بررسي جنگهاي داخلي افغانستان با نظريه تضاد

تذکر
اين تحقيق با توجه به منابع موجود صورت گرفته است لذا از آنجايي که در اين نوشتار از برخي رهبران جهادي که در جنگهاي داخلي نقش داشته اند نام برده شده است، ممکن است کساني هنوز دل در گرو آنان داشته باشند و با خواندن اين مقاله قبل از همه چيز نگارنده را به گروه، حزب و يا طرفداري از قوم خاص منتسب سازد، لذا از ايشان اميد داريم که داوري خويش در مورد اين مقاله را به بعد از مراجعه به منابع و مآخذ واگذار نمايند، البته اين سخن با کساني است که راه انصاف را پيموده و منابع در اين زمينه را با نقد و ابرام ميپذيرند نه آنانيکه همه کتابها و مقالات که بر خلاف تفکر آنان نوشته شده است را توطئه آميز و نويسندگان آن را توطئهگر ميدانند.
مقدمه
زندگي اجتماعي انسانها همواره دچار تضاد و تقابل، همگراييها و واگراييها بوده است.مسئله تضاد يا تقابل يکي از مسائل جامعه شناسي است که برخي آن را اولين اصل حيات، عام و جهانگير و جهانشمول ميداند. طرفداران نظريه تضاد يا ستيز همه نابرابريهاي قومي، نژادي، زباني، مذهبي، و... را داراي يک منشأ مي دانند که همانا منابع کمياب مثل ثروت، قدرت، مقام و سرزمين ميباشد که با توجه به اندک بودن اين منابع و کثرت مشتريان آن در ميان جامعه هميشه تقابل و تضاد و ستيز به دليل اصطکاک منافع آنان وجود داشته است. و اين امر نه تنها امري غير طبيعي و نا بهنجار تلقي نميگردد بلکه باعث حرکت و تکامل مي شود. اما زماني که تضاد و ستيز به اوج ميرسد و بي عدالتي شکل ميگيرد حالت تضاد و تقابل تبديل به خشم و عصيان و در نهايت منجر به جنگ ميشود.
با توجه به اين مطلب نوشتار ذيل سعي دارد جنگهاي داخلي افغانستان را مبتني بر همين نظريه توضيح دهد زيرا در افغانستان اگرچه تضادهاي گوناگوني از زمانهاي دور وجود داشته است اما زمانيکه با شدت بي عدالتي و فشار نسبت به برخي از اقوام، مذاهب و ساکنان برخي از مناطق همراه شد و از سوي ديگر اقوام محروم و صاحبان زبانها، و پيروان مذاهب و مناطق تحت فشار به «خود آگاهي» رسيدند منجر به جنگ و عصيان گرديد.
جنگهاي داخلي
حکومت سلنطتي در افغانستان در سال 1352ش توسط داود، پسر عموي ظاهرشاه در يک کودتاي بدون خونريزي خاتمه يافت و داودخان بعد از کودتا حکومت را جمهوري اعلام نمود. در سال 1357ش داودخان با کودتاي کمونيستها به قتل رسيد. در سال 1358ش افغانستان توسط شوروي اشغال شد. و در سال 1365ش. دکتر نجيب الله به حکومت رسيد، و دوسال بعد ارتش شوروي از افغانستان خارج شد. در تاريخ 8/2/1370ش حکومت کمونيستي دکتر نجيب الله سقوط نمود و مجاهدين وارد کابل گرديد. گرچه مجاهدين طبق توافقات قبلي، حکومت موقت به رياست صبغت الله مجددي(پشتون) تشکيل دادند. اما با پايان يافتن عمر حکومت مجددي و به قدرت رسيدن برهان الدين رباني(تاجيک) که تمام پستهاي کليدي را به قوم و حزب خويش واگذار نمود و بعد از اتمام مدت زماني که براي رياست او معين شده بود(شش ماه) کنار نرفت، جنگ هاي داخلي افغانستان آغاز گرديد که تا سال 1380 که طالبان توسط آمريکا ساقط شد، ادامه يافت که نتيجه آن حدود يک ميليون کشته، دو ميليون معلول، پنج ميليون آواره و ويراني تمامي زير بنا هاي اقتصادي بود.
تضاد قومي
در طول تاريخ، روابط ميان گروههاي قومي و نژادي با خصومت، نابرابري و خشونت مشخص شده است. تنها در طول قرن بيستم، ميليونها نفر از مردم مورد کشتار قرار گرفته اند و بيش از ميليونها نفر نيز مورد تحقير، ظلم و بي عدالتي و دليل اينها بطور آشکار، چيزي بيش از عضويت در گروه مخالف نبوده است.
اما اينکه واژه «قوم» و مشتقات آن به چه ويژگيهاي اشاره دارد، جامعه شناسان مفهوم «قوميت» را ناظر به ويژگيهاي فرهنگي ميداند که ممکن است از يک نسل، از طريق فرآيند جامعه پذيري، به نسل بعد منتقل شده باشد. اين ويژگيها ممکن است زبان، مذهب، منشأملي، عادات غذايي، مفهوم مشرکي از ميراث تاريخي، و ساير ويژگيهاي بارز فرهنگي، را شامل گردد. لذا آن دسته از مردم که ويژگيهاي جسماني مشابه دارند از نظر اجتماعي به عنوان يک «نژاد» تعريف ميکنند و دستة ديگر از مردم که ويژگيهاي فرهنگي مشابه دارند از نظر اجتماعي به عنوان يک «گروه قومي» توصيف ميکنند
همچنين جامعه شناسان معتقدند که در جوامعي که تکثر قومي و فرهنگي وجود دارد ممکن است برخي از گروههاي قومي برخي ديگر را که گاهي ممکن است در اقليت باشند، از دستيابي برابر به ثروت، قدرت، و مقام که اعضاي خودي از آنها برخوردار ميباشند، بازدارد. که اگر چنين امري اتفاق بيفتد، نتيجة آن ممکن است رده بندي اجتماعي در امتداد خطوط نژادي و قومي باشد.
