت را بدوش گرفت. ژنرال بابر و ژنرالان استخبارات نظامی پاکستان تنها نیروهای عبدالرشید دوستم را مانع تحقق حاکمیت طالبان به سراسر کشور می پنداشتند. در حالیکه نصیرالله بابر تصرف پنجشیر و شکست قطعی احمدشاه مسعود را در ظرف سه روز پیش بینی کرد، کار خود را درجهت همآهنگی میان طالبان و دوستم متمرکز ساخت. او با سفرهای متعدد به کابل، مزار شریف و قندهار به میانجیگری میان طالبان و دوستم پرداخت. بابر در سفرهای خود به مزار شریف ملامحمد غوث سرپرست وزارت خارجه ی طالبان را همراه داشت، اما در مذاکرات با عبدالرشید دوستم، خود بجای ملا غوث صحبت میکرد و وعده ی کرسی و منصب به دوستم و جنبش ملی در حکومت طالبان میداد. حتی او سند توافق میان طالبان و دوستم را از قبل بزبان انگلیسی تهیه کرده بود. دریکی از سفرها و مذاکرات نصیرالله بابر که خبرنگار رادیو بی.بی.سی شاهد برخورد و عملکرد وزیرداخله ی پاکستان در مزار شریف بود، گفت:« من با تعدادی از خبرنگاران در عقب دروازه ی مذاکرات منتظر نتیجه ی آن بودم. ژنرال بابر به امضای ژنرال دوستم در پای سندی پافشاری داشت که به زبان انگلیسی تهیه شده بود. وقتی دوستم سند را امضاء نکرد، بابرخشم آگین از اتاق بیرون شد وبانگاه های آمرانه بسوی ژنرالان دوستم که همه در عقب دروازه و دهلیز ایستاده بودند گفت: دلته شه نیت نشته.(اینجا نیت خوب نیست)»(29)
هرچند عبدالرشید دوستم در دوسال گذشته بوساطت آی.اس.آی با طالبان مفاهمه و ارتباط داشت و هنگام سقوط هرات نیروی هوایی خود را در حمایت از طالبان وارد جنگ ساخت، اما بعداً دریافت که پاکستانیها و افسران آی.اس.آی او را فریب میدهند و از او بمثابه ی ابزاری در شرایط محدود استفاده میکنند. اعدام سریع نجیب الله آخرین رئیس دولت حزب دموکراتیک خلق در کابل بیشتر از بیش به بی اعتمادی و بی باوری دوستم در برابر پاکستان و طالبان افزوده بود .از همین جهت او تقاضای بابر را در امضای سند توافق با طالبان نپذیرفت و به قول ژنرال عبدالروف بیگی حین مذاکراتش با وزیر داخله ی پاکستان بی اعتمادی و بی باوری خودرادربرابر پاکستان بصورت گلایه ای ابراز داشت:
«ژنرال دوستم به بابر گفت شما هیچوقت از کمک های ما قدردانی نکردید. به خاطر اشغال هرات و شیندند ما به طالبان کمک هوایی کردیم. به ترمیم طیارات به قندهار تخنیکران را فرستادیم. از هیچکدام شما یاد آور نشدید. . . . »(30)
عبدالرشید دوستم برخلاف مطالبه ی ژنرالان پاکستانی با احمد شاه مسعود در خنجان پیمان ائتلاف نظامی راعلیه طالبان به امضاء رسانید. مسعودپس از سقوط کابل بدست طالبان در نشست رهبران دولت مخلوع مجاهدین در جبل السراج، دولت پاکستان را متجاوز خواند که در پوشش طالبان، افغانستان را مورد تجاوز قرار داده است. او به تداوم مقاومت علیه طالبان و ایستادگی در برابر پاکستان تأکید کرد. مسعود در سالهای جنگ با طالبان چند بار آنها را در شمال کابل و ولایات پروان و کاپیسا به شکست مواجه ساخت و در طول این جنگ ها ده ها تن از جنگجویان پاکستانی را به اسارت گرفت و ده ها تن از پاکستانیها در میدان جنگ به قتل رسیدند.
پس از آنکه تلاش نصیرالله بابر و استخبارات نظامی پاکستان مبتنی بر همراهی دوستم با طالبان به نتیجه نرسید، آی. اس.آی در داخل جنبش ملی با ژنرال ملک وارد تماس و مذاکره شد. روابط ملک معاون جنبش ملی با دوستم برسر قتل برادرش رسول پهلوان که در جون 1996(جوزای 1375)در فاریاب کشته شد بسوی تیرگی و خصومت رفت. آی.اس.آی وطالبان پس از آن باملک درتماس شدند و توافق او را در جنگ علیه دوستم بدست آوردند. ملک پس از توافق با نماینده ی آی.اس.آی و طالبان در می 1997(ثور 1376)، به ولایت جوزجان پایگاه اصلی دوستم حمله برد. او نخست محمداسماعیل خان فرمانده مجاهدین هرات را که در جبهه ی بادغیس با نیروهای دوستم علیه طالبان می جنگید به اسارت گرفت و به طالبان تسلیم کرد. دوستم علی رغم اعزام نیروهای تقویتی از سوی احمد شاه مسعود به مزار شریف، در برابر تهاجم مشترک طالبان و ملک مقاومت نتوانست. او به ازبکستان فرار کرد و ولایت شمالی بدست طالبان و طرفداران ملک افتید.
پاکستان با فرار دوستم و سقوط مزارشریف، دولت طالبان را برسمیت شناخت. گوهر ایوب وزیر خارجه ی پاکستان با انتشار بیانیه ای در 25 می 1997 اعلان کرد که طالبان حکومتی با قاعده ی وسیع را در افغانستان تشکیل دادند. بنا براین اکنون بحران دراین کشور حل شده است. در بیانیه گفته شد که دولت پاکستان معتقد است که دولت جدید افغانستان(طالبان) تمام شرایط شناسایی را دارا است. این دولت بخش اعظم خاک کشور را در کنترول دارد و از تمام گروه های قومی نمایندگی می کند.
