استاد محمد حسین فیاض

بیش از سی سال است که کشور افغانستان دچار کشمکش‌ها و بحران‌های فراوان بوده است و طی این مدت، میلیون‌ها نفر آواره گردیده و در عالم مهاجرت نسل دوم و سومی‌ از مهاجرین به دنیا آمده‌اند؛ نسلی که کمترین تعلق خاطر را به سرزمین آبائی خود داشته و به آداب و رسوم آن، خود را متعهد می‌داند. از این روست که بی تفاوتی نسبت به سرنوشت جمعی، نبودن اعتماد به نفس و سرخوردگی‌های اجتماعی، روزمرگی و انجام کارهای بدون هدف، بی‌توجهی به ارزشهای اجتماعی جامعه افغانستان، کاهش انگیزه تحصیل و امید به آینده (به خصوص در ایران در سالهای اخیر) کاملاً مشهود است که در یک کلام می‌توان از آن‌ها به بحران هویت نام برد.

از بحران هویت فردی که بگذریم، بحران هویت ملی نیز واقعیتی است که نمی‌توان به سادگی از کنار آن رد شد. زیرا به باور پژوهشگران بسیاری، در جامعه افغانستان پایه‌های عناصر هویت‌ساز هنوز هم متزلزل است. برای این که این بحث بیشتر شکافته شود ناچاریم، ابتدا شاخصه‌های هویت‌ساز را مورد بررسی قرار دهیم و سپس به بررسی ریشه‌های این بحران بپردازیم.

شاخصهای هویت‌ساز

صاحب‌نظران بسیاری، شاخص‌های هویت‌ساز را هرکدام بر اساس تجربه و دانش تخصصی خود به بحث گرفته و از جمله به عناصر سرزمین، زبان، آیین، نژاد، مشاهر و نمادها و ساختارهای سیاسی مشترک اشاره کرده اند. اما در مورد افغانستان باید دید که از این شش عنصر، کدام یک بیشتر برجسته بوده و توانسته است کشورِ دارای تعدد اقوام را گرد هم جمع نموده و برای آن‌ها هویت ملی بسازد. بررسی این موضوع به کالبد شکافی و ریشه‌یابی تطبیقی نیازمند است که از آن می‌توان به ریشه‌های بحران هویت نام برد.

ریشه‌های بحران هویت

1 - نبودن پیوند قلبی به عنصر سرزمین و زبان مشترک:  زمانی که خراسان بزرگ توسط احمدشاه ابدالی به افغانستان امروزی تغییر نام داد، نزدیک به سه قرن است که این کشور دچار بحرانها و آشفتگی‌های داخلی بوده و همواره به خاطر قدرت‌طلبی‌های شاهان و سرداران سدوزایی و محمدزایی‌ها با یک دیگر صدای چکاچک شمشیرها به گوش رسیده است و زمانی نیز به خاطر کشورگشایی‌ها و زراندوزی‌های قبیله‌ای به بهانه تحکیم حکومت مرکزی، در قالب جهاد، قتل‌عام‌های را رقم زده است. لذاست که اگر افکار یک پشتون بازخوانی شود، او  پشتون‌ها را صاحبان اصلی این سرزمین می‌داند و بر عکس در منظر اقوام دیگر، پشتون‌ها کسانی‌اند که بیش از دو قرن، غاصبانه بر این کشور حکومت کرده و زمین‌های زیادی را از آنان به زور شمشیر گرفته اند. بنابراین، در ضمیر ناخود آکاه هر افغانستانی، سرزمین مشترک به معنای واقعی  کلمه وجود ندارد و از همین روست که گشت و گذار هر افغانستانی در گوشه گوشه‌ی این سرزمین به راحتی امکان پذیر نیست.