با توجه به اين امر ميتوان گفت که در افغانستان همه چيز رنگ و بوي قومي و مذهبي دارد مثلا براي نمونه اگر نگاهي به اعضاي احزاب سياسي که از زمان کودتاي هفت ثور تا سقوط طالبان به وجود آمده است بيندازيم اين امر را به وضوح مشاهده خواهيم نمود. به گونهاي که هر حزب در واقع نماينده يک قوم در افغانستان به حساب ميآيد و تمام اعضاي آن از همان قوم تشکيل شده است و هيچ عضوي از اقوام ديگر در آن حزب که نقش مهمي داشته باشد ديده نميشود. حزب وحدت اسلامي، حزب هزاره است. حزب جمعيت اسلامي؛ حزب تاجيک. حزب اسلامي و حزب اتحاد اسلامي؛ پشتون و حزب جنبش ملي - اسلامي حزب و نماينده رسمي ازبک در افغانستان به شمار ميرود. اگرچه احزاب کوچکتري نيز وجود دارد اما موضع گيريهاي رسمي هر قوم از طريق اين احزاب انجام ميشود.
بافت پيچيدة قومي و قبيلهاي در افغانستان با اضافه برخي از عوامل ديگر، همواره يکي از سوژهها و دست مايههاي آشوب، بلوا، بر خورد مسلحانه و در نهايت ايجاد بحران در داخل کشور به سود ديگران بوده است. و طبيعت امر از اين قرار است که وضع جغرافيائي، اقليمي، فقدان وسايل حمل و نقل و ارتباطات، فقدان سواد و رسانههاي جمعي و... سبب شده است که اعضاي اقوام و قبايل و تيرههاي افغاني، بدور از ارتباط با همديگر، اغلب در اندرون خويش با باورهاي محلي- قومي- مذهبي، سنتها، عادات، شخصيتها و روحيات خاص خودشان با خصلت شديد درون گرايانه بار آمده و نسبت به فرهنگ در لاک رسوم و سنن محلي و عشيرهاي خويش فرو رفته و نسبت به فرهنگ وسنن قبيلهها و اقوام ديگر نه تنها نا آشنا و بيگانه بوده که آنها را مذموم، پليد، ناپسند و... در نهايت دشمن فرهنگ و سنن خود تلقي نمايند.
اين وضعيت چنان روحيهاي را بوجود آورده است که در دهات، اقوام و قبايل نه تنها آمادگي پذيرش سکونت قبيله و قوم ديگر را ندارند که در مواردي، مسافرت اعضاي يکي از قبايل ميان قبيلة ديگر، دشوار و هراس انگيز است؛ مخصوصا که اعضاي قوم و تبار ديگر از نظر مذهبي نيز با قبيلة مورد نظر، متفاوت باشد. و بدتر از همه اينکه در مواردي زيادي برخورد اعضاي بعضي اقوام با اعضاي برخي از واحدهاي قومي و تباري ديگر تحقير آميز بوده است.
چنانکه قوم پشتون که خود را در اکثريت وحاکم طبيعي افغانستان ميداند هيچگونه مشارکت اقوام ديگر را در قدرت بر نميتابد و هميشه با روشهاي گوناگون سعي نموده است تا اقوام ديگر را به اطاعت از خويش وادار نمايند که اکثرا روشهاي آنها با زور و تهديد همراه بوده است.
اين امور باعث گرديد که اقوام ديگر در واکنش به برتري خواهي قوم پشتون از فرصتي که بعد از تبديل حکومت سلطنتي به جمهوري توسط داودخان، و آزادي نسبي که به وجود آمده بود استفاده نمايد و دست به اقدام تشکيل احزاب و تشکلهاي سياسي بزند تا از اين طريق بتواند حقوق از دست رفته خويش را باز ستاند که نمونه بارز و آشکار آن نقش اقوام غير پشتون در تشکيل دو حزب کمونيستي خلق و پرچم بود به گونهاي که توانستند که بعد از انقلاب يا کودتاي هفت ثور(ارديبهشت) سلطانعلي کشتمند هزاره به نخست وزيري برسد.
1. تضاد قومی در زمان مارکسيستها
احزاب چپي مارکسيستي گرچه خود را فارغ از قيد و بندهاي قومي مي دانستند اما نه تنها نتوانستند که از اين مسئله رهايي يابند بلکه در زمان آنها اين مسئله به شدت اوج گرفت به گونهاي که باعث شکاف ميان دو حزب خلق و پرچم و در نهايت شکست جريان چپي در افغانستان گرديد.
در حکومت مارکسيستي در افغانستان از همان ابتدا افرادي با تفکر قوم گرايي همانند نورمحمد ترهکي و حفيظ الله امين روي کار آمدند که سعي در قومي نمودن حکومت داشتند. اين دو رهبر حزب خلق که بيشتر گرايشات قومي داشتند تا ايدئولوژي مارکسيستي، ارتباط گرمي با حزب «افغان ملت» که به شئونيستي و قوم پرستي شهرت دارد، داشتند و حفيظ الله امين قبل از عضويت در حزب دموکراتيک خلق عضو حزب افغان ملت بوده است.
امين که به دليل قساوت و کشتار مردم به استالين افغانستان شهرت پيدا کرده بود، بيشتر بر روي مسائل قومي و نژادي تاکيد داشت تا سوسياليسم و مارکسيسم. لذا او در بهار سال 1358 با تحريک احساسات قومي و مذهبي عدهاي از پشتونهاي خروتي پغمان و قندوز را تحريک کرده آنها را براي جنگ با هزارههاي شيعه مذهب در باميان مي فرستد و آنها در آنجا جناياتي را مرتکب شدند که در تاريخ برخورد اقوام افغانستان تا آن زمان کم سابقه بود.