پس از اعلان شناسایی دولت طالبان توسط پاکستان، عربستان سعودی و امارات متحده ی عربی که از تمویل کنندگاه طالبان بودند نیز حکومت طالبان را برسمیت شناختند. عزیزاحمد سفیر پاکستان درکابل با جمعی از دیپلوماتها و افسران آی.اس.آی بلافاصله به مزار شریف رفت تااز نزدیک شاهد وناظر تسلط طالبان درشمال افغانستان باشد و پیروزی پاکستان راجشن بگیرد. سفیر پاکستان و افسران آی.اس.آی که ازقبل با ملک در توافق قرار داشتند به طالبان اطمینان دادند که بی هیچ تشویشی بسوی شمال بروند و نیروهای خود را برای پیشروی بسوی شمال شرق و پنجشیر تقویت کنند. عزیزاحمد سفیر پاکستان در کابل که پس از سقوط حکومت طالبان سخنگوی وزارت خارجه ی پاکستان مقرر شد از اقارب نزدیک بیگم نسیم ولی همسر خان عبدالولی خان رهبر حزب عوامی ملی بود. او در سالهای اخیر حکومت حزب دموکراتیک خلق به رهبری نجیب الله سفارت پاکستان را در ترکیه به عهده داشت و در آنجا با شارژدافیر دولت نجیب الله در دهلی روابط نزدیک برقرار کرده بود. شارژدافیر افغانستان پس از توافق وزارت خارجه از کابل به تماس و رابطه ی نزدیک با عزیزاحمد پرداخت.(31)
اما در مزارشریف به سرعت اوضاع متحول گردید. در حالیکه هزاران نیروی طالب با جنگجویان پاکستانی از زمین و هوا واردمزار و شهرهای شمال کشورشدند و درحالیکه سفیرپاکستان با افسران بلند رتبه ی استخبارات نظامی آن در مزار حضور داشتند، جنگ شدیدی علیه طالبان در گرفت. طالبان بر خلاف توافقنامه ی که با ملک امضاء کرده بودند به جمع آوری اسلحه و برچیدن قدرت او از مناطق تحت کنترولش پرداختند. احمد شاه مسعود با استفاده از اوضاع، ملک را به مقاومت تشویق کرد و راه طالبان را در سالنگ جنوبی از عقب بست. او به سرعت به نیروهای آنها در شمال کابل حمله برد و نبرد سنگینی در سراسر شمال افغانستان و شمال کابل به جریان افتید. نخستین جنگ علیه طالبان و پاکستانیها در شهر مزار شریف توسط نیروهای حزب وحدت آغاز شد. سپس جنگجویان جنبش ملی و جمعیت اسلامی به طالبان حمله بردند. طالبان ضربه ی شدیدی خوردند. هزاران تن از نیروهای آنها کشته و اسیر شدند. صدها جنگجوی پاکستانی در میان کشته شدگان و اسیران بودند. احمد رشید نویسنده ی پاکستانی تعداد مقتولین پاکستانی را 250 تن و اسیران آنها را 550 نفر وانمود می کند. سفیر پاکستان و همراهانش پس از ساعاتی اسارت در مزار شریف اجازه یافت وارد ازبکستان شود.
البته پاکستان علی رغم درگیری خود در افغانستان و حمایت گسترده از طالبان در اظهارات رسمی و دیپلوماتیک از بیطرفی سخن میگفت و گاهی در صدد میانجگیری در جنگ طالبان و مخالفان آنها می برآمد. نواز شریف صدراعظم پاکستان پس از شکست طالبان در مزارشریف و شناسایی رسمی دولت طالبان هیئتی را به ریاست رستم شاه مهمند در 28 اکتوبر 1997 (6عقرب 1376) به فیض آباد مرکز ولایت بدخشان اعزام کرد تا با رئیس دولت اسلامی که هنوز دولت مذکور در مجامع بین المللی به عنوان دولت رسمی مورد شناسایی قرار داشت، مذاکره کند. پس از سفر مهمند، برهان الدین ربانی رئیس دولت اسلامی مجاهدین نیز در دسمبر 1997 به پاکستان رفت و دریک کنفرانس مطبوعاتی خواستار روابط بهتر با پاکستان شد. رستم شاه مهمند سپس درآگست 1999 باردیگرپابه وساطت گذاشت تامیان طالبان و جبهه ی متحد مخالف طالبان صلح برقرار شود. وی با محمد یونس قانونی رئیس هیئت جبهه ی متحد مذاکره نمود اما قانونی گفت چون پاکستان در جنگ بیطرف نیست، هیئت پاکستانی نمی تواند به حیث میانجی عمل کند.
پاکستان و تجدید قوای طالبان پس از شکست درشمال:
هرچند شکست طالبان و پاکستان در مزار شریف مایه ی سرافگندگی پاکستان بود اما پاکستانیها دوباره به اکمال و تقویت طالبان پرداختند. گوهر ایوب وزیر خارجه ی پاکستان (پسر مارشال ایوب خان از پشتونهای پاکستان که مارشال مذکور در اواخیر دهه ی پنجاه و اوایل دهه ی شصت باکودتای نظامی قدرت رادرپاکستان بدست گرفت) روز های پس از شکست طالبان در شمال حین باز دید از کشورهای آسیای میانه از سیاست پاکستان در حمایت از طالبان دفاع کرد و گفت که طالبان علی رغم شکست درشمال دوباره به آن مناطق وسراسرافغانستان مسلط میشوند. اوطالبان رانماینده ی اکثریت پشتونهادر افغانستان خواند وسایرگروه ها رامؤظف به اطاعت ازطالبان کرد. وزیر خارجه ی پاکستان به سایرهمسایگان افغانستان وکشورهای منطقه هوشدارگونه گفت که پاکستان بهتر از هر کشور دیگر افغانستان را می شناسد.(32)
پاکستان از روابط نزدیک میان مخالفین طالبان به خصوص از مناسبات احمدشاه مسعود با هندوستان به شدت احساس نگرانی میکرد. هرچند کمک های دریافتی احمدشاه مسعود و جبهه ی مخالف طالبان از هند، ایران، کشورهای آسیای میانه و روسیه با کمک های پاکستان و عربستان سعودی به طالبان قابل مقایسه نبود، اما برای پاکستان مسعود و جبهه ی مخالف طالبان که مورد حمایت هند، دشمن سنتی پاکستان قرار داشت غیر قابل تحمل می نمود. معهذا پاکستانیها در پی آن شدند تا به هر قیمتی طالبان را در افغانستان حاکم بسازند و تمام مقاومت ها را علیه طالبان در افغانستان بشکنانند.