به گواهی تاریخ سیاسی افغانستان و خاطرات فردی مشترک افغانان، نسبت به زبان مشترک نیز تردیدهای وجود دارد، زیرا بعد از کش و قوس‌های جنگ زبانی پشتو و فارسی، زبان مشترک فارسی با وجود سابقه درخشان و تاریخی خویش، بین فارسی زبانان این کشور نیز همسویی فکری و سیاسی را به وجود نیاورده است. از همین روست که نگاه یک پنجشیری با نگاه یک هزاره بامیانی و نگاه یک هراتی با نگاه یک قزلباش ساکن کابل نسبت به هم دیگر فرق می‌کند. بنابراین، در مورد سرزمین و زبان مشترک که تأثیری روی هویت ملی افغانستانی ‌ها داشته است، جای تأمل است و در این میان، در راستای هویت‌سازی، تنها آیین مشترک  تا حدودی، نقش مهمی ‌را بازی کرده است. اسلام، تنها باوری است که 99 درصد مردم افغانستان بدان اعتقاد دارند و هرچند در بخش مذهب، اختلاف نظر وجود دارد. اما باور به آیین مشترک، باعث شده است که مردم این سرزمین را حد اقل در برابر دشمنان خارجی شان متحد بسازد. سه بار جنگ با انگلیس و نُه سال جنگ با ارتش شوری که یک پارچگی اکثریتی را به همراه داشت، از این زاویه قابل بررسی است و اکنون نیز همین باور اعتقادی با توجه به یک سری تفاوتهای که در نوع برداشت از آن وجود دارد، زنجیره ای را به وجود آورده است.

2 - کمرنگ بودن عنصر خون و نژاد و برجسته بودن عنصر منطقه: افغانستان، سرزمین تعدد اقوام است، مطالعه و شناخت این سرزمین بدون شناخت و جایگاه اقوام ساکن در آن، امکان پذیر نیست. با وجود تلاشهای فراوانی که که در راستای هویت‌سازی قومی در طول تاریخ افغانستان وجود داشته است و خصوصاً از نیمه‌ی دوم دهه‌ی شصت به این سو که گفتمان قومی ‌بیشتر سر زبان‌ها بوده، هویت‌سازی منطقه‌ای نیز به صورت جدی دنبال شده است. شهید مزاری می‌گفت: «در افغانستان شعارها مذهبی و عملکردها قومی‌است.» اکنون این نکته را نیز باید افزود که شعارها، قومی‌ و عملکردها منطقه‌ای است. این موضوع، اختصاص به یک قوم ندارد. در میان پشتون‌ها، لوگری و غیر لوگری و یا جنوبی و غیر جنوبی وجود دارد. در میان تاجیک‌ها، حساسیت پنجشیری و غیر پنجشیری مشهود است. در میان هزاره‌ها، جاغوری، بهسودی، دایزنگی و بامیانی جایگاه ویژه ای دارد. این حقیقت چنان برجسته است که حتی تشکیل احزاب سیاسی و انشعابهای آن را می‌توان در این راستا به خوبی تحلیل نمود. متأسفانه تشدید این واقعیت بر معادلات سیاسی، چنان سایه افکنده که بحرانهای ملی مانند حمله‌ی هرساله کوچی‌ها به بهسود و نظیر آن را تحت تأثیر قرار داده است. یکی از اساتید موسسه تحصیلات عالی در کابل می‌گفت: «به خاطر حمله کوچی‌ها به بهسود، تظاهراتی در کابل برگزارشده بود. گفته شد که اساتید آن موسسه در تظاهرات شرکت نمایند. اما چند صدا بلند شدکه به ما چی، بهسودی‌ها باید شرکت کنند و کوچی که به منطقه‌ی ما نیامده!»

این موضوع، نمونه کوچکی از یک واقعیت تلخ و فراگیر است. سایتها و وبلاکهای منطقه‌ای روز به روز بیشتر می‌شود. تشکلّهای طلبگی و دانشجویی منطقه‌ای سیر صعودی دارد؛ چنان که تنها در بین طلاب افغانستانی در قم بیش از سی تشکّل منطقه‌ای وجود دارد! بنابر این، عنصر نژاد مشترک با وجود هیاهوهای که دارد، باز هم در مقام عمل و در وقت بزنگاهها کم‌رنگ است و در قالب شکل دهی هویت ملی، کمترین نقش را داشته است.