امين که خودش را «روسي تر از روسها مي دانست» براي حفظ سيادت پشتونها حاضر بود با تندروترين اسلامگرا کنار بيايد چنانکه قبل از سقوط خويش در 1358 به حکمتيار پيام داد تا به دولت او بپيوندد اما حکمتيار نپذيرفت.
قومگرايي حفيظ الله امين باعث گرديد که برخي از اقوام غير پشتون حزب خلق همانند طاهر بدخشي انشعاب جديدي را در حزب ايجاد کنند، آنان حزب جديد را «حزب ستم ملي»(ستم ديدگان ملي) نام نهادند و مدعي بودند که تضاد اصلي در افغانستان تضاد قومي و مليتي است و قوم پشتون باعث تمام بدبختي ها و سيه روزي هاي اقوام ديگر در افغانستان است. و تضاد طبقاتي فرع بر تضاد قومي است.
بعد از حفيظ الله امين، ببرک کارمل با پشتيباني شوروي قدرت را به دست گرفت او اگرچه از لحاظ قومي متعلق به پشتون بود اما از آنجايي که از نقش اقوام ديگر به خوبي آگاه بود بيشتر بر روي آنها تکيه ميکرد به گونهاي که در زمان حکومت او عدة زيادي از اقوام ديگر در ارتش به مقامهاي بالايي دست يافتند که از آنجمله ژنرال آصف دلاور(تاجيک) ژنرال نبي عظيمي(تاجيک) ژنرال مومن(تاجيک) ژنرال عبدالرشيد دوستم(ازبک) را مي توان نام برد که در زمان زمامداري او به شهرت رسيدند. اما اين وضعيت زياد دوام نياورد زيرا بعد از او که دکتر نجيب الله به قدرت رسيد بار ديگر مسئله قومگرايي تشديد شد.
دکتر نجيب الله آخرين رئيس جمهور مارکسيست در افغانستان، نيز کمونيستي بود که تمايلات نژادي و مليتخواهانه اش بر هر چيز ديگر تفوق داشت. به همين دليل علي رغم اينکه افسراني غير پشتون با اينکه آنها بارها وفا داري خويش را نسبت به نجيب الله اثبات کرده بودند و در مواقع متعددي او را از خطر سقوط نجات داده بودند، اما نجيب الله جز بر آنهايي که به قوم و تبار خودش تعلق داشتند بر ديگران اعتماد نميکرد.
نجيب الله که از لحاظ حزبي به جناح پرچم تعلق داشت اما از آنجايي که حلقهها و دستههاي خلقي را بيشتر پشتونها و جناح پرچم را اکثرا تاجيک ها، هزارهها و ازبک ها و ديگر افراد غير پشتون تشکيل مي دادند در اواخر زمامداريش اکثر تيم کاري و اعضاي کابينه او را افرادي وابسته به جناح خلق تشکيل مي داد که تمام سعي اين افراد قبضه کردن قدرت توسط پشتونها بودند.
دکتر نجيب الله زمانيکه دانست که سقوط او حتمي است با اينکه حکمتيار قبلا توطئهاي را عليه او طراحي کرده بود اما باز هم بر اساس مشترکات قومي به او پيام فرستاد تا با او کنار آمده و براي حفظ سيادت و اقتدار پشتونها مشترکا کار نمايد و به او وعده داد که در صورت پيوستن به دولت او را به عنوان فرد دوم در دولت خواهد پذيرفت و ده وزارت خانه مهم در کابينه با انتخاب خود او به وي خواهد داد، اما حکمتيار پيشنهاد او را ردکرد.
سر انجام اقدامات قوم گرايانه دکتر نجيب الله باعث خشم جناحهاي غير پشتون در دولت او گرديده و آنها را وادار به همکاري با احمد شاه مسعود براي سر نگوني رژيم نمود.
2. تضاد قومي در عصر مجاهدين
مسئله تضاد قومي اگر چه در ابتداي جهاد در ميان مجاهدين تعطيل گرديد چون استدلال مجاهدين مسلمان اين بود که چنين کاري با ايدئولوژي و ارزشهاي اسلامي ناسازگار است، ولي پس از پيروزي کمي که در مقابل حکومت دکتر نجيب الله به دست آوردند و در پيشاور پاکستان حکومت در تبعيد تشکيل دادند هيچ نامي از قوم هزاره شيعه مذهب برده نشده بود، و هيچ پستي براي اين قوم که حدود25٪ تا 30٪ جمعيت افغانستان را تشکيل ميدهند در نظرگرفته نشده بود. از اينجا بود که بار ديگر براي همگان روشن گرديد که اقوام افغانستان اگرچه ممکن است در مواقعي در مقابل بيگانگان به صورت متحد و منسجم عمل کنند، ولي در مسائل داخلي هيچگاه در يک چهار چوب کلان ديني- ملي حل نشده و به همگرايي و همپذيري کلي نخواهد رسيد.
قوم هزاره نيز که تا اين زمان بين خود اختلافات زيادي داشتند در اين زمان موقتا اختلافات را کنار نهاده و همه در حزبي به نام «حزب وحدت اسلامي» جمع شدند و نسبت به اين امر اعتراض نمودند، و رئيس جمهور مجاهدين بعد از پيروزي کامل و ورود به کابل مجبور شد به قوم هزاره نيز امتياز بدهد، تا بتواند از يک جنگ داخلي که قوم پشتون به دنبال آن بودند جلو گيري کند. اما بعد از اتمام رياست جمهوري صبغت الله مجددي و روي کار آمدن برهان الدين رباني، و واگذاري مناصب مهم به قوم و حزب خويش، بهانه خوبي به دست قوم پشتون آمد، لذا شروع به موشک باران نمودن شهر کابل نمود. احمدشاه مسعود، به عنوان وزير دفاع در دولت آقاي رباني تلاش نمود تا قوم پشتون به ويژه آقاي حکمتيار را راضي نمايد که با قبول نخست وزيري وارد کابل شود و از جنگ پرهيز نمايد اما زماني که ناکام ماند دست به توطئه زد و حزب وحدت هزاره را با حزب اتحاد اسلامي پشتون درگير نمود و از اين طريق به تضعيف دو حزب ناراضي پرداخت.