حلقه های و گروه های مختلف در پاکستان از استخبارات نظامی ارتش تا گروه های مذهبی وحکومت های ایالتی به تقویت دوباره ی طالبان آغاز کردند:« بعد از حمله ی طالبان به مزار شریف نشستی بین رهبران جماعت علمای پاکستان برهبری مولانا فضل الرحمن و مسئولین 12 مدرسه درشمال غرب پاکستان برگزار گردید تا برای تقویت ارتش طالبان تدبیری سنجیده شود. دراین نشست مشترک، مسؤلین مدارس پذیرفتند که مدرسه ها را به مدت یکماه تعطیل کنند، آنان پس از تعطیلی مدارس حدود هشت هزار طلاب را به افغانستان اعزام کردند. کمک های که طالبان از مدارس دیوبندی پاکستان دریافت می کنند به حدی است که جدای از حمایت های دولت و آژانس های اطلاعاتی پاکستان آنان می توانند به طور کامل به این کمک ها متکی باشند.»(33)
علاوه از مولانا فضل الرحمن و سمیع الحق از رهبران گروه های اسلامی پاکستان، سازمان استخبارات نظامی ارتش(I.S.I)، گروه های مختلف کشمیری،سازمان القاعده ی اسامه بن لادن و دولت عربستان سعودی در احیای مجدد نیرو و قدرت نظامی طالبان سهم گرفتند. صدها نفر داوطلب جنگجوی عرب و عجم سازمان القاعده از مسیر پاکستان و ولایت سیستان و بلوچستان ایران وارد جبهات جنگ در کنار طالبان گردیدند. شهزاده ترکی الفیصل رئیس سازمان جاسوسی عربستان سعودی در تابستان 1998 به قندهار رفت و پس از مذاکره با رهبران طالبان صدها وسیله ی نقلیه با مقادر هنگفت پول را در اختیار طالبان گذاشت:« درهمین زمان(اپریل 1998) طالبان از عربستان سعودی و پاکستان درخواست کمک کردند تا آنانرا در حمله ی دیگر برای تسخیرشمال یاری رسانند. شاهزاده ترکی الفیصل رئیس سازمان اطلاعات عربستان سعودی در اوسط ژوئن (اوایل سرطان) از قندهار دیدن کرد. پس از این دیدار سعودی ها چهارصد عراده تویوتای دوکابینیت و نیز کمک های نقدی در اختیار طالبان قرار دادند. آی.اس.آی پاکستان یک بودجه ی دو ملیارد روپیه ای(پنج ملیون دالری) برای تأمین نیازهای لجستیکی طالبان اختصاص داد. مقامات آی.اس.آی مرتب به قندهار سفر میکردند تا طالبان را در تدارک حمله ی شان یاری رسانند. درعین حال هزاران داو طلب افغان و پاکستانی از اردوگاه های مهاجرین و مدارس پاکستانی به صفوف طالبان پیوستند.»(34)
دولت پاکستان نه تنها به تقویت نیروهای طالبان کمک میکرد، بلکه حقوق ماهوار کارمندان ادارات طالبان را بمثابه ی یک ایالت پاکستانی از بودجه ی خود میپرداخت:« در 28 جون 1998 بخش اعتبار پولی وزارت دارایی پاکستان 300 ملیون روپیه(شش ملیون دالر) برای پرداخت حقوق کارمندان اداری طالبان در کابل، اختصاص داد. این اعتبار به وزارت امور خارجه اختیار میداد که در طول شش ماه بعدی برای پرداخت حقوق زمام داران افغانستان ماهانه 50 ملیون تخصیص دهد. وزارت امور خارجه ملزم بود این مبلغ را در بودجه ی خود وسایر وزارت خانه ها طوری پنهان کند که در ثبت رسمی بودجه ی 9-1998 آشکار نشود و ازچشمان کنجکاو کمک کنندگان بین المللی پاکستان که برای نجات اقتصادی بحران زده ی کشور خواهان قطع کامل کمک های دولتی بودند، بدور بماند. در سال مالی 8-1997 پاکستان حدود سی ملیون دالر کمک در اختیار طالبان قرار داد. پاکستان برای خود طالبان نیز زمینه ی خرید سلاح و مهمات را از اوکراین و اروپای شرقی فراهم کرد.»(35)
پس از احیای مجدد نیروی طالبان توسط پاکستان و متحدان منطقوی اش، طالبان در تابستان 1998 به بسیاری از ولایات و مناطق شمال کشور به شمول تالقان مرکز ولایت تخار دست یافتند. آنها تمام نیروهای مخالفین خود به استثنای احمدشاه مسعود را درهم شکستند. طالبان در جولای 1998 حین تصرف شهر مزار شریف 9 تن از دیپلوماتهای ایرانی را تیرباران کردند. ایالات متحده ی امریکا علی رغم آنکه در روزهای کشتار دیپلوماتهای ایرانی، مناطقی را در ولایت خوست و ننگرهار به عنوان پایگاه های اسامه بن لادن به موشک بست، به جمهوری اسلامی ایران هوشدار داد که تمامیت ارضی افغانستان را محترم شمارد و از هرگونه حمله و تجاوزی بپرهیزد. ایران هزاران نیروی خود را پس از قتل دیپلومات هایش در مرز با افغانستان جابجا کرده بود.
پاکستان وطالبان در آخرین سالهای جنگ با احمدشاه مسعود:
در حالیکه برای پاکستانیها شکست کامل احمدشاه مسعود در افغانستان اهمیت داشت، اما مسعود پس از تسلط مجدد طالبان در تابستان 1998 به مزار شریف همچنان در میدان مقاومت علیه طالبان و پاکستان ایستاده بود. علی رغم آنکه احمدشاه مسعود پس از سقوط ولایات شمالی و مرکزی کشور بدست طالبان و فرار بسیاری از فرماندهان این مناطق در وضعیت دشوار قرار گرفت، از استمرار مقاومت و جنگ با طالبان و دخالت پاکستان سخن گفت. او از مجاهدین و مردم در داخل خواست تا علیه طالبان و نیروهای خارجی همراه آنها مقاومت کنند. همزمان نامه ای را عنوانی دولت و ملت ایالات متحده ی امریکا نگاشت و در آن، دخالت صریح و مستقیم پاکستان را در جنگ افغانستان توضیح نمود. در بخشی از این نامه که در اکتوبر 1998 به واشنگتن فرستاده شد، می آید:« ما در لحظات حساس تاریخ افغانستان و جهان قرار داریم. افغانستان به مرحله ی جدید مبارزه و مقاومت برای بقای خود به حیث یک ملت آزاد پا گذاشته است. . . . دست آوردهای زشت طالبان بدون کمک و دخالت مستقیم حلقه های حکومتی وغیرحکومتی پاکستان بدست آمده نمی توانست. 28 هزارتبعه ی پاکستان به شمول شبه نظامیان و مشاوران نظامی پاکستان، طالبان را در بخشهای مختلف همکاری میکنند. . . . درحال حاضر مابیش از پنجصد اسیر پاکستانی را در اسارت خود داریم. مردم افغانستان سلطه ی اختناق آمیز طالبان را نخواهند پذیرفت و مقاومت در افغانستان خاتمه نخواهد یافت.»(36)
اما ایالات متحده ی امریکا به مسعود و حرف های او اعتنایی نشان نمیداد. هرچند امریکایی ها به خصوص کارمندان سی.آی.ای با موصوف بر سر بازخرید موشک های استنگر و تبادله ی اطلاعات در مورد اسامه بن لادن تماس ها و روابطی برقرار کرده بودند، ولی در جنگ با حکومت طالبان از وی جانبداری نمیکردند. به نوشته ی مؤلف جنگ اشباح:«بسیاری از مامورین وزارت خارجه ی امریکا و قصر سفید از حوادث دهه ی نود و خشونت علیه افراد ملکی درکابل بعد از سقوط رژیم کمونیستی یاد میکردند که در آن وقت احمد شاه مسعود به حیث وزیر دفاع ایفای وظیفه میکرد. آنها اتهام وارد میکردند که او از قاچاق مواد مخدر پول بدست می آورد. به عقیده ی آنها او ارزش رفاقت با امریکا را نداشت.»(37)
احمدشاه مسعود پس از سقوط ولایات شمال به محور مقاومت علیه طالبان و پاکستان مبدل شد. او تالقان را در اکتوبر 1998 از تصرف طالبان دوباره بیرون کرد و جبهات جدید جنگ را در مناطق کوهستانی و لایات شمال ایجاد نمود. در اپریل 1999 ولایت بامیان به مدت کوتاهی از تسلط طالبان بیرون شد اما بعداً طالبان دوباره به آن ولایت مسلط گردیدند.