3 - تکیه نکردن بر نمادهای مشترک (ضعف الگو دهی): ساختار قبیله‌ای حاکمیت ابدالی‌ها، مسیر تکیه کردن بر نمادهای مشترک فرهنگی و ادبی افغانستان را به انحراف برده و یا نابود کرده است. افغانستان با توجه به پیشینه تمدنی کیانیان، بلخ باستان، سلطنت غزنویان، تیموریان و غیره از پشتوانه نیرومند برخوردار است که در دامان خود شخصیتهای بی نظیر در عرصه‌های علم، فرهنگ و ادبیات چون: مولانا، ناصرخسور، بیدل، سنایی، خواجه عبدالله انصاری، جامی‌ و دهها شخصیت ادبی و عرفانی دیگر را پرورش داده است. اما خاندان محمدزایی‌ها تلاش کردند که نه تنها بر این نمادها تکیه شود و برای الگو سازی آنها تلاشی صورت گیرد، بلکه تلاش نمودند با پشتونیزه کردن سیاستهای فرهنگی کشور، کمتر از این الگوها سخن به میان آید.

4 - ضعف ساختار سیاسی مشترک: به نظر می‌رسد که در سالهای اخیر، تنها عنصری که همه در راستای هویت‌سازی، روی آن توافق نظر داشتند، همین ساختار سیاسی مشترک، یعنی حاکمیت فعلی بود که بعد از 1381 به عنوان یک توفیق جبری، اقوام و گروهها بدان پای‌بند شدند. اما این ساختار نیز آن گونه که انتظار می رفت، نتوانست در راستای هویت سازی مشترک گامهای موفقی را بردارد. ورنه ساختار سیاسی مشترک، در کشورهای زیادی از جمله ایران تا حد زیادی بحران هویت ملی را حل کرده است. ضعف ساختار سیاسی مشترک ما این است که سردمداران آن نتوانسته است از رویکردهای قبیله‌ای خویش چشم بپوشند و منابع و امکانات ملی را به شکل متوازن توزیع نمایند. از سویی، تعارضاتی که در بخشهای از قانون اساسی وجود دارد، خود زمینه را برای بحران هویت ملی هموار کرده است. تعریف این که به همه شهروندان این سرزمین «افغان» گفته می‌شود و یا برخی اصطلاحات، ملی می‌باشد، خود چالشهای را به وجود آورده است. از همین روست که استفاده کردن واژه‌های «دانشگاه» و ... در این کشور ممنوع است.

5 - برخورد نا مناسب با ادبیات و هنر: ادبیات و هنر، جزء هویت یک مردم به شمار می‌رود. احساسات، عواطف، خشم و نفرتهای یک مردم در ادبیات آن‌ها متجلی است. اما تأسف باید گفت که در کل کشور و به خصوص در جامعه هزاره، با ادبیات و هنر، به خصوص ادبیات عامیانه و هنر موسیقی، برخورد مناسبی صورت نگرفته است. دمبوره، به عنوان موسیقی هزارگی همواره با تحریم و سرکوب روحانیون مواجه بوده و ادبیات عامیانه نیز به عنوان منبع اصلی تغذیه آوازخوانان، جایگاه مناسبی نداشته و به عنوان پدیده ناچیز و  بیهوده پنداشته شده است. اجازه دهید که به عنوان مثال دو تجربه شخصی را در این راستا به عرض برسانم.