جنگ ميان حزب اتحاد پشتون و حزب وحدت هزاره اگرچه در ابتدا يک در گيري حزبي به نظر ميرسيد اما به سرعت رنگ قومي به خود گرفت به گونه اي که تمام پشتونها؛ به هر حزب و تشکيلاتي که تعلق داشتند، به نفع حزب اتحاد وارد جنگ شدند و در مقابل، همانطوريکه جامعه شناسان ميگويند که اقليت هر چقدر بيشتر تحت فشار باشند انسجام آنها نيز بيشتر خواهد شد؛ هزارهها که تحت فشار قرار گرفته بودند انسجام خويش را تشديد کردند. لذا هزارههاي حزب حرکت که تا اين زمان در کنار مسعود و سياف قرار داشتند به ياري حزب وحدت شتافتند. که در نهايت با دخالت نيروي وزارت دفاع(مسعود) به نفع سياف، جنگ به پيروزي پشتونها و تراژدي افشار منجر شد که در آن هزاران تن از افراد غير نظامي هزاره سر بريده و اجساد آنها مثله شدند. و سربازان مسعود هنگام کشتار و چپاول مردم غرب کابل(هزارهها) ميگفتند «به خون هزارهها تشنه اند»
يکي از راويان، چنين ميگويد: «مسعود براي آنکه هزاره ها را مرعوب کند آنچه تانک، هاوان توپچي، دستگاه راکت و طياره داشت بالاي دو نقطه شهر، چنداول و افشار متوجه کرد. افشار به خاک يکسان گرديد و چنداول تخريب شد ... اين جنگ پنج روز طول کشيد مردم هزاره و اهل تشيع در زير خروارها خاک منازلشان، زنده به گور شدند و يا از اثر حريقها زنده زنده کباب شدند و سوختند، تعداد شهدا به صدها بلکه به هزاران نفر مي رسيد».
رباني و مسعود که دستگاه راديو و تلويزيون را در اختيار داشتند شايع ساخت که هزاره ها دشمن درجه يک پشتونها است و حتي هياهو به راه انداخته بود که هزاره ها راه دشمني با تمام اقوام افغانستان را در پيش گرفته و مواد غذايي را مسموم ميکند.
تضاد قومي در افغانستان به حدي قوي است که بسياري جنگهاي داخلي دهه 70 شمسي را در افغانستان يک جنگ قومي به حساب آورده اند.گلبدين حکمتيار که راديکالترين اسلامگرا در ميان رهبران احزاب هفتگانه مقيم پيشاور شناخته شده بود ميگويد «من اول پشتون هستم بعد مسلمان» او که از کودتاي شهنواز تني عليه نجيب الله حمايت کرده بود، و پيوستن اعضاي بلند پايه کمونيستي همانند: عبدالرحيم هاتف(معاون رئيس جمهور) رازمحمد پکتين(وزيرکشور) ژنرال رفيع(وزير دفاع) را به حزب اسلامي با آغوش باز پذيرفته بود، زمانيکه دولت دکتر نجيب الله سقوط نمود و قدرت در اختيار سران قوم تاجيک قرار گرفت، کابل را به بهانه حضور بقاياي نيروي کمونيستي همانند ژنرال دوستم(ازبک) و ژنرال نبي عظيمي(تاجيک) آصف دلاور(تاجيک) موشک باران نمود.
تضاد قومي نه تنها هزاره هاي شيعه مذهب را در مقابل پشتونهاي سني قرار داد بلکه اين امر در ميان خود شيعيان نيز باعث اختلاف گرديد. زيرا زماني که مجاهدين در پيشاور پاکستان حکومت در تبعيد تشکيل دادند، با اينکه براي شيعهها هيچ سمتي داده نشده بود. و آقاي مولوي يونس خالص اين «ملّاي جنگجو» که از لحاظ فکري نسخه ديگري از ملا عمر به شمار ميرود اعلان نموده بود که شيعيان درافغانستان 3٪ است و هيچگونه حقي حتي حق شرکت در انتخابات را ندارد. اما آيت الله محسني را که يک پشتون شيعه مذهب بود به عنوان سخنگوي دولت مي پذيرد. و زماني که در زمينه پذيرش آيت الله محسني در دولت مورد سوال قرار ميگيرد او را از خود(پشتون) مي خواند.
مسئله تضاد قومي بعد از تشکيل دولت موقت و شروع جنگهاي داخلي در ميان شيعيان بيشتر ميشود به گونهاي که طبق برخي ادعاها بعد از اينکه وزارت امنيت ملي به هزارهها واگذار ميشود با پيشنهاد آيت الله محسني منحل مي شود. برخي از شيعيان غير هزاره، نسبت به هزاره ها حرف رباني را تکرار نموده و آنها را اولاد چنگيز ميخوانند و زمانيکه هزارهها در منطقه افشار کابل توسط تاجيک ها و پشتون ها قتل عام ميشوند، احمد شاه مسعود به يکي از شيعيان غير هزاره پيام تبريک پيروزي ميفرستد.
مسئله تضاد اقوام در افغانستان، هزاره هاي شيعه مذهب که به ازبکهاي سني سرو سامان داد و هميشه خواهان حقوق آنها بود، و ازبک هاي سني مذهب که رسميت مذهب جعفري را يک از اهداف مبارزه خويش با دولت اعلام کرده بود، اين متحدان سنتي را نيز رو در روي هم قرار داد به گونهاي که در سال 1376خونين ترين نبرد ميان آنها رخ داد.