طالبان پس از سلطه ی مجدد به بامیان، به جبهات احمدشاه مسعود در شمال کابل و مناطق شمالی هجوم بردند. نیروهای طالبان از 28 جولای 1999(6 اسد1378) تا 4 آگست همین سال خود را به دهانه ی پنجشیر رساندند. در حالیکه امیرخان متقی وزیر اطلاعات و کلتور در کابینه ی طالبان در این روز خبرنگارن خارجی را غرض مشاهده ی شکست مسعود به گلبهار آورده بود و از سقوط قریب الوقوع پنجشیر به آنها مژده میداد، در فردای آنروز (5 آگست) احمد شاه مسعود در یک حمله ی ناگهانی نیروهای طالبان را در هم شکست و مناطق شمالی را دوباره از طالبان پس گرفت. در این جنگ بار دیگر طالبان و جنگجویان پاکستانی ضربه ی سختی دیدند. صدها نفر از جنگجویان پاکستانی کشته و اسیر گردیدند. در میان مقتولین پاکستانی اجساد جمعی از افسران پاکستان در میدان جنگ باقی مانده بود. کرنیل حیدر و کرنیل ثناءالله از سوات صوبه سرحد، کرنیل سلیم از کوهات، کرنیل علیم شاه از ملتان پنجاب، میجر علیم و میجر اکبر علی از ایالت سند، میجر اعجاز الله از پشاور و کرنیل سجاد از مزار بلوچستان از افسران مقتول پاکستانی بودند.(38)
پس از این شکست بار دیگر مولوی فضل الرحمن و مولوی سمیع الحق فتوای جهاد را در پاکستان علیه احمد شاه مسعود صادر کردند. آنها از طالبان پاکستانی خواستند تا در جنگ علیه مسعود که از کافران کمک دریافت می کند در کنار حکومت طالبان قرار بگیرند. مطبوعات پاکستان در 13 آگست 1999 نوشتند که پنج هزار طلاب مدارس دینی پاکستان در سه روز گذشته غرض شرکت در جنگ علیه مسعود وارد افغانستان شدند.
پاکستان در اوایل ظهور طالبان و سقوط کابل بدست آنها کمتر به اعزام نیروی نظامی و داوطلب جنگی میپرداخت. چون طالبان نیروی جنگی خود را از ولایات جنوب تکمیل میکردند. اما تلفات شدید طالبان در جنگ های شمالی و شمال افغانستان آنها را دچار کمبود نیروی بشری ساخت. مردم در ولایات جنوب افغانستان کمتر حاضر می شدند تا داوطلبانه به صفوف طالبان بپیوندند. از این رو پاکستان کار اعزام نیروی بشری جنگ طالبان را بدوش گرفت و آی.اس.آی با اعزام نظامیان معدود خود برای فرماندهی، انجام کارفنی و مشوره، اعزام هزاران داوطلب جنگی مدارس دینی پاکستان، گروه های افراطی کشمیر و آماده سازی زمینه ی ورود صدها داوطلب جنگجوی القاعده کمبود لشکر و نیروی رزمی طالبان را در تمام جبهات جنگ جبران کرد. پاکستان در سه سال اخیر حکومت طالبان بصورت پادگانها و قشله های لشکر جنگی طالبان در آمده بود. هر وقت که طالبان بسوی شمال شهر کابل و شمال افغانستان لشکرکشی میکردند و یا در خطوط جنگ دچار کمبود نیروی بشری میگردیدند، ملاهای پاکستانی فتوای جهاد صادر میکردند، دروازه های مدارس خود را می بستند و هزاران داو طلب جنگ را بسوی افغانستان سرازیر میکردند. دولت پاکستان در اظهارات رسمی از بیطرفی در جنگ افغانستان صحبت میکرد و جنگجویان پاکستانی را در لشکر طالب افرادی میخواند که بصورت خودسر و مخفیانه وارد افغانستان شدند.
پاکستان پس از شکست طالبان در شمال کابل به تقویت نیروی طالبان پرداخت. با ورود هزاران داوطلب جنگی از پاکستان، طالبان و نیروهای خارجی حامی آنها علیه جبهات احمدشاه مسعود دست به عملیات نظامی زدند. آنها در شمالی سیاست زمین سوخته را در پیش گرفتند. با هرگامی که در یک تعرض جنگی پیش مینهادند، در عقب خود خانه ها را ویران میکردند، ساکنانش را کوچ میدادند ، تاکستانها شانرا آتش میزدند و کاریز هایشانرا خشک میکردند.
طالبان پس از یکماه جنگ خونین شهر تالقان را در اواخر آگست 1999 به تصرف خود در آوردند. "انتنی دیویز" نویسنده و پژوهشگر آسترالیایی تعداد نیروهای خارجی را در جنگ تالقان شش هزار نفر وانمود می کند. او میگوید که در این میان چهار تا پنجصد نفر آنان افسران و نظامیان ارتش پاکستان بودند. این افسران پاکستانی در تصرف تالقان و بکار انداختن توپخانه و تانک های طالبان نقش عمده داشتند.(39)
یکی از مسئولین نیروهای مقاومت ضد طالبان قوت های شرکت کننده ی ارتش پاکستان را در جنگ تالقان مربوط به فرقه یا لشکر G9 یا فرقه ی "چرات" متشکل از دو کندک وانمود کرد. لشکر G9 یک لشکر محاربات کوهی پاکستان محسوب میشود که در منطقه ی چرات واقع در ایالت سرحد شمال غربی پاکستان مستقراست.(40)
پس از سقوط تالقان، پاکستان به تقویت بیشتر نیروها و افراد خود در جبهات طالبان پرداخت. زیراپاکستانیها خود رادریک قدمی پیروزی کامل درجنگ بامسعود وجبهه ی مخالف طالبان می پنداشتند. تسخیر پنجشیر و بدخشان این پیروزی را کامل میساخت. اما قبل از آنکه این پیروزی تکمیل شود، صفحه ی تحولات در افغانستان با حادثه ی 9 سپتمبر 2001 در خواجه بهاءالدین تخار و حادثه ی 11 سپتمبر در نیویارک و واشنگتن ورق خورد.