الف - یکی از دوستانم خاطره ای را از ولسوالی شان صحبت می‌کرد که روزی در رادیوی محلی، راجع به اهمیت ادبیات عامیانه و ضرورت حفظ آن، گفت و گوی مفصلی داشتم. فردای آن روز در خطبه‌های نماز جمعه، جناب خطیب به شدت علیه گفت و گوی من موضع گرفت و جالب این که با حالت تمسخر مثال آورد که ادبیات عامیانه یعنی:

«دیدِه از مو گودرا پوجی موکونه

مه ره دیده اِپسه سونجی موکونه...»

وی ادامه داد: «ادبیات عامیانه یعنی این! حالا اگر این مزخرفات را حفظ نکنیم، چه آسمانی به زمین می‌خورد!»

این در حالی است که خود همین روحانی محترم با خانواده خود با همین لهجه صحبت نموده و با همین لهجه و با همین واژه‌ها، احساسات و عواطف خود را به آنها منتقل می‌کند!

ب - در سال 1384 از دفتر یکی از مراجع تقلید راجع به مشروعیت استفاده از دمبوره در جهت مسائل سیاسی و اجتماعی، استفتاء نمودم. جواب‌نویس که در دفتر آن مرجع کار می‌کرد، نوشت: «دمبوره، حرام است اما موزیک‌های نظامی‌اشکال ندارد.» با خود گفتم: وای خدای من! مرا ببین که چه سؤالی طرح می‌کنم و از کی می‌پرسم! آخر موزیک نظامی‌چه ربطی با دمبوره دارد؟ بعدش این حرمت، روی چه مبنای استوار است؟ اگر اصل مطرب بودن، سبب حرمت است که موسیقی هزارگی، کجایش مطرب است؟

در رابطه با تحریم موسیقی، آن قدر در هزارستان شنیده و برخوردهای را دیده ام که ذکر آن‌ها در این فرصت، میّسر نیست. این، در حالی است که الگو و یا تیپ شخصیتی صدها جوان افغانستانی و هزاره، حمیدسخی‌زاده، رضا رضایی و... می‌باشد. روشن است وقتی یک مبلّغ دینی علیه این خواستهای مشروع آنان موضع گرفت، آنان دیگر هیچ وقت زیر منبرش نخواهند نشست و راه خود را خواهند رفت.

6 - بی‌توجهی به پیشینه تاریخی هویت‌ساز: پس از قتل‌عام فیزیکی و فرهنگی هزاره‌ها توسط عبدالرحمن و دو ران خفقانی که پس از آن به وجود آمد، جایگاه اجتماعی هزاره‌ها تنزّل یافت و این مردم به عنوان شهروند درجه دوم درنظر گرفته شد. در اثر فشارهای حاکمیت استبدادی و مهاجرتهای که پیش آمد، بخش وسیعی از مردم هزاره هویت خود را تغییر داده و تذکره‌های تاجیکی گرفتند؛ چناکه امروزه این مردم در ولایات پنجشیر، بغلان، تخار، بادغیس و... وجود دارند. برآیند این رخدادها این بود که هزاره‌بودن در افغانستان، جرم تلقی شود. لذا از لحاظ روانی و فرصت‌های اجتماعی، زمان زیادی می‌طلبید که مردم هزاره دوباره وارد صحنه شود و به ساختارهای هویتی خویش بپردازد. اما در دوران انقلاب و تغییرات اجتماعی وسیعی که صور گرفت، روند دیگری در پیش گرفته شد و برخی از قلم به دستان عزیز به بازخوانی تاریخ هزاره‌ها پرداختند و از لحاظ مردم شناسی، زبانشناسی و داده‌های تاریخی به نتایج مهمی‌دست یافتند. این نتایج نه تنها نظریه‌ی بومی‌بودن هزاره‌ها را تأیید و اثبات می‌کرد که نشان می‌داد تاریخ هزاره‌ها از چند هزار سال پیش آغاز شده و بسیاری از واژه‌های هزارگی در زبان اوستایی وجود دارد.

