جنبش دانشجویی و سوژههای حقیقت؛ اعلام وفاداری
عبدالله محمدی
برای دانشجو دو تعریف متصور است: 1. کسی که در جستجوی حقیقت و معرفت است. 2. در دیسکورس دانشگاه، کسی که سر کلاس حاضر میشود و در درس استاد شرکت میکند.
در تعریف اول، دانشجو کسی است که به دنبال علم بر میآید. دانش + جو: علم هدفی است که «جو»ینده به دنبال آن است. جویندگی علم و دانش را، اما، نباید جدای از جستجوی حقیقت دانست. بدیو، چهار عرصه را به عنوان عرصههای ظهور حقیقت نام میبرد: علم، سیاست، عشق و هنر. در این عرصهها، قرارست گسستی در دل وضعیت برساختۀ حاکم شکل گرفته و حقیقت از دل آن رخ بنماید.
اما تعریف دوم، جایگاهی است که عرصۀ نمادین برای دانشجو تعریف کرده است. این تعریف بر آن است به مدد سازوکارهای حاکمیت تعریف اول را در خود ادغام کند و گسستی را که بین شان افتاده، پر نماید. بدین طریق، تلاش بر این است که با بهوجود آوردن فضایی سیاستزدوده، معنای کلمۀ دانشجو تنها به سطح دوم معنایی تقلیل یابد (سترونسازی علم و معرفت).
اگر بخواهیم از آگامبن کمک بگیریم، به جرأت میتوان گفت که این امر، نادیدهگرفتن «بالقوگی» دانشجو جدای از «فعلیّت» است. نظام حاکم با تعیین حدود و ثغور، تمام آن چیزهایی که معنای اول را بر مینهد، سرکوب میسازد؛ گویی که «رخدادِ حقیقت» تنها در همان عرصۀ نمادین رخ میدهد و بس. به همین لحاظ، تمام سازوکارهای حاکم، بر آن شده تا معرفت را انحصاری کرده و بدینگونه، راه را بر عرصۀ ظهور رخدادِ حقیقت بربندد.
لنیکن اگر، به زعم آگامبن، هستیای مستقل برای بالقوگی، جدای از فعلیت، قائل شویم، به چیزی دست مییابیم که آن را «بالقوگی منفی» میخوانند؛ یعنی حفظ «هستیِ» بالقوگی خویش و پاره کردن پیوند خود با جایگاه نمادینی که برای فرد تعریف شده است.
اینگونه، فضایی بوجود میآید که فرد قادر به تجربۀ مقاومت در دل عرصۀ نمادین میگردد. لیکن، حضور در این فضا، نیازمند تاب آوردن است؛ تاب آوردن تجربهای هولناک که آن را بالقوگی منفی خواندیم. این تاب آوردگی، یگانه تجربۀ حقیقی است که میتوان از آزادی داشت.
آدورنو نیز آزادی را میزان فاصلهای میداند که فرد از جایگاه نمادین خود میگیرد. دشواری این تجربه، آنجاست که عرصۀ نمادین تمام تلاش خود را به کار میگیرد تا با تقدم اهداف اجتماعی بر وسایلِ بیهدفِ سیاسی و ضرورت و نیاز بر کنش و تفکر آزاد، مقاومت دانشجو را در تاب آوردن بالقوگیِ خویش بشکند.
تاب آوردن و مقاومت در فضای مذکور، دانشجو را به مثابۀ سوژهای سیاسی بر میسازد؛ مقامی که وی را سوژۀ حامل حقیقت میگرداند.
به همین لحاظ، عجیب نیست در افغانستان، مقاومت در برابر بیسوادی، جهل، بلاهت، پسروی و ابتذال نه در دانشگاه، که باید در خیابان صورت گیرد. خیابان به عنوان عرصۀ ظهور رخداد حقیقت، جای باز کرده تا 82 سوژۀ حامل حقیقت را در آغوش گیرد.
اکنون، این سوژهها رخداد را رقم زده و نور حقیقت از میان بدنهای گوشت و پوست و خوندارشان بیرون جهیده و تاریکی شهر را از نور آگاهی روشن ساخته است. از این لحظه، هر آن کس که دغدغۀ حقیقت داشته باشد، باید پا جای پای این رخداد گذاشته و با اعلام آن، بدان وفادار بوده و خود را به رخداد پیوند دهد. حقیقت، در این پیوندزدگی و اعلام است که تکثیر یافته و در میان جانها تسری مییابد.