جنگ ميان اين دو قوم نژاد زرد اگرچه در همين جا پايان مييابد اما پيامدهاي آن هزاران تن از آنها را به کام مرگ ميفرستد زيرا تشديد اختلاف بين هزاره ها و ازبکها باعث وخيم شدن وضع امنيتي مزار شريف و سقوط مزار شريف به دست طالبان و فرماندهان پشتون تبار غير طالب همانند مجيد پاچا خان گرديد. و طالبان که به گفته پرويز مشرف نماينده پشتونهاي افغانستان بودند در همکاري با نيروهاي محلي و از جمله مردم ولسوالي(شهرستان) بلخ که اکثرا پشتون و طرفدار حزب اسلامي حکمتيار ميباشند، دست به تصفيه و کشتار مردم هزاره و ازبک زدند.
به دنبال سقوط مزار شريف به دست طالبان بيشترين تلفات را هزاره ها متحمل مي شوند، طالبان در شهر مزار شريف به قتل دستجمعي مردم هزاره پرداختند و افراد متعلق به اين مليت را دسته دسته به قتل ميرساندند. کشتار هزارهها در باميان و مزار شريف امري بود که کشورهاي (2+6) در اجلاس خود، که به ابتکار کوفي عنان دبيرکل وقت سازمان ملل تشکيل شده بود، آن را محکوم نموده و خواهان تحت پيگرد قرار گرفتن مجرمين شدند. اما ازبکها نيز در امان نماندند چنانکه عده زيادي از ازبک ها نيز در پي سقوط مزار شريف قتل عام شدند و در ژانويه 1998 طالبان 600 روستايي ازبک را کشتند.
تضاد مذهبي
در افغانستان حتي دين اسلام نيز نيروي تفرقه افکن است. اگرچه اسلام از يک نظر، سبب اتحاد تمام افغانها ميشود و به شدت احساس داشتن وجهي مشترک با ساير مسلمانان جهان را تقويت ميکند، اما اختلافات و مجادلاتي که طي قرنها بين گروههاي شيعه وسني وجودداشته، يکي از عوامل عمدة اختلافات داخلي افغانستان است.
در دوران حکومت کمونيستي اگرچه به دليل عدم تفسير سنتي از اسلام همه کساني که با اقدامات آنها به مخالفت بر ميخواست بازداشت و حتي اعدام ميشدند، اما افرادي که بيشتر هدف قرار گرفتند، اقليتهاي نژادي خاص از جمله هزارهها بودند که به علت اعتقاد به مذهب شيعه مدتها مورد آزار و اذيت حاکمان پشتون بودند. چنانکه يکي از رهبران جهادي شيعه در افغانستان علل و انگيزه قتل عام مردم چنداول و افشار را در زمان کمونيستها و در زمان حکومت رباني، شيعه بودن ساکنان آن ميداند.
تضاد مذهبي در ميان مجاهدين اگرچه در ابتدا کم رنگ تر بود چون همه به کمونيستها به عنوان دشمن مشترک نگاه ميکردند و فرصت درگيري باهم را نداشتند، اما اين تضاد نيز مثل آتش زير خاکستر باقي بود به گونهاي که بعد از پيروزي نسبي مجاهدين و تشکيل حکومت موقت در پيشاور پاکستان، براي شيعهها هيچ سهمي در نظر گرفته نشده بود و زماني که شيعه نسبت به اين امر اعتراض کردند. آقاي مولوي يونس خالص گفت که شيعهها در افغانستان فقط 3٪ است و 3٪ هيچگونه حقي ندارد. او حتي بعد از اينکه شيعيان(حزب وحدت) در جلسات شرکت داده شد آن را تحريم نمود.
قوم هزاره، که شيعه مذهب و در اقليت بودند، چندين نوع الگوي در روابط ميان اقليت و اکثريت که «جورج سيمپسون» و «ميلتون ينيگر» بيان ميکند از «انتقال جمعيت» و «انقياد مداوم» تا «قلع و قمع» را تجربه کرده است. روزي رباني تاجيک آنها را منافق خطاب نموده و روزي ديگر از نظر طالبان، کافر به حساب آمدند و به طور خاصي مورد آزار و اذيت قرار گرفتند. به گونهاي که بعد از سقوط مزارشريف به دست طالبان در سال 1375ش طالبان ميخواستند شمال افغانستان را از وجود شيعيان پاک کنند وملا نيازي امام جمعه مزارشريف رسما اعلام نمود که هزاره ها سه روز فرصت دارند که يا مسلمان( سني حنفي) شوند و يا افغانستان را ترک کنند. طالبان در مزار شريف شيعيان را قتل عام نمودند چنانکه سازمان ملل متحد تعداد کشته شدگان را 5000 تا 6000 بر آورد کرد.
تضاد زباني
همانند تنوع قومي، تنوع زباني نيز به وفور در افغانستان وجود دارد به گونهاي که «جورج مورکنستر» زبان شناس معروف نروژي مي گويد:« امپراتوري قديم افغانستان را ميتوان گنجينهاي از شعبههاي مختلف زبانهاي آسيا و اروپا شمرد.
به باور جامعه شناسان از ميان عناصر فرهنگي که در همه جا مهمترين عوامل مثبت در شکل گيري احساس ملي به شمار ميروند، زبان مشترک مقام اول را دارد لذا با اينکه در افغانستان از قديم الايام زبانهاي متعددي وجود داشت اما مسأله زبان تا زمان سلطنت نادرشاه مشکلي را در مناسبات مردم با يکديگر و در ارتباطشان با مقامات دولتي ايجاد نکرده بود زيرا زبان فارسي که چهل درصد از باشندگان کشور به آن تکلم ميکردند، در سراسر دوره اسلامي زبان رسمي و زبان معاملات در کشور به شمار مي رفت و به اين عنوان حلقة وصل و يگانگي را در بين عناصر مختلف مردم تشکيل ميداد.