نقش پاکستان در حادثه ی نهم سپتمبر 2001:
احمدشاه مسعود در نهم سپتمبر 2001(18 سنبلۀ 1381) در خواجه بهاءالدین ولایت تخار با حمله ی انتحاری افراد مربوط به سازمان القاعده به شهادت رسید. مسلماً شکست و نابودی مسعود برای دولت پاکستان و آی.اس.آی یکی از اهداف عمده ی آنها را در افغانستان تشکیل میداد. اما پرسش مهم این است که آیا دولت پاکستان و یا گروه ها و حلقه های سیاسی و نظامی پاکستانی به خصوص آی.اس.آی در قتل احمدشاه مسعود دست داشتند؟
پاسخ دقیق و درست به این پرسش بسیار دشوار است. نه تنها پاسخ این پرسش را در پژوهش های گسترده و عمیق باید جستجو کرد بلکه بخش اصلی پاسخ در این مورد به اعتراف و افشای عناصر سازمان استخباراتی ارتش پاکستان و رهبران طالبان و القاعده ارتباط می گیرد. در حالیکه وقوع چنین چیزی دست کم در سالهای بسیار دور آتیه هم چندان محتمل به نظر نمیرسد.
و اما بحث در مورد قرائن و شواهد دخالت حلقه ها و محافل سیاسی و نظامی پاکستان در حادثه ی نهم سپتمبر 2001 خواجه بهاءالدین یک امر محتملی است که زوایای تاریک این حادثه را اندکی روشن میکند. یکی از نکات پرسش برانگیز در مورد دخالت پاکستان در حادثه ی حمله ی انتحاری به جان احمد شاه مسعود، موجودیت ویزای یکساله ی "ملتی پل" سفارت پاکستان در پاسپورت های انتحار کنندگان عرب بود. ویزای ملتی پل پاکستان در پاسپورت های محمد کریم توزانی و محمدقاسم بقالی توسط خلیل الرحمن سکرتر اول سفارت پاکستان درلندن صادر شده بود. سکرتر اول سفارت پاکستان با دستور چه مقامی به عرب های مذکور ویزای کثیرالورود یکساله را به پاکستان صادرکرد؟ هنوز به این پرسش پاسخی ارائه نشده است. هیچکس سکرتر موصوف را در این موضوع مورد بازپرس قرار نداد.
یکی از نکات پرسش برانگیز دیگر در دست داشتن حلقات پاکستانی در حادثه ی ترور احمدشاه مسعود به انتقال کامره ی فیلم برداری انتحار کنندگان عرب از اسلام آباد به کویته و از آنجا به قندهار پس از ورود آنها به این شهر(قندهار) بر میگردد. آیا کامره ی فیلم برداری که در میان آن مواد منفجره جابجا شده بود، بدون آگاهی استخبارات پاکستان به خصوص استخبارات ارتش آن کشور از پایتخت پاکستان به کویته و از آنجا به قندهار انتقال یافت؟
اسامه در قندهار یک دفتر فرهنگی برای طالبان بنام مکتب الاعلام ایجاد کرده بود که مجلاتی را به زبان عربی و انگلیسی منتشر میکرد. یکی از کارمندان این دفتر می گوید:« معمولاً ماهانه یکبار وسایل مورد ضرورت مکتب العلام مانند وسایل کمپیوتر، رنگ وکاغذوسایر لوازم دفتر از طریق سفارت طالبان دراسلام آبادخریداری و بوسیله ی طیاره ی سازمان ملل متحد به قندهار حمل می شد. اما این بار در رسیدن وسایل تأخیر رخ داد و ما به مشکل مواجه گردیدیم. از اسلام آباد علت تأخیر را جویاشدیم. در جواب گفتند که ما وسایل مورد نیاز را تهیه کردیم و لی نظر به مشکلات ترانسپورتی آنرا به کویته فرستادیم تا از طریق زمین به قندهار ارسال گردد.
چند روز سپری شد تا اینکه دریک روز عصر پنجشنبه تعدادی کارتن به دفتر ما آورده شد. چون فردا نیز جمعه و تعطیل بود، جعبه ها را بدون این که بازکنیم در اتاقی نهادم و در را قفل کردم. شب هنگام مهمان یکی از رهبران القاعده بنام ابوحفص صغیر (موریتانیایی) بودم. تازه سفره ی غذا هموار شده بود که شخص دیگری با قیافه و سرو وضع افغانها به جمع ما پیوست. در جریان احوال پرسی متوجه شدم که او نیز عرب است. وی بزبان عربی به ابو حفص گفت که وسایل به قندهار رسیده، اما جزئیات آنرا دقیقاً نمی دانم. ابوحفص گفت که یک کارتن مربوط این شخص است، فردا برای دریافت آن خواهد آمد. فردا مرد مذکور همراه با ابوهانی و دونفر دیگر آمدند و ازمیان جعبه ها یک جعبه را که با چسپ زردرنگی به دقت بسته بندی شده بود جدا کرده بازنمودند. از میان اسفنج های نو داخل کارتن، یک کمره ی ویدیویی کهنه و رنگ و رو رفته نمایان شد. من نتوانستم تعجب خود را از دیدن کمره ی کهنه در میان کارتن و اسفنج های محافظتی جدید آن پنهان کنم و همین موضوع سبب دستپاچگی آنها شد. فوراً کمره را برداشته و دفتر ما را ترک کردند. . . . »(41)
قبل از آنکه تروریستان عرب القاعده حمله ی انتحاری را انجام بدهند، هزاران نفر ار جنگجویان پاکستانی و عرب به جبهات تخار انتقال یافته بودند. بخش اعظم نیروهای خارجی و پاکستانی از جبهات شمال کابل و سایر مناطق به تخار آورده شدند. وقتی احمد شاه مسعود در اوایل آگست 2001 (15 سنبله ی 1380) عملیات تهاجمی را علیه مواضع طالبان در خواجه ی غار براه انداخت، نه تنها به هیچ پیروزی و پیشروی دست نیافت بلکه به مقاومت و آتش شدید لشکر انبوه و بیشماری روبرو شد که تا آن زمان در این جبهات سابقه نداشت. درجریان عملیات صدای چهل شبکه ی پاکستانی و عرب شنیده شد که به زبان عربی و اردو صحبت میکردند. نکته ی قابل تأمل در جابجایی این هزاران نیروی خارجی این بود که بسیاری از این نیروها بصورت مخفیانه و شب هنگام و حتی پنهان از دید جنگجویان داخلی طالبان در نقاط مختلف خطوط اول جنگ استقرار یافتند. در میان هزارن جنگجوی مدارس پاکستانی و گروه های کشمیری که در خطوط جبهات تخار جابجا شدند، ده ها تن از افسران و نظامیان ارتش پاکستان و آی.اس.آی نیز قرار داشت. این نظامیان پس از تهاجم امریکا بر طالبان که موجب فروپاشی حکومت آنها گردید، در پرواز های شبانه ی هواپیماهای پاکستانی از فرودگاه ولایت قندز به پاکستان منتقل گردیدند. تمام نیروهای خارجی انتقال یافته به جبهات تخار در انتظار بسر مبردند. مسلم بود که این نیروها برای دفاع از جبهات تخار گرد نیامده بودند. شمار و آرایش نیروهای حکایت از آن داشت که آنها منتظر انجام یک حمله ی وسیع تعرضی در جبهات جنگ هستند. حمله ی انتحاری به جان احمدشاه مسعود نشان داد که نیروهای مذکور در انتظار وقوع این حادثه بسر میبردند. اما پرسش مهم این است که آیا آی.اس.آی و حلقه های دیگر پاکستانی، بدون مشارکت و اطلاع در برنامه ی ترور احمدشاه مسعود، جنگجویان پاکستانی و نظامیان آن کشور را به جبهات تخار اعزام کردند؟ آیا اعزام هزاران جنگجوی پاکستانی و کشمیری و ده ها نظامی ارتش پاکستان و استخبارات نظامی آن به جبهات جنگ در تخار و انتظار آنها برای انجام عملیات نظامی بیانگر دخالت و مشارکت مسؤلان و دست اندرکاران پاکستانی مرتبط به جنگ افغانستان در حادثه ی نهم سپتمبر 2001 خواجه بهاءالدین نبود؟