اما باتأسف که مبلّغین ما به این شاخصه‌ها کمتر پرداخته و یا اصلاَ بی توجه‌اند. حقیقت این است که تا انسان، خودش را نشناخته و جایگاه هویتی اش را در جامعه نشناسد، نمی‌تواند هدف و راهکاری را در زندگی برای خود و جامعه تعیین نماید.

راهکارهای افزایش اعتماد به نفس (= رفع بحران هویت):

1 - درک واقعیتهای تاریخی و اجتماعی جامعه افغانستان: واقعیت اجتماعی جامعه افغانستان، قومی‌است و در اجلاس بُن نیز بر این حقیقت تأکید شد و در اثر فشار جامعه جهانی، ساختار سیاسی مشترکی به نام دولت و حکومت افغانستان به وجود آمد که در قانون اساسی آن نیز موجودیت اقوام و زبان آن‌ها در قلمرو سکونت شان به رسمیت شناخته شد. ماهیت این ساختار سیاسی، می‌طلبد که گفتمانها، ادبیات و صحبت‌ها در سطح ملی بوده و هر شهروند افغانستانی، در واقع یک ملّی‌گرای تمام‌قد باشد. جالب است که این موضوع از سوی حاکمیت نیز هدفمندانه و با زرنگی خاص دنبال می‌شود. و جالبتر این که تعداد زیادی از روحانیون، داشجویان و قلم به دستان جامعه ما با ساز حاکمیتِ به ظاهر ملی و در باطن، قبیله گرا، هماهنگ شده، کوچکترین حرف و صحبت قومی ‌را مخالف ملی‌گرایی و در تضاد با وحدت ملی می‌داند! روشن است که این افراد، هنوز واقعیت اجتماعی و تاریخی جامعه افغانستان را درک نکرده اند. چنان که تا حالا گفته شد مشخص است که هویت ملی به معنای واقعی کلمه در افغانستان شکل نگرفته و از میان شاخصه‌های هویت‌ساز، آیین و ساختار سیاسی مشترک است که طی یک قرارداد اجتماعی، همه اقوام را به ظاهر گرد هم جمع نموده است وگرنه در لایه‌های ذهن فرد فرد هر افغانستانی کمترین وابستگی قلبی به شاخصه‌های دیگر وجود دارد.

از سویی، تا زمانی که هویت قومی، ‌جایگاه اجتماعی و فرهنگی خود را باز نیابد و دیگران این هویت را به رسمیت نشناسند، امکان تعامل و گفت و گو به وجود نمی‌آید. زمانی که یک پشتون، یک تاجیک مثل یک هزاره اندیشید و همه به عنوان یک شهروند از تمامی ‌امتیازات و منابع برخوردارشد، آن موقع خواهیم گفت که هویت ملی شکل گرفته است.

2 - تکیه بر پیشینه تاریخی و برجسته سازی نماد‌ها: چنان که گفته شد، هزاره‌ها ساکنان بومی‌افغانستان اند و از پیشینه تاریخی قوی برخوردار بوده و نمادهای خوبی در سطح ملی برای برجسته کردن دارند. بدیهی است که فرهنگسازی و هویت بخشی در جامعه، بدون الگو سازی‌ها و نماد‌ها امکان‌پذیر نیست. این الگو سازی‌ها می‌تواند در عرصه‌های مختلف صورت گیرد تا نسل جوان ما با الگوپذیری از آنان، اعتماد به نفس خویش را بازیافته و هویت ملی خویش را به نمایش بگذارد. از سویی، اگر به تاریخ شکل گیری اقوام در افغانستان نگاهی بیندازیم، بدون تردید شخصیتهای بسیاری در سطح ملی از ما مردم است و اینک با افتخار باید به این پیش آهنگان علم و فرهنگ تکیه کرد. به راستی، مولانای بلخی، بیدل، ناصرخسرو، بلخی‌ها، ابن سینا و دهها شخصیت ملی دیگر از کدام مردم بودند و چه کسی تا کنون در پی پاسخ برآمده است؟