تضاد گرايان, جامعه و فرهنگ را در حالت دگرگوني مداوم ميبينند که بخش زيادي از اين دگرگوني توسط تنش و رقابت ميان گروههاي مختلف پديد آمده است. و در هرجامعه، گروههاي گوناگون نظامهاي فرهنگي را براي تأمين منافع خود به وجود مي آورند و گروههاي قويتر سعي ميکنند بطور کلي ترجيحات فرهنگي خود را بر جامعه تحميل کنند.
از آنجايي که زبان اساس فرهنگ را تشکيل ميدهد اولين تحريکات در جهت تحميل فرهنگ قوم غالب و تعميم زبان پشتو و طرد زبان دري نه تنها از دواير دولتي بلکه از مؤسسات تعليمي و حتي خانه و بازار، در عصر محمد نادرشاه آغاز شد، به گونهاي که شاه، محمد گل خان مومند، وزير داخله را به عنوان رئيس تنظيميه به ولايات شمالي که اکثر ساکنان آن فارسي زبان و ترک زبان بودند، فرستاد. محمد گل خان در آنجا نظريه برتري خواهي قومي و زبانياش را به اجرا گذاشت و مردمان فارسي زبان و ترک زبان را وادار ساخت تا عرايضشان را به زبان پشتو بنويسند و بسياري از اقوام پشتو را حتي خارج از مرزهاي افغانستان، به شمال کوچ داد و با دادن زمين و ديگر امتيازات ديگر اسکان ميکرد. و در مأموريت هم پشتو زبانان را ترجيح ميداد.
خاندان شاهي در ابتدا با احتياط با اين اقدامات برخورد کردند، اما پس از آنکه در سال 1932 هيتلر در آلمان زمام قدرت را به دست گرفت و به تبليغ برتري نژادي پرداخت، يک عده از شخصيتهاي دولتي افغانستان ازجمله بسياري از خانواده شاهي به اين نظر گرويدند و نظريه برتري نژادي را به عنوان سياست جديد فرهنگي به اجرا گذاشت. لذا به همه ادارات دستور داده شد که کارکنان آن طي سه سال بايد زبان پشتو را فرا بگيرند و تمام امور به اين زبان انجام خواهد شد. اما به دليل بي انگيزه بودن بسياري از کارمندان در فراگيري آن، اين امر در مدت تعيين شده انجام نشد و بعد از آن چندين بار هر کدام به مدت سه سال تمديد گرديد. ولي باز هم ثمري نداشت جز اينکه کلاس پشتو يکي از مؤسسات بيهوده اما ضروري و دائمي ادارات کشور گرديد که پيامدهاي ناگوار فرهنگي و اقتصادي بي شماري را در پي داشت.
ولي زيان بزرگتر اجراي اين برنامه در قسمت آموزش نمايان گرديد، زيرا ناگهان دستور داده شد که تدريس در سراسر کشور از فارسي به پشتو تبديل گردد و براي معلمان کلاس پشتو داير شود. و حتي براي شاگرداني که پشتو نمي دانستند نيز دروس به زبان پشتو ارائه ميگرديد و امتحان نيز بدين زبان گرفته ميشد.
سياست پشتون گرايي و ترويج زبان پشتو بعد از کودتاي محمد داود خان و در دوران رياست جمهوري وي با شدت بيشتر اعمال گرديد. اما با انقلاب کمونيستها، گردانندگان مارکسيست حکومت سياست دوگانهاي را در پيش گرفتند از يک سو به ترويج گويشهاي محلي پرداختند از سوي ديگر عدهاي از قوم گرايان پشتو زبان که در رأس هرم قدرت قرار داشتند، سعي در انحصار قدرت در دست پشتو زبانها نمودند چنانکه يکي از علل درگيري و انشعاب در حزب خلق همانند شعله جاويد و ستم ملي، همين اختلاف زباني به شمار ميرود.
بعد از پيروزي مجاهدين و تشکيل حکومت به رياست رباني فارسي زبان پشتونها نسبت به اين امر حساسيت نشان دادند به ويژه که رباني جداي از مسأله زبان از لحاظ قومي نيز با پشتونها فرق داشت. لذا برخي از رهبران پشتو بارها اعلام نمودند که حاضر نيست در دولتي که رئيس آن يک فارسي زبان باشد مشارکت و خدمت کند. به همين دليل شروع به کارشکني عليه اين دولت نمودند تا بتواند او را ساقط نموده و دوباره يک پشتون را به قدرت برساند.
همچنين يکي از علل محدود شدن احزاب جهادي در مناطق خويش همين مسئله زبان است به گونهاي که افرادي که در ابتدا به دليل جهاد در مقابل کمونيست ها عضويت احزاب غير همزبان خود را کسب کرده بودند بعد از پيروزي مجاهدين به سرعت از آن جدا شده و به حزبي که مشترکات زباني داشتند پيوستند که براي نمونه مي توان به پيوستن نورزاييهاي پشتو زبان ولايت فراه که قبلا عضو حزب حرکت انقلاب بودند به حزب اسلامي و فارسي زبانهاي اين قوم به حزب جمعيت اسلامي، اشاره کرد.
تضاد منطقهاي
آغاز شکل گيري حکومت در افغانستان در واقع آغاز پشتون سالاري نيز محسوب ميشوند و با پنداشتن شيعيان و هزاره ها به عنوان شهروند درجه دو وسه نه تنها آنان را از حقوق و مزاياي اجتماعي- سياسي دور داشتند که زمين هاي آنان را نيز به بهانه هايي تملک کردند و خود آنان را مجبور به ترک سر زمين شان نمودند. اين روند طي سالهاي (1258ـ1279ش) در دروران حکومت عبدالرحمن خان به اوج خود رسيد. عبدالرحمن با روشهاي مختلف چون جنگ و درگيري، افزايش ماليات، حبس و زنداني نمودن و در نهايت با کوچ دادن آنان از مناطق مسکوني شان املاک و سر زمينهاي حاصلخيز آنان را به افغانان و عشاير پشتون واگزار کرد و براي هميشه مناطق آنها را ناحيه پشتون نشين قرار داد. مرغوبترين و حاصلخيز ترين مناطق شيعيان هزاره جات که در اين زمان از دست شيعيان خارج و در اختيار عشاير پشتون قرار گرفت عبارتند از: بخشهاي دايزنگي، بهسود، جاغوري، مالستان و آجرستان، حاصل ارزگان، الگاي ارزگان، شوي، چوره و کمسون، و شيخ علي.