نگاهی به چگونگی مناسبات میان طالبان و پاکستان:
دراین تردیدی وجود ندارد که طالبان از آغاز ظهور تا کرسی قدرت و تا زوال و فروپاشی مورد حمایت پاکستان قرار داشتند. اما نکته ی اصلی و مورد بحث دراین امر چگونگی کم و کیف این روابط و مناسبات است. آیا واقعاً طالبان یک گروه دست نشانده ومطیع اهداف و خواست های پاکستان بودند؟ و آیا اکنون نیز طالبان یک گروه تحت فرمان دولتمداران پاکستانی و استخبارات نظامی آن کشور هستند؟
زمانیکه کاروان پاکستانی در 29 اکتوبر 1994 به هدایت ژنرال نصیرالله بابر ازکویته بسوی قندهار حرکت کرد، ملا بورجان و ملاترابی از فرماندهان طالبان با کار وان همراه بودند. وقتی کاروان در بیست کیلومتری شهر قندهار از سوی قوماندانان تنظیم های جهادی قندهار متوقف گردید، نیروهای طالبان به نجات کاروان پرداختند و راه را برای حرکت کاروان باز کردند. وقتیکه ژنرال بابر وزیر داخله ی پاکستان پس از تصرف کابل بدست طالبان به مزار شریف رفت تا توافق عبدالرشیددوستم را در اتحاد با طالبان جلب کند، ملامحمدغوث وزیر خارجه ی طالبان بدون هیچ طرح و نظری تنها بدنبال بابر در رفت و آمد بود. ژنرال بابر در وزارت داخله ی پاکستان دفتری را گشود تا کمک لوژستیکی و مالی را به طالبان از بودجه ی وزارت خانه های دولت پاکستان تأمین کند:« ژنرال بابر وزیر داخله ی پاکستان در زمینه های غیر نظامی از طالبان حمایت میکرد. او در وزارت داخله دفتری برای توسعه ی تجارت افغانستان باز کرد که وظیفه ی آن درظاهرهمآهنگ نمودن کلیه فعالیت هایی بودکه تسهیلات لازم رابرای مسیر تجارتی آسیای میانه فراهم کند. امادرحقیقت این دفترمؤظف بودکمک های لجستیکی را برای طالبان ازمحل بودجه وزارتخانه های دولت و نه منابع سری فراهم کند.
بابر به شرکت مخابرات پاکستان دستور داد در درون شبکه ی سراسری پاکستان یک شبکه ی تیلفونی برای طالبان راه اندازی کند. با انجام این طرح، از هر نقطه ی پاکستان می شد با استفاده از کد 081 (کدکویته) با قندهار مانند داخل پاکستان تماس برقرار کرد. گروه های شبه نظامی مرزی با نظارت مستقیم بابر به طالبان کمک کردند تا برای فرماندهان شان شبکه ی داخلی بی سیم بوجود بیاورند.»(42)
تنها نصیرالله بابر در کرسی وزارت داخله ی پاکستان حامی و پشتیبان طالبان نبود. استخبارات نظامی ارتش پاکستان (I.S.I) نیز در پشت سر طالبان قرار داشت. افسران و ژنرالان آی.اس.آی در جریان جنگ و اقتدار طالبان نقش بیشتر از نصیرالله بابر را در حمایت و تقویت طالبان ایفا کردند. به همین گونه طالبان از همان آغاز مورد حمایت کامل برخی از گروه های مذهبی و سیاسی، حلقه ها و عناصر حکومتی و غیر حکومتی تا مافیای قاچاق و تجارت مواد مخدر پاکستان قرار گرفتند. اما نکته ی مهم علی رغم وابستگی طالبان به مراجع مختلف پاکستان و گستردگی میزان حمایت این مراجع به بی اعتنایی و سرکشی آنها از حامیان پاکستانی شان بر میگردد. این سرکشی پیوسته در سالهای حاکمیت طالبان افزایش یافت. احمد رشید خبرنگار و تحلیلگر پاکستانی بی اعتنایی و بغاوت طالبان را در سالهای حکومت آنها در برابر پاکستان ناشی از اختلاف و هم پاشیدگی ساختار قدرت در پاکستان دانست و پاکستان رانه ارباب طالبان بل قربانی آنها ارزیابی وپیش بینی کرد:«ارتباط گسترده ی طالبان با مؤسسات دولتی، احزاب سیاسی، گروه های مذهبی، شبکه ی مدارس، مافیای مواد مخدر و تجار و بازرگانان زمانی برقرار شد که ساختار قدرت در پاکستان دچار اختلاف و از هم پاشیدگی گردید. طالبان با استفاده از این ارتباط وسیع توانستند بین حامیان شان رقابت بوجود بیاورند و حتی نفوذ شان را در پاکستان گسترش دهند. آنها با پشت گرمی وزارتخانه ها و مافیای حمل و نقل، هرازگاهی در برابر خواسته های آی.اس.آی مقاومت میکنند وگاهی باجلب حمایت حکومت های ایالتی بلوچستان وایالت سرحد، ازدستورات حکومت مرکزی سرباز می زنند. با توفیقات روز افزون جنبش طالبان برابهام این امرکه چه کسی نقش رهبری را دارد و چه کسی پیرو است، افزوده شد. اکنون پاکستان پیش از آنکه ارباب طالبان باشد خود یک قربانی است.»(43)
اینکه انگیزه های طالبان در سرکشی از دولت پاکستان و آی.اس.آی به ایجاد رقابت در داخل حلقه های مختلف پاکستان از سوی آنها بر میگشت یا به استقلالیت و یا به تفکرات قبیلوی وتشتت افکارسیاسی آنها، جای تأمل وبحث فراوان دارد. طالبان نه تنها در دوران اقتدار وحاکمیت شان بعضی اوقات دست رد به سینه ی ژنرالان ودولتمداران پاکستانی میزدند وحرف آنها راناشنیده میگرفتند، بلکه گاهی با ولی نعمتان عربستان سعودی خود با سرکشی و تحقیر برخورد میکردند. باری ملاحسن وزیر خارجه ی طالبان با خشونت و خشم به سلمان العمری سفیر عربستان سعودی درکابل که با لحن تندخواستارحل مشکل اسامه بن لادن شد، گفت:«مابه شمابه این دلیل احترام میگذاریم که قبله ی ما در سرزمین مقدس عربستان قرار دارد و گرنه غیرت و مردانگی شما از قبل معلوم است.»(44)
ملاعمر رهبر طالبان در برابر شاهزاده ترکی الفیصل رئیس سازمان استخبارات سعودی و رئیس آی.اس.آی که در19سپتمبر 1998 به قندهار رفته بودند و از رهبر طالبان خواستند تا اسامه را تحویل بدهد، با لحن بسیار تند و توهین آمیز با شاهزاده ی سعودی برخورد کرد. او در مقابل چشمان ترکی الفیصل خانواده ی سلطنتی سعودی را به عنوان دست نشاندگان امریکا و دنیای کفرمورد طعن و ناسزاگویی قرار داد. هرچند دولت سعودی سپس روابط دیپلوماتیک خود را با طالبان قطع کرد و سفیر آنها را از ریاض بیرون ساخت.