در عرصه موسیقی، بهترین ترانه ملی را ما مردم سرودیم که نزدیک به چهل سال است بر صفحه تاریخ ترانه‌های ملی می‌درخشد. اگر نظام دادود خانی آمد و پس از آن تره‌کی، حفیظ، ببرک کارمل، نجیب و ربّانی آمدند به این سرود سر تعظیم فرود آوردند و حتی متحجرترین کسان مانند طالبان که موسیقی را سر می‌بریدند، این سرود را بارها و بارها پخش کردند و اکنون نیز این ترانه جزء افتخارات تاریخ موسیقی افغانستان است. این ترانه همان ترانه مشهور استاد «صفدر توکلی» است که می‌گوید:

«اگر از بامیان و قندهاریم، همگی یک بیراریم

اگر از کابل و بلخ و تخاریم، همگی یک بیراریم...»

ترانه‌های داوود سرخوش و دیگر آوازخواناناین مردم همگی از افتخارات ملی است که باید نسل جوان را با شاخصه‌های تاریخی و هنری آن‌ها آشناکرد.

در عرصه فیلم‌های انمیشنی، انمیشن «بُز چینی» که توسط عزیزان ما در کویته تهیه شد، اولین انمیشن طولانی افغانستان نام گرفت و حرف‌های که این انمیشن می‌زند، برابر با دهها منبر تأثیر گذار بوده است. اما شما روحانی مبلغ در این باره چه قدر اطلاعات داری و به مخاطبین و خانواده‌های که زیر منرشما می‌نشینند، از این مسائل‌می گویی؟

3 - ملی گرایی آگاهانه: ملی گرای را هیچ وقت نفی نکرده ایم و نفی نخواهیم کرد و برای زندگی کردن در این سرزمین به شاخصه‌های زیادی نیازمندیم. اما حرف ما این است که این ملی گرایی ما آگاهانه و مبنایی و هدفمندانه باید باشد. چنان که گفته شد، حرکتها و شعارهای احساساتی تنها کافی نیست و ملی اندیشیدن و به مدنیت و جایگاه شهروندی اندیشدن، تنها وظیفه ما نیست. ما از همه بیشتر این شعارها را دادیم و هزینه‌های زیادی را هم پرداخت کردیم اما پس از ده سال با حضور جامعه جهانی نیز وضعیت ما فرق نکرد. دلیلش هم این است که دیگران مانند ما نمی‌اندیشند و بدان عمل نمی‌کنند. بنابراین ما نباید با ملی گرایی‌های خود از پیشنیه تاریخی، جایگاه اجتماعی و مفاخر خود غافل باشیم. ورنه خود، بحران هویت دیگری را رقم خواهیم زد.

4 - درک منافع جمعی:  در کنار ملی اندیشیدنِ آگاهانه، باید تلاش نمود که منافع جمعی، ملاک و معیار کارهای ما باشد. کارهای پراکنده و در عرض هم، سود بخش نیست. از سویی، سرنوشت ما با هم گره خورده است و زمانی که بحران، دامنگیر یک بخشی از هزارستان شد، قطعاً این بحران دامن تمام هزارستان را دربر خواهدگرفت؛ چنان که در قتل‌عام هزاره‌ها در زمان عبدالرحمن این اتفاق افتاد. هویت منطقه‌ای ساختن، هیچ توجیه علمی‌و تاریخی ندارد و باری را هم به جایی نخواهدبرد.

نقطه پایانی بحث این که نسل امروزی، مورد تهاجم فرهنگها، چالشها و خواستهای گوناگون است. در این میان، مبلّغِ توانمند کسی است که بتواند زبان و خواستهای متنوع این نسل را بداند و بحران هویت آن‌ها را حل نماید تا آنان به خوبی بتوانند پاسخ «کیستم؟» و «چه باید بکنم؟» شان را بیایند. بدیهی است که رفع بحران‌های یادشده جز راههای که بدان‌ها اشاره شد، از راه‌های دیگرغیر ممکن است.