هزارههاي که امروز در ايران به ويژه در مشهد زندگي ميکنند و به عنوان خاوري مشهورند و يا در پاکستان يا کشورهاي آسياي ميانه به سرميبرند کساني هستند که در اثر از دست دادن سرزمين و املاک خود مجبور به ترک وطن شده اند.
حاکمان پشتون هدف از تصاحب اراضي هزارهها را دشمن خواندن و روافض دانستن آنها بيان کرده اند. و از همين جهت مناطق آنان را سر زمينهاي مفتوح العنوه بيان داشته اند. چنانچه علامه ارزگاني آورده است: « در سنه 1311هـ حکم شد به مردم ارزگونيها که شما زراعت بکنيد بطور دهقاني چونکه اراضي مفتوح العنوه است و مال حکومت است».
اين موضوع نتيجه مستقيم اجراي سياست حکومتهاي متوالي پشتونها بود که از يک طرف منجر به کاهش ابعاد و سرزمين هزاره ها شد و از طرف ديگر مهاجرت اين مردمان را به خارج از کشور به دنبال داشت. و در شصت سال گذشته مناطق تصرف شده شيعيان هزاره يا به صورت مسکن پشتونها درآمد و يا محل چراگاه رمههاي آنان قرار گرفت اما پس از سالهاي 1357 با سقوط حکومت طرفدار پشتون در کابل و ظهور نيروهاي مقاومت پشتونها کنترل خود را بر مناطق هزاره ها از دست دادند. به ويژه پس از سالهاي 1361 نيروها و احزاب مسلح هزاره به عنوان رقيب جدي در مقابل احزاب سني قرار گرفتند. از آن پس يکي از تضادهاي جدي ميان احزاب سني و شيعه تضاد منطقه اي بوده است. احزاب سني براي دستيابي به سلطه مجدد خود بر مناطق شيعه ها و هزاره ها تلاش مي کردند و احزاب شيعه نيز براي دفاع از حريم مناطق مسکوني و منطقوي خود به مقابله بر خواستند. و حتي امروز نيز در برخي از مناطق با گروه طالبان چنين درگيري وجود دارد.
البته تضاد منطقهاي تنها ميان پشتون ها و هزاره ها محدود نشد بلکه اين مسئله در ميان اقوام در اقليت همانند تاجيک و هزاره نيز گاهي به برخورد هاي خشونت آميز مي انجاميد چنانکه اسماعيل خان فرمانده مناطق غرب کشور در زمان حکومت رباني در سال 1372ش سکونت اقوام غير تاجيک را در ولايات غربي کشور از جمله هرات ممنوع اعلام کرد و خانههاي مردم هزاره را در شهر هرات به بهانههاي واهي با خاک يکسان نمود و مهاجرين هزارهي که از ايران بر ميگشتند را مورد آزار و اذيت قرار مي داد و همچنين مهاجرين هزارهي که در ولايت فراه ساکن شده بودند را قتل عام نمود.
مسئله تضاد منطقهاي باعث شد تا هويتهاي سرزميني و منطقهاي جاي هويت ملي را بگيرد به گونهاي که افغانها ديگر خود را تنها افغاني يا حتي پشتون و تاجيک نميخواندند، بلکه بيشتر به نام منطقه و زادگاه خويش منتسب ميشدند همانند: قندهاري پنجشيري، هراتي، کابلي، جوزجاني، بامياني، بهسودي، غزنوي و... .
البته منطقه گرايي در زمان حکومت مارکسيست ها نيز چه در ميان مردم و چه در ميان سردمداران حکومت کاملا وجود داشت چنانکه سياف که يکي از افراطي ترين اسلامگرايان ضد کمونيستي بود، بعد از دستگيري توسط دولت داود خان تا سال 1358 در زندان به سر مي برد و در سال 1358 با اينکه تمام 180 نفري که با او دستگير شده بودند توسط حفيظ الله امين به قتل مي رسند اما او به خاطر اينکه از قوم حفيظ الله امين(قبيله خروتي) و منطقه او(پغمان) مي باشد آزاد ميشود. و نورمحمد ترهکي سخن از کوچ دادن هزارهها از مناطق هزارستان و ساکن کردن کوچيها به جاي آنان سخن ميگويد.
مسئله تضاد منطقهاي در زمان جنگهاي داخلي ختم نگرديد بلکه بعد از آن و در زمان حاضر نيز يکي از سوژه هايي است که گاهي باعث اصطکاک ميان جامعه و سياستمداران کشور مي گردد که براي نمونه مي توان به ساکن شدن هزاره ها در ولايت هرات بعد از سقوط طالبان اشاره کرد که اين امر موجب نگراني ساکنان اوليه هرات و سياستمداران اين شهر گرديد و آنها سعي در بيرون راندن اين شهروندان جديد از هرات نمودند.
جنگهاي خونين ميان کوچيها و ساکنان مناطق همانند برخورد کوچيان با مردم خوست، درگيري کوچيان با مردم بدخشان، و جنگ ميان کوچيها و هزارهها از نمونه هاي مهم تضاد منطقهاي است. که از مهمترين اين جنگها بعد از سقوط طالبان ميان کوچيها و هزارههاي ساکن بهسود بوده است که بر سر مالکيت سر زمين رخ داد و در آن دهها نفر از طرفين به قتل رسيدند.
