هر چند مي خواهم از نوشتن مرثيه و شيون نويسي دور باشم، نمي شود. فكر مي كردم نسلي كه آزرده و نا آرام است، چرا شادي و سر مستي را از روان و لبان ديگران بر گيرد و در كام تلخي سوزنده شان ديگران را چراشريك سازند!؟
اما ديدم نه، در اين كام تلخي و ترشرويي روزگار، تنها اين نسل نيست كه هر از گاهي بي گدار حلقه ي اشكي دور چشمانشان را مي گيرد و چند هقي از اندوه، خاطر تنهايي شان را آرام مي كنند بل كساني بي شمارند كه تلخي اين اندوه مشترك را لحظه لحظه قورت مي دهند و شام بي پناهي شان را بر ديباچه ي تاريخ و اندوه مدام حك مي نمايند.

چندي پيش به بركت فيسبوك متوجه شدم كه جواني خون گرم، با حرارت تمام از سجادي هاي شهيد، آن دو برادر شهيد و عزيز كه جان و جواني شان را در راه و ارمان مردم شان به هديه سپردند، مي نويسد و هي عكسها و گوشه هاي از سخنراني آنها را با همگان شريك مي نمايد. در نهايت در يافتم كه اين عزيز، جمال سجادي فرزند شهيد سعيد سيد حميد سجادي است.
به كمك ياهو مسنجر باهم گب زديم و حال و احوالش را جويا شدم و هر چي بيشتر ازش پرسيدم، ديدم نه زمام و زمانه هردو براين پاره مانده ي از نسل اندوه نيز يكسان نامردي كرده است و شنيدم كه زخم خانواده ي سجادي تا چي اندازه ناسور تر از زخم بسياري ازخانواده هاي ديگراست! روزگار بر سر خانواده هاي سجادي ها چي ها كه ناورده است! روزگاري كه خانه سجادي ها پاتوق سياست گراني چون بابه مزاري شهيد و يارانش است، امروز دروازه همين خانه مشتاق يك سلام صميمانه هست كه هم سنگران نا جوان سجادي ها ازين خانه و خانواده دريغ كرده اند و چي بسا نا مردان كه از سفره همين خانه و خانواده نمك خورده اند!
بماند اينكه بين من و جمال جان چي گذشت و غم و غريبي يگانه يادگار بابه تا چي حد اندوه مان را چند برابركرد وهمين جا در يافتم كه راز دار خانه بابه، خانه و خانواده سجادي شهيد است. مادر جمال مهر مادري را بر زينب و جمال مساويانه قسمت مي كند و خط ارتباط را كه بابه و سجادي بين دو خانواده ايجاد كرده اند هنوز در غم و شادي، دو خانواده به داد هم مي رسند.
من سيد فرزانه و ارجمند عبدالحميد سجادي را دوبار ديدم. باراول را نميدانم براي چي در ولسوالي ما امده بود اما بار دوم درقالب هيئتي از ايران، براي بررسي مدارس امده بود و از شاگردان مدارس معتبر جاغوري يكايك امتحان مي گرفت. حين امتحان آنكه ازمن بايد امتحان مي گرفت، سجادي بزرگ بود. وقتي نامم را با پسوند شهيد زاده شنيد، جستجو گرانه ازم پرسيد پدرت در كجا و كي شهيد شده است؟ وقتي نام پدرم را شنيد اوف كشيد و گفت: عكسش رادر پيام مستضعفين ديده ام و در همان دقايق كوتاه احوالپرسي گرم و درد مندانه اش، شوقش را براي هميش در روانم حك كرد و در روزهاي بعدش چنان جمعي را با خود صميمي و همنوا كرده بود كه گويا ما فراموش كرده بوديم، ايشان جزء هيئت و ممتحن ما هستند. دقيقا نميدانم خبر شهادتش را چگونه شنيدم و فقط خبر گنگ، بيشتر هم درميان بزرگان پيچيده بود كه شخص بسيار مهم از مسئولين حزب و حدت شهيد شده است. اما روزهاي بسيار بعد از پخش خبر شهادتش، مجلات و هفته نامه هاي حزب و حدت با خط نستعليق عنوان زده بودند: حجت الاسلام استاد سيدعبد الحميد سجادي در پاكستان به شهادت رسيد. وقتي عكسش را ديدم، تكان خوردم كه اي خداي من اين همان سيدي است كه ازما امتحان گرفته بود!
شيون نويسي را عجالتا بس و بند مي كنم و چند سئوال را با همگان شريك مي كنم تا شايد دري بر ديوان رنج پنهان مردم ما گشوده شود كه اگر ديني را همگان بر گردن داريم در گذرگاه تاريخ شرم سار و مديون نمانيم.
١- دو برادر كه هر دو تا پاي جان، پاي منافع مردم ما ايستادند و سر بلند سر به خاك سپردند، بسيار دردناك نيست كه مبلغ نام ونشان سجادي ها تنها فقط فرزند شهيد سجادي باشد؟ از يكي از يادگاران مقاومت شنيدم كه مي گفت تقريبا هيچكس به اندازه سيد محمد امين سجادي با بابه نزديك نبود و تقريبا يار كه هميشه چاي صبح را با بابه خورده است، محمد امين سجادي است.