حرف ناشنوی و سرکشی طالبان از مقامات دولتی پاکستان پس از شکست آنها در می 1997 در مزارشریف و ولایات شمال آغاز شد و تدریجاً افزایش یافت. طالبان که با اطمینان عزیز احمد سفیر پاکستان در کابل و افسران آی.اس.آی در مورد همکاری ملک و قوماندانان جنبش ملی دسته دسته بسوی شمال رفتند با تغیر ناگهانی اوضاع و اشتعال جنگ، هزاران تن از نیروهای خود را از دست دادند. پس از آن بی اعتنایی و سرکشی طالبان در برابر زمام داران و افسران آی.اس.آی که اطمینان غلط آنها را در قتل هزاران تن نیروهای خود دخیل میدانستند، بیشتر شد. احمد رشید نویسنده و تحلیلگر پاکستانی در سالهای حاکمیت طالبان، ناتوانی آی. اس.آی را در کنترول طالبان به تعصب و انعطاف ناپذیری خود آی.اس.آی ارتباط میدهد:« آی.اس.آی که عملاً اجرای سیاستهای پاکستان در قبال افغانستان را به عهده دارد، نه به ارزیابی های نقادانه و مخالفت های توأم با حسن نیت برای تغیر اوضاع مجال میدهد، و نه حاضر است تغیرات بوجود آمده در شرایط متحول ژیوپلتیک را بپذیرد. آی.اس.آی قربانی تعصب و انعطاف ناپذیری خودش شده است، تا جاییکه حتی توان کنترول واقعی طالبان را هم ندارد. کلیه عوامل این سازمان در قسمت افغانستان تعدادی از افسران پشتون هستند که اکثر شان گرایشهای شدید بنیاد گرایانه ی اسلامی دارند. این مجموعه از افسران پشتون که روابط نزدیکی ابتدا با حکمتیار و سپس با طالبان داشتند، طرح شان را در راستای توسعه ی قدرت پشتونها و اسلام بنیاد گرا در افغانستان به قیمت قربانی کردن اقلیتها و اسلام معتدل گسترش دادند. به گفته ی یک افسر بازنشسته،"این افسران طالب تر از طالبان شدند." درنتیجه ی تحلیل آنها از اتحاد ضد طالبان و سیاست انتقال انرژی کاملاً ناقص، کلیشه ای و انباشته از فرضیه های غلطی است که اغلب از پیش فرض های جزم گرایانه ی آیدیولوژیک ناشی می شود، تا واقعیت های عینی. اما هنگامیکه آی.اس.آی به حمایت از طالبان پرداخت، آنقدر نفوذ داشت که دولت وقت نمی توانست عملکرد هایش را زیر سوال ببرد.»(45)
برای زمام داران پاکستانی حمایت از طالبان نه تنها از این لحاظ اهمیت داشت که توسط آنها دولت مجاهدین برهبری برهان الدین ربانی و احمدشاه مسعود به عنوان دولت نامطلوب و دارای روابط نزدیک با هندوستان سرنگون می شد، بلکه آنها در حاکمیت طالبان در صدد دست یافتن به خواستها و اهداف دیگری نیزبودند. تأسیس یک دولت پشتون از عناصر و حلقه های مورد نظر خودشان در افغانستان مبتنی بر استراتیژی قبلی، تشکیل پایگاه برای نیروهای جنگجوی کشمیری در افغانستان و مشارکت در جنگ کشمیر، ایجاد زمینه ی مساعد تجارت با آسیای میانه از طریق افغانستان و انتقال انرژی آسیای مرکزی به پاکستان و پایان دادن به منازعه ی تاریخی با پاکستان بر سر دیورند از این اهداف محسوب می شد. هرچند طالبان، جنگجویان و استقلال طلبان کشمیری به خصوص گروه های اسلامی آنرا در میان خود جای دادند اما آنها از جنگجویان کشمیری بیشتر درجنگ با مخالفان خود استفاده کردند. زمامداران پاکستان و بیشتر ازهمه نصیرالله بابر وزیرداخله ی آن کشور که برای رفت و آمد کاروانهای تجارتی پاکستان بی صبری نشان میدادند در طول حاکمیت طالبان به چنین آرزویی نرسیدند. طالبان مرز دیورند را نیز برسمیت نشناختند. پاکستانیها در نخستین روزهای پس از تسلط طالبان به پایتخت شناسایی مرز دیورند را در کابل و قندهار با رهبران طالبان مطرح ساختند. وحید مژده از کارمندان ارشد وزارت خارجه درحکومت طالبان که ازنزدیک شاهدمذاکرات طالبان و پاکستانیها در این مورد بود میگوید:« ملاعمر وسایر رهبران طالبان که دراین مورد کاملاً خالی ذهن بودند، در ابتدا به پاکستانیها روی خوش نشان دادند و بعداً ملاعمر شخصاً از وزارت خارجه تقاضا نمود که سه فوتو کاپی از قرار داد مذکور را برایش بفرستند. طالبان به زودی به حساسیت این موضوع پی بردند و متوجه شدند که مسئله ی دیورندیک اختلاف مرزی ساده از نوعی که مثلاً با ایران دارند نیست.» مژده میگوید که در آن دوره پاکستانیها باجلو آوردن پوسته های مرزی خودبداخل خاک افغانستان دست به تحریکاتی در نقاط مرزی زدند تا طالبان را وادار به تصمیم گیری بر حل منازعه ی دیورند کنند. اما طالبان از اقدام عملی بر سر این موضوع خود داری کردند.(46)