نتيجه
از همه اين مطالب ميتوان چنين نتيجه گرفت که تضاد در جامعه افغانستان نه يک امر موقت و زود گذر در زمان جنگهاي داخلي بوده است بلکه اين تضاد در زمانهاي گذشته بسيار دور نيز در ميان اين مردم وجود داشته است. ولي آنچه که اين تضاد را تشديد کرد و منجر به جنگهاي داخلي گرديد بيداري و قدرت گرفتن اقليتها همانند هزاره ها و تا حدودي ازبکها بود که اين دو قوم که از نژاد زرد ميباشند بعد از انقلاب کمونيستي و در زمان جنگهاي داخلي تا حدي همسو و متحد شدند و خواهان حقوق سياسي- اجتماعي خويش گريدند. و از سوي ديگر قوم پشتون که خود را حاکم طبيعي و تاريخي اين سرزمين ميدانست، نميتوانست اين امر را تحمل کند که هزارههاي شيعه مذهب که تا چندي قبل به عنوان برده خريد و فروش ميشدند، امروز با آنها در تصميم گيري امور کشور سهيم باشند. تاجيکها نيز اگرچه به عنوان اقليت در گذشته از قدرت دور ماندند ولي چون با قوم حاکم اشتراکاتي همانند مذهب مشترک و نژاد مشترک داشتند، لذا همانند هزارهها مورد تعدي قرار نگرفتند و زماني که بعد از پيروزي مجاهدين در کابل قدرت گرفتند نيز ميخواستند همانند پشتونها قدرت را در انحصار خويش داشته باشند.
همه اين عوامل دست به دست هم داده و تضادي که در طول تاريخ در ميان اين جامعه وجود داشت را تشديد نمود و منجر به جنگهاي داخلي 10 ساله در افغانستان گرديد که در نهايت نيز با مداخله نظامي آمريکا و ناتو و ديگر کشورهاي جهان اين آتش خانمان سوز خاموش گرديد.
فهرست منابع
1. احمد رشيد، کابوس طالبان، ترجمه: گيلدا ايروانلو، تهران، هواي رضا، چاپ اول، 1383.
2. ارزگاني، محمد افضل ، مختصر المنقول درتاريخ هزاره ومغول، بي نام، بي تا.
3. افسرده خاطر، ع، نبرد هزارهها در کابل، بي نام، چاپ اول 1371ش.
4. تنهايي، ح. ا، در آمدي بر مکاتب و نظريههاي جامعه شناسي، بيجا، بي تا.
5. حاج کاظم يزداني، حسينعلي، پژوهشي در تاريخ هزارهها، مشهد، محمدامين شريفي، چاپ دوم، 1372.
6. حکمتيار،گلبدين، بحران مشکلات و راههاي حل، تهران، نشر مطبو، چاپ اول، 1379
7. حکمتيار، گلبدين، دسايس پنهان، چهرههاي عريان، تهران، نشر مداد، چاپ اول، 1379
8. دگروال(سرهنگ) محمد يوسف، مارايدکن، ميجر، شکست اتحاد شوروي در افغانستان، (نسخه انترنتي www.sovietsdefeatinafghanistan.com)
9. دولت آبادي، بصير احمد، هزارهها از قتل عام تا احياي هويت، قم، ابتکار دانش، چاپ اول، 1385ش.
10. رضواني بامياني و جمعي ديگر، افغانستان در سه دهه اخير، قم، مؤسسه فرهنگي ثقلين، چاپ اول 1381ش.
11. زاهدي، عليجان، روايت شکت اقوام محکوم در افغانستان، قم، نشر شفاء، 1379.
12. شورماچ، نورستاني، محمد اکبر، جغرافياي عمومي افغانستان، کابل، 1350
13. طنين، ظاهر، افغانستان در قرن بيستم، تهران، عرفان، چاپ دوم، 1384.
14. عظيمي، محمد نبي، اردو و سياست در سه دهه اخير در افغانستان، پيشاور، ميوند، چاپ سوم، 1378.
15. فرخ، سيد مهدي، تاريخ سياسي افغانستان، قم، احساني، 1371ش.
16. فرهنگ، سيد محمد حسين، جامعه شناسي و مردم شناسي شيعيان افغانستان، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، چاپ اول 1380ش.
17. فرهنگ، مير محمد صديق، افغانستان در پنج قرن اخير، قم، دار التفسير، چاپ اول، 1380.
18. کشتمند، سلطانعلي، يادداشتهاي سياسي و رويدادهاي تاريخي، کابل، حبيب الله ميهنيار، چاپ دوم، 2003.
19. کور دووز، ديه گو، پشت پرده افغانستان، ترجمه اسدالله شفايي، تهران، انتشارات بين المللي الهدي، 1379
20. گلاترزبرنت، آيا افغانستان درآستانه تجزيه قومي و قبيله اي قراردارد، افغانستان، طالبان وسياست هاي جهاني، ترجمه، عبدالغفار محقق، مشهد، ترانه،1377ش.
21. لعلستاني، جنگ قدرت، کابل، انتشارات کوکچه، بيتا.
22. لورل کورنا، افغانستان، ترجمه فاطمه شاداب، تهران، ققنوس، 1383ش.
23. لياخفسکي، الکساندر، توفان در افغانستان، ترجمه: عزيز آريانفر، کابل، ميوند، 1999.
24. مرکز فرهنگي نويسندگان افغانستان، احياي هويت(مجموعه سخنرانيهاي استاد شهيد مزاري) قم، سراج، چاپ اول، 1374.
25. وبر، ماکس، دين قدرت جامعه، ترجمه: احمد تدين، تهران، هرمس، چاپ دوم، 1384
26. موسوي، سيد عسکر، هزاره هاي افغانستان، مترجم: اسد الله شفاهي، تهران، سيمرغ، چاپ اول،1372.
27. يان رابرتسون، در آمدي بر جامعه، ترجمه: حسين بهروان، مشهد، آستان قدس رضوي، چاپ دوم، 1374.
منبع:پژوهش سرای تاریخ افغانستان