درين وانفساي روزگار، فكر مي كنيد،نام و نشان سجادي ها در كجاي بر نامه هاي اجتماعي مان قرار دارد؟ چرا سجادي ها اينقدر مظلومند كه فقط يك ياد خشك و خالي از انها دريغ مي گردد؟ آيا سجادي ها انقدر گمنام بودند كه قلم بدستان ما به خاطر نداشته باشند و فراموش كرده اند؟
دربسيار موارد سنگ ملامت به سينه هاي مسئولين و رهبران زده مي شود، گيرم كه مسئولين ما كاري در اين راستا نكرده اند و يا نمي كنند، حد اقل كساني كه دمخور سجادي ها بودند در اطراف و اكناف عالم كم نيستند كه هم دست شان به دهنشان مي رسند و هم توانايي يك ياد بود انترنتي را دارند كه با بيان خاطرات و .... حد اقل يادي ازان عياران صادق نموده و پاسداشتي ازيار لحظه هاي خون و خرابي شان نمايند!
سكوت مطلق ياران سجادي ها دليل چي چيزي مي تواند باشد؟! به نظر دوستان و رهروان بابه، مرداني از تبارسجادي ها چي جايگاهي را در مراسم ياد بود ها بايد داشته باشند؟ و آيا چنين نيست كه همه در برابر رنج بي دريغ اين خانواده و زخم گمشدگان شهيد شان شرمنده ايم؟
٢- يكي از سر داران كه تا آخر با مردمش ماند و نقش انكار ناپذير و نيرومند در جبهات جنگ داشت، شهيد سيد يزدان شناس هاشمي بود. وي سر لشكر و فرمانده كل نيرو هاي مقاومت در كابل و يكي از نزديك ترين فرماندهان نام اور انروزگار با بابه بود. بابه انقدر با وي اطمينان داشت كه قومانداني و فر ماندهي كل نيروهاي مقاومت را به ايشان سپرده بود و بعد از شهادت بابه در باز سازي قطعات نظامي حزب و حدت در باميان چنانچه گفته مي شود نقش كليدي داشته است. فكر نمي كنيد با آدمهاي ازين جنس در طول سالهاي اخير بي مهري شده است؟ ايا فكر نمي كنيد در ميان ياد كرد از رشادت هاي فرزندان بابه نام و كارنامه ي اين مرد عزيز و شريف هر سال از قلم و زبان مي ماند؟!
٤- چندي ازين فرزانگان همچنانكه زنده اند، در گوشه هاي شهر كابل استخوان در گلو و داغ بر جگر گوشه گرفته اند. استاد سيد عباس حكيمي يكي از آن هاست كه نقش ايشان در تربيت و تعليم سر داران چون شهيد ميثم غزنوي غير قابل انكاراست. به جرات مي توانم بگويم كه استاد حكيمي در سمت و سو دادن برنامه هاي سياسي و اجتماعي بخش غزني حزب و حدت و بخصوص سازمان نصر سابق، نقش كليدي و درجه يك را داشت. ماهنامه با درون مايه پيام مقاومت كه از پايگاه شهيد مظفري در دهه شصت نشر مي شد را هنوز فرهنگيان و نويسنگان ولايت غزني نتوانسته اند در غزني نشر كنند. امكانات محدود كه انروزگار در اختيار مسئولين پيام مقاومت بود، به هيچ عنوان با داشته هاي امروز ابزار چاپ قابل مقايسه نيست و اگر ادمي محكمي چون استاد حكيمي نبود امكان اندكي و جود داشت كه از آن امكانات كم، ماهنامه ي محكمي چون پيام مقاومت چاپ و نشر مي شد!
به نظر شما چقدر منصفانه است كه در سال روز شهادت بابه مزاري كه روزيادي از همه ي شهيدان مظلوم ماست، سيد حسين عالمي بلخي دعوت شود و در مصلاي شهيد مزاري درصف اول بنشيند اما استاد حكيمي در چند قدمي ميدان بابه در كنج خانه ي محقرش در قلعه ي شهاده نجواگر تنهايي مدام با همسنگران شهيدش باشد؟!
ما كجا مي رويم؟ ما همه مي بينيم در مراسم قدر داشت از بابه، در اطراف و ديوار جايگاهي كه كلان ها عمدتا عظمت و اقتدار صدر نشيني شان را به رخ مردم مي كشند با عكس هاي از احمد شاه مسعود، ضياه مسعود، مصطفي كاظمي، دكتر عبدالله، حاجي قدير، برهان الدين رباني و . . . پوشانده شده رخ نمايي مي كنند اماعكسهاي سجادي ها را بايد در فضاي فيسبوك آنهم از طريق فاميلش بايد به تماشا بنشينيم!
نكند بااين بي توجهي هاي مدام، مدال مردود و نحس قبيله گرايي نا خواسته بر گردن ما انداخته شود و رنگ مان با اينگونه بي مهري هاي هميشگي با صادقترين فرزندان بابه زرد گردد!
فكر نمي كنيد در حق مردان صبور چون استاد سيد عباس حكيمي ستم كرده ايم؟ فكر نمي كنيد جاي عكسهاي عياراني چون شهيد هاشمي و شهيدان سيد حميد سجادي و محمد سجادي در مراسم ياد بود رهبر شهيد همه ساله بسيار خاليست؟!
من مي گويم كه اگر روند روزگار چنين كه هست پيش رود، در برابر قضاوت تاريخ نمره كامياب نخواهيم داشت و اينگونه روند نياز به اصلاح و باز بيني دارد و همه در برابر در مان اينگونه زخم هاي پنهان كه تاريخ فرداي مان را بي سئوال نخواهند گذاشت، به اندازه توان مان مسئوليم.
شهيد زاده اكبري
٢٢ مارچ ٢٠١٣ لندن

منبع: جمهوری  سکوت