دلنوشته ای داکتر صحرا کریمی

درست است که در افغانستان به دنیا نیامده ام،
بزرگ نشده ام .ولی به خود قول داده بودم که درسهایم تمام شد برگردم به
آنجا. کار کنم. تجربه کنم و تجربه های اینجایی ام را شریک بسازم با آنهایی
که شوق یاد گیری دارند و در عین حال خودم هم یاد بگیرم.
تز
دکترایم در مورد موج نوی سینمای ایران و مصاحبه ی دو ساعته ای که با
داریوش مهرجویی انجام داده بودم تبدیل به ماده درسی برای دانشجویان مقطع
لیسانس می شود و این بهترین هدیه ای بود که در این روزهای پر از بیماری و
خستگی و دونده گی به من داده شد.
استادان و همکلاسی هایم همه
دوستم داشتند در این سالها... دختر شرقی لج بازی بودم که رک بودن و مستقیم
حرف زدنم همه را در اوایل شگفت زده کرده بود و بعد مرا با همین اخلاق تند و
دمدمی مزاج بودنم پذیرفتند و هیچ وقت قضاوتی نکردند.
دلم برای
تک تک دیوانگی های این ده سال تنگ خواهد شد. دلم برای همکلاسی ها، هم
دانشگاهی ها و استادانم تنگ خواهد شد. دلم برای پیمودن راه بین خانه و
دانشگاه تنگ خواهد شد. دلم برای اب پرتقال مک دونالد تنگ خواهد شد. دلم
برای کلوپهای فیلم اینجا تنگ خواهد شد. دلم برای خانه ام، ماشین ام،
کتابهایم، دفترچه یادداشت هایم، چای و کروسان، برای نورا دوستم و برای
هوای همیشه گرفته این شهر تنگ خواهد شد. و بیشتر و بیشتر از همه دلم برای
تنهایی مفید ، پر از گنگی دیوانه کننده ام تتگ خواهد شد.....