ژنرال پرویز مشرف رئیس دولت پاکستان در حالیکه کمک پاکستان را به ظهور و قدرت یابی طالبان تایید میدارد و یکی از دلایل این کمک را به ایجاد صلح در افغانستان از سوی آنها وانمود می کند، سپس صلح طالبان را به "صلح و خاموشی در گورستان" تشبیه می نماید. افزون بر آن ، او ادعا میکند که پاکستان با حاکمیت طالبان، نفوذ خود را برآنها از دست داد:« وقتی ملاعمر به قدرت رسید، چند بار به پاکستان دعوت کردیم، اما همواره رد کرد. دلیلش هم شرایط جنگی کشورش اعلام می شد. همچنین پیشنهاد دادیم که او را برای ادای حج عمره به مکه می فرستیم، اما این درخواست هم رد شد. او مرتب نمایندگانی از دستگاه استخباراتی ما را می دید، اما هرگز به فرماندهان منطقه یی اش اجازه نمیداد با ما تماس برقرار کنند. میگفت که فرماندهانش مدام درگیر عملیات نظامی اند. بنا براین، رابطه ی ما با طالبان هرگز دلنواز نبوده است، در حقیقت آنها افراد بسیار ناراحت کننده یی بودند.»(47)
هرچند در ادعای ژنرال مشرف که گویا پاکستان نمی توانست با فرماندهان محلی طالبان ارتباط برقرار کند، دروغ آشکاری نهفته است، اما علی رغم ادعای ناخشنودی و نارضایتی از طالبان، وی خودداری از حمایت طالبان را غیر ممکن می خواند:« این کار برای ما ممکن نبود. طالبان همه از قوم پشتون منطقه ی هم مرز با ایالت های بلوچستان و شمال غربی سرحد پاکستان بودند که یک جمعیت بزرگ پشتون دارد. ما رابطه ی خانوادگی و نژادی محکمی با طالبان داریم. مخالفان طالبان، ائتلاف شمال متشکل از تاجیکها، ازبیکها و هزاره ها بودند که تحت حمایت روسیه، ایران و هند قرار داشتند. چگونه ممکن است حکومتی در پاکستان متمایل به ائتلاف شمال باشد؟ چنین تمایلی می توانست باعث ستیزه جدی و مشکلات امنیتی در داخل پاکستان شود.»(48)
پرویز مشرف وقتی پس از 11 سپتمبر 2001 بر سر دوراهی تداوم حمایت از طالبان یا اتخاذ سیاست جدید مخالفت و مخاصمت با طالبان قرار گرفت، این ناممکن برای ژنرال حاکم پاکستانی ممکن شد. مشرف آنچی را که "رابطه ی خانوادگی و نژادی محکم با طالبان" میگوید، لگدمال کرد. هرچند او پس از پشت سرگذاشتن دوران پرمخاطره بر سر دوراهی، در سالهای پس ازسقوط حکومت طالبان مجدداًبه سیاست پشتیبانی ازطالبان روی آورد.
پرویز مشرف پس از آنکه هوشدار "ریچارد ارمیتاژ" معاون وزیر خارجه ی امریکا را در صورت خود داری از ماندن در کنار امریکا علیه تروریزم میشنود که پاکستان را با بمباران به عصر حجر بر میگرداند، دلایل اطاعت از امریکا را بر می شمارد در مورد پشت کردن به طالبان و حکومت شان می گوید:« سوال نهایی که وجود داشت این بود که آیا ویرانی پاکستان در راه طالبان ، در جهت منافع ملی این کشور است؟ آیا طالبان ارزش آنرا داشتندکه ما به خاطر شان دست به انتحار می زدیم؟ پاسخ این سوال یک نه محکم است. . . .
طالبان شانس باقی ماندن را نداشتند. پس چرا ما منافع ملی خود را در راه یک رژیم بدوی قربانی می کردیم که چه دیریا زودباشکست روبرو می شد؟»(49)
آنچی را که مشرف و زمام داران پاکستانی بعداً در مورد افراد القاعده و برخی از عناصر طالبان انجام دادند، بیشتر یک معامله و انسان فروشی بر سر پول بود. شاید آن نیز از دیدگاه ژنرال مشرف و ژنرالان پاکستانی اقدامی در جهت منافع ملی پاکستان بود که به قول مشرف افراد بی ارزشی را(طالبان و متحدین عرب شانرا) قربانی این منافع میکردند. وقتی مامورین پاکستانی ملاعبدالسلام ضعیف سفیر طالبان در اسلام آباد را برای امریکایی ها تحویل میدادند برای او گفتند که دیگر شخص محترمی نیستید:«
Your Excellency you are no more Excellency! (جناب محترم! شما ازاین به بعد محترم نیستید.)
هرچند پاکستانیها در زمان تسلیم دادن او به نظامیان امریکایی ادعا کردند که سفیر مذکور را از کشور پاکستان اخراج کردند و او را داخل خاک افغانستان ساختند، اما سفیر طالبان میگوید که او را از اسلام آباد به پشاور انتقال دادند و در آنجا با تحقیر و شکنجه در محضر امریکایی ها به نظامیان امریکایی تحویل دادند:«درهمان لحظه ی که به امریکایی ها تسلیم داده شدم، ناگهان عده ای به من حمله کردند مانند کرگس ها که بصورت مشترک حمله ور میشوند. با مشت و لگد به جان من افتادند و بالای من فریاد میزدند. ازلباس هایم گرفته و به هرجانب مرا می کشیدند و می غلطانیدند. با چاقو لباس هایم را پاره کردند. در همین حال پارچه ی سیاه از چشم هایم کنار رفت و دیدم که سربازان بی غیرت پاکستانی در یک صف به حالت احترام نظامی ایستاده اند و در جهت دیگر سربازان امریکایی. تعداد زیادی موترهای پاکستانی ها از جمله یک موتر با نمبر پلیت خاص جنرال نظامی ایستاده بودند و تماشاگر این صحنه بودند. امریکایی ها در ضمن لت و کوب، مرا برهنه نیز کردند و این اصطلاح محافظین ننگ و ناموس دین مقدس اسلام، خاموشانه شاهد این جریان بودند و برای تسلیمی من مراسم تشریفات برپا کردند.